
سر من هزاران آشوب و غوغا را در خود جای داده است.
آنقدر در خود اسیرم، که نیاز است روزها را به خود یادآور شوم.
گذرِ ساعتها را با آلارم بر گوشم میخ کنم.
نه اینکه قبل از این حالم بد نبود.
قبلترها میدانستم دردم چیست. میدانستم خودم، زخمم. خودم خارم. خودم باید مرهم شوم بر زخمهایم.
اما بعد از «او» دیگر هیچ چیز معنا ندارد.
نه!
کاری به کار عشق ندارم
من هیچ چیز و هیچ کسی را
دیگر
در این زمانه دوست ندارم
انگار
این روزگار چشم ندارد من و تو را
یک روز
خوشحال و بی ملال ببیند
زیرا
هر چیزی و هر کسی را
که دوست تر بداری
حتی اگر یک نخ سیگار
یا زهرمار باشد
از تو دریغ می کند…
پس
من با همه وجودم
خود را زدم به مردن
تا روزگار، دیگر
کاری به کار من نداشته باشد
این شعر تازه را هم
ناگفته می گذارم…
تا روزگار بو نبرد
گفتم که
کاری به کار عشق ندارم
(قیصر امینپور)
و قلبم در آتش است. قلبم شده است مانند خانهای که آتش گرفته اما در عین حال در طوفان غرق شده است. تکتک آجرها و اندامگانش را که در حال فروریزش است حس میکنم اما هیچ کاری از من ساخته نیست.
سینه از آتش دل، در غمِ جانانه بسوخت. آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت.
تنم از واسطهٔ دوریِ دلبر بگداخت. جانم از آتشِ مهرِ رخِ جانانه بسوخت.
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست. همچو لاله، جگرم بی می و خُمخانه بسوخت.
(حافظ)
با که سخن بگویم؟
وقتی خودت با خودت غریبه میشوی با که سخن میگویی؟
وقتی دیگر نمیخواهی صدای خودت را بشنوی، کنار چه کسی آرام میگیری؟
اگر تو هم مثل من،
وقتی دلت بغل میخواهد بالشتات را بغل میکنی،
اگر تو هم ...
دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد میکندانحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده استدردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوجاولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
(قیصر امینپور)
و خواستهی بزرگی است اگر بگویم:
دوست دارم دوستم بدارند
همانی که هستم
نه مثل یک عکس رنگی بر
روی کاغذ و یک ایده
پرداختشده توی شعری به قصد دلالی…
(محمود درویش)
شاید بعضی آدمها برای «عشق» ساخته نشدهاند. شاید من هم یکی از آنها باشم.
به خودم، برای خودم، از دلم «اخوان» را میخوانم:
به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند
دلم تنگ است
بیا ای روشن، ای روشنتر از لبخند
شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها
دلم تنگ است
بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه
در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال
دلی خوش کردهام با این پرستوها و ماهیها
و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی
بیا ای همگناه ِ من درین برزخ
بهشتم نیز و هم دوزخ
به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من
که اینان زود میپوشند رو در خوابهای بیگناهیها
و من میمانم و بیداد بیخوابی
در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک
شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست
که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهیها، پرستوها
بیا امشب که بس تاریک و تنهایم
(مهدی اخوان ثالث)
Friday - Bahman 24th, 1404 AP
01 : 29 : 10 AM