
اتاقم پنجرهای نسبتا بزرگ و نورگیر دارد. شبهای پانزدهم هر ماه، و آفتاب ظهرهای زمستانی، من را چون جیرجیرک مَسخ و غلام این تابش ازلی میکند.
غزل را «شمیسا» صدا میزدم.
او یادوارهی خورشید و ماه بود.
پانزدهم هر ماه، یاد او است که در دلم غوغا میکند.
آخر او تولدش در اواسط بهمن بود.
و آسمان برای من «مینا» بود.
ماه کامل را فرخلقا نامیدهام و خورشید ظهرهای زمستان را عاطفه.
فرخلقا به واقع که نورش برای من تداعیگر چشمانی است که عاشقشان بودم و هستم. دوست دارم این چشمان را در آغوش بگیرم و پیشانیشان را ببوسم.
از مینا عصبانیام.
شِکوِه میکنم که چرا عاطفه را از من گرفته است؟
او اما ساکت من را نظاره میکند:
«خودخواهیات کورت کرد و کوریات تو را به انفصال کشاند.»
به مینا حسودیام میشود:
دوستیاش را با فرخلقا، عاطفه و شمیسا حفظ کرده است.
راز این ماندگاری را از او جویا میشوم.
میگوید:
«خودت باش و از ترسهایت فرار نکن.»
1405/02/15 - Tuesday - May 05, 2026