ویرگول
ورودثبت نام
میم.سین
میم.سینسکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
میم.سین
میم.سین
خواندن ۴ دقیقه·۲۴ روز پیش

قطره‌های جوهری چشم‌هایم

یک: ۳:۳۳

قطرات جوهر آبی بودند که از چشمانم سرازیر بودند.

سرمه نکشیده بودم، بلکه در خیالم، اشک‌هایم بودند که جوهره‌ی نوشتارم را فراهم می‌کردند.

قطره قطره بر روی گونه‌هایم سر خوردند. تا به خود آمدم، دیدم، برگه‌‌ام با چند برجستگی باد کرده است و جوهر خودکار رنگ مرداب را به خود گرفته.

آنقدر اشک در دست و بالم یافت می‌شود که به «اشکان» تغییر اسم مصطلح بدهم.

ساعت ۳:۳۳ است و من دوباره نیم‌خیز نشسته‌ام در بستر، برای خالی کردن این ذهن پرمایه. شکمم صدا می‌دهد. یادم رفت برای شام چیزی بخورم، اما نوشتن را فراموش نکردم. به این فکر می‌کنم که چگونه می‌توانم برای خودم گروهی از دوستان گرد هم آورم و از غمم کمی بکاهم.

دیگر تعریف دلِ شکسته را نمی‌دانم.‌ یعنی توصیف وضع دلم بیشتر به کلمه «قاراشمیش» نزدیک است تا هر کلمه‌ی دیگری.

به دوستی‌ام با «لیلی» فکر می‌کنم. به اینکه او یک دوست واقعی بود. به اینکه چرا دیگر نخواست دوستِ نزدیک من بماند. به اینکه چرا به نظر می‌رسد آدم‌ها از من فاصله می‌گیرند.

ذهنم بیش از کمی، آشفته است. می‌دانم با یک لیسانس روانشناسی تازه در اول مسیری قرار می‌گیرم که حداقل یک دهه دیگر نیاز به دویدن دارد. نه اینکه از دویدن باکی داشته باشم اما تنهایی دویدن برایم سخت شده است.

بیش از آنکه از دست آدم‌ها دلخور بشوم، وجدانم از خودم آزرده است. آنچه افسردگی با بدن من کرده است، قلبم را در ظرفی پر از خار فرو می‌کند. از بیرون رفتن به خاطر حملات خوابی که به من دست می‌دهد ابا دارم. از اینکه صبح‌ها همه چیز برایم وهم‌آلود و غم‌زده است خسته شده‌ام. بدنم با من راه نمی‌آید که به میزانی که خواستار آن هستم مطالعه داشته باشم. بدنم درد می‌کند، نه از این دردهای نوع مادر بزرگی، درد واقعی.

مهمانی داشتیم و مجبور بودیم سفره را بر روی زمین بیندازیم. نمی‌توانستم روی زمین بنشینم. استخوان پاهایم از درد جیغ می‌کشند و عذابم می‌دهند.

دو: بغلی

خواهرم هر از گاهی در اتاق باز می‌کند و حالم را می‌پرسد. با اینکه دوقلو نیستیم اما او را خواهر دوقلوی خودم می‌دانم. بدون او به احتمال زیاد من الان در قبرستان در حال پوسیدن بودم. سینه‌ام آنقدر درد می‌کند که نخواهم کسی را بغل کنم، اما خواهرم من را بغل می‌کند، آخر می‌داند که من بغلی‌ام، یعنی خیلی بغل‌کردن را دوست دارم.

در خانواده ما آدم‌ها چندان یکدیگر را ماچ یا بغل نمی‌کنند.

سه: گناه‌شناسی

راستش را بخواهید من از بچگی تا الان در نزد مادرم در حال پاسخ کردن درس «گناه‌شناسی» هستم.

اولین باری که مادرم از هم‌کلاسی‌هایم در دانشگاه پرسید و مطلع شد، که اکثرا دختر هستند، اولین واکنش‌اش این بود: «نکنه تو هم کنارشون می‌شینی یا باهاشون حرف میزنی!»

خواهشا بگویید مشکل از من است. با اینکه مقید به اجرای تمام اصولِ مادرم نیستم، اما وقتی به خاطر موردی از من دلگیر می‌شود، دلم می‌شکند.

از بچگی مادرم من را با دیگران مقایسه می‌کرد. هیچ وقت نفهمیدم نمونه پسر کامل از نظر او کیست. همیشه از نگاه او ناکامل بودم و از خودم به این خاطر شرمگین.

ارتباط من با پدرم بعد از شکست من در کنکور تجربی، دیگر مثل گذشته نشد. رویم نمی‌شود در چشم‌هایش نگاه کنم یا ...

از من مأیوس شد و می‌دانم وقتی به من گفت.: «دوستم ندارد و از من به خاطر تمام خودخواهی‌هایم متنفر است.» این را از تن قلبش گفت.

برای قوت قلب به خودم می‌گویم: «افسردگی ابراهام لینکن رو نتوانست از پای درآورد آن هم در زمانی که هیچ دارو و درمانی برایش نبود، پس من حق ناامیدشدن از خودم‌ را ندارم.»

چهار: ۴:۲۷

کسی را ندارم که در مورد افکار خرابم با او صحبت کنم. نمی‌خواهم خواهر کوچکترم را هم درگیر زندگی‌ای کنم که بر تلخی‌اش هر روز افزوده می‌شود، تا اینکه روزی مرا مسموم خویش کند.

خیلی قبل‌ترها وقتی برادرم ایران بود، قوت قلبی داشتم، او برای من نماد استقامت بود، اما بدون او انگار به «تنهاترین انسان روی زمین» بدل شده‌ام.

تمام صفحه را به قطره‌های جوهری چشم‌هایم رنگی رنگی کردم، شاید تا اینجا فعلا کافی باشد. (۴:۲۷ صبح)

مادرم می‌گوید: «پسر باید رنگ سنگین بپوشد، آبی، سبز، ...» اکثر رنگ‌هایی که او انتخاب می‌کند مرده‌اند. اما من دلم با بنفش، صورتی و گلبه‌ای است.

خواهرم می‌گوید که مادرم چرت‌وپرت، زیاد می‌گوید.

اما من حوصله‌ی مخالفت با مادرم رو ندارم چون می‌دانم ناراحتش می‌کنم و وقتی صورتش ناراحت می‌شود، به مانند این است که کسی دست کرده باشد در سینه ام و قلبم را در آورده باشد.

پنج: مادربرزگم

مادربزرگم - مادر مادرم - چند ماهی در خانه ما بود. او پس از مرگ پدربزرگم زندگی به تنهایی برایش سخت است.
پس از مدتی که در خانه ما بود، متوجه شد که خرما، هویج، کاهو و شیر از موردعلاقه‌های من هستند و به مصرف روزانه من علاقه دارند. صاف به چشم‌هایم نگاه کرد و چنین گفت: «کمتر شیر و هویج بخور که پدرت کمتر مجبور به خرید آن‌ها شود.»

از آن روز به بعد دیگر نمی‌توانستم مثل قبل از طعم‌شان لذت ببرم. بی‌خیال خرما و کاهو شدم تا حد زیادی و شیر و هویج را هم به یک یا دو عدد کاهش دادم.

احساس اضافه بودن دارم و ...

1405/02/13 - Sunday - May 03, 2026 - 07 : 32 : 05 AM

دارو درمانیاشکگریهافسردگیغم
۱۰
۱۴
میم.سین
میم.سین
سکانس‌هایی از یک من ناگفته‌مانده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید