گاهی خیال میکنم من از آن انسانهایی هستم که به اشتباه، تمام عمرشان را در برزخ گذراندهاند؛ نه بهشت و نه جهنم. نه تماماً خواب، نه کاملاً بیدار. مثل سطری محو در میانهی دو صفحهی سفید. گویی زندگیام نه روی زمین است، نه در آسمان؛ بلکه در شکاف باریکی بین این دو، معلق مانده. زیستن در مرز بین رؤیا و واقعیت، برای من فقط یک تصویر شاعرانه یا استعارهی فلسفی نیست؛ این همان جایگاه پنهان اما پررنگیست که هر روز در آن چشم باز میکنم.
از کودکی، رؤیاهایم بوی حقیقت میدادند. در خوابهایی که میدیدم، کسی به من حقیقتهایی را میگفت که در بیداری حتی تصورش را نمیکردم. گاه با چشمِ بسته، بیشتر میدیدم. گاه با گوشِ خواب، بهتر میشنیدم. و وقتی صبح میشد، من دیگر همان آدمِ قبل نبودم. گویی ذرهای از خواب، در سلولهای بیداریام نفوذ میکرد و بالعکس. آنچه دیگران «خیالپردازی» یا «عدم تمرکز» مینامیدند، برای من نوعی اتصال بود—اتصال به منبعی غیبی، جایی پشتِ پردهی واقعیت که اتفاقات را نه آنطور که هستند، بلکه آنطور که میتوانند باشند، نشانم میداد.
زندگیام شبیه پیادهروی روی طناب است. از یک سو، دنیای واقعی با منطق و زمان و قانونهای سردش مرا میکشد؛ از سوی دیگر، دنیای رویاها با نرمی و عمق و بیزمانیِ وسوسهانگیزش. اغلب با لبخندِ کسی صحبت میکنم که فقط در خوابهایم دیدهام، یا ترانهای را زیر لب زمزمه میکنم که در بیداری هرگز نشنیدهام، اما واژههایش را با جانم حس کردهام. گاه در میانهی گفتوگوهای روزمره، لحظهای قطع میشوم—نه حواسم پرت میشود، بلکه روحم به سفری میرود کوتاه، مثل پلکزدنی، به دنیایی دیگر که موازیِ همین لحظه در حال رخدادن است.
مرز میان رؤیا و واقعیت، برای برخی خطی محو است؛ اما برای من، یک زیستگاه است. خانهای شیشهای که از هر طرف، جهانها را میشود دید. و در این میان، من نقش کسی را بازی میکنم که پیامرسانِ دو دنیاست. در بیداری، رؤیاها را به یاد میآورم و در خواب، بیداری را با خود میبرم. هر دو دنیا، مرا باور دارند—و شاید به همین دلیل است که گاه در هیچکدام، جای نمیگیرم.
البته بهایش را هم دادهام. زیستن در این مرز، آرامش یکدستی را از انسان میگیرد. دیگر نمیتوان با قاطعیت گفت چه چیزی واقعاً اتفاق افتاده و چه چیزی در خیال بوده. آدمها را ممکن است با خاطرههای خوابدیده قضاوت کنی، یا تصمیماتی بگیری که در منطق زمینی، هیچ جایگاهی ندارند. اما در عوض، به چیزی دست مییابی که بسیاری در طول عمرشان هرگز لمسش نمیکنند: فراواقعیت—جایی که معنا، از فرمِ بیرونی چیزها فراتر میرود و به جوهرهی نادیدنی آنها میرسد.
در این مرز، لحظات خاصی اتفاق میافتند. لحظاتی که زمان کِش میآید، صداها رنگ میگیرند، و حقیقتی که هرگز گفته نشده، ناگهان در نگاه یک رهگذر گشوده میشود. آنجا که باران فقط آب نیست، بلکه پیامیست. آنجا که یک جملهی معمولی، رمزی میشود برای باز کردن قفلهای قدیمی درون. آنجا که خواب، فقط «خواب» نیست—بلکه بازدیدی است از بعدی دیگر، شاید موازی، شاید پیشنگر، شاید هم تکراری از چیزی که زمانی بوده.
من نمیدانم این حالت تا کی ادامه خواهد داشت. شاید یک روز بالاخره در یکی از این دو دنیا، ساکن شوم. شاید رویاهایم خاموش شوند یا واقعیت، آنقدر صلب شود که دیگر جایی برای عبور نسیم رؤیا نماند. اما تا آن زمان، من با آرامش تلخی در همین مرز زندگی میکنم. با همهی زیباییها و بیثباتیهایش. چرا که میدانم حقیقت، نه تماماً در خواب است، نه در بیداری—بلکه در همین بینابین، در همین شکاف ناپیدا، جاییست که زندگی واقعی، واقعاً رخ میدهد.