ویرگول
ورودثبت نام
مهرداد قربانی
مهرداد قربانیMim.Qorbani@Gmail.com - @Boredmim
مهرداد قربانی
مهرداد قربانی
خواندن ۳ دقیقه·۸ ماه پیش

زندگی با سؤال‌هایی که جوابی ندارند

از همان کودکی، زندگی را میدان مسابقه‌ای به ما نشان دادند که در آن باید «جواب درست» را زودتر از بقیه گفت. چه چیزی مهم‌تر از این‌که «بدانی»؟ چه لذتی شیرین‌تر از آن‌که بتوانی دستت را بالا بگیری و پاسخ دقیقی بدهی که معلم را متعجب، و بقیه را تحقیر کند؟ اما این وسوسه، که بعدها به صورت جدی‌تری در قالب «اطمینان» و «قطعیت» ظاهر شد، از همان ابتدا بذر خطایی بزرگ را در ذهن ما کاشت: این‌که برای هر چیز باید جوابی باشد.

اما جهان، برخلاف دفتر تمرین ریاضی، پر از سؤال‌هایی‌ست که هیچ‌کس برایشان جوابی ندارد. و عجیب آنکه این بی‌جوابی نه نشانه‌ی نقص، بلکه مایۀ شکوه زندگی‌ست. به‌بیانی، معنای زندگی نه در یافتن پاسخ، بلکه در پایداریِ حضور با سؤال است.

فلسفه، در جوهر خود، چیزی نیست جز زندگی‌کردن با پرسش‌هایی بی‌پایان. از «چه کسی هستم؟» و «آیا عدالت ممکن است؟» تا «آیا مرگ پایان است؟» و «چرا چیزی هست به‌جای هیچ‌چیز؟» اما برخلاف تصویر عمومی، فلسفه سعی نمی‌کند این پرسش‌ها را حل کند؛ بلکه می‌کوشد آن‌ها را طوری بپرسد که زندگی عمیق‌تر شود. «افلاطون» و «نیچه» و «سارتر» هرگز مدعی نبودند که پاسخ نهایی را یافته‌اند، بلکه فقط پرسش را روشن‌تر کردند. اصلاً شاید یکی از نشانه‌های یک فکر عمیق، آن باشد که پرسش‌های بهتری می‌سازد، نه آنکه با پاسخ‌های ساده، ابهام را خفه کند.

در فرهنگ مدرن، که با «علم» و «فناوری» و «اطلاعات» تعریف می‌شود، «ندانستن» نوعی ضعف تلقی می‌شود. اما آیا هرچه را که نتوان سنجید و اثبات کرد، باید نادیده گرفت؟ اگر چیزی را نشود آزمایش کرد، آیا باید آن را بی‌ارزش شمرد؟ دنیای درون انسان، پر از ابهام است؛ از احساسات متناقض تا رؤیاهای مبهم، از ترس‌هایی که دلیلشان را نمی‌دانیم تا امیدهایی که ریشه‌ای ندارند. انسان، برخلاف ماشین، برای زنده‌بودن به وضوح نیاز ندارد؛ به معنا نیاز دارد. و معنا اغلب از دل ابهام می‌روید، نه از فرمول.

«ریچارد رورتی» می‌گفت: «شاید تنها امید ما برای رسیدن به نوعی عقلانیت انسانی، آن باشد که بپذیریم هیچ‌گاه به انتهای فکر نخواهیم رسید». او ما را به‌جای داشتنِ فلسفه، به فلسفه‌ورزی فرا می‌خواند. یعنی همان لذتِ زندگی‌کردن در میان پرسش‌ها، نه پناه‌بردن به پاسخ‌های قطعی و آرام‌بخش.

در روان‌درمانی هم، یکی از تحولات مهم قرن بیستم، کنار گذاشتن درمان به‌مثابه‌ی ارائه پاسخ بود. روان‌درمانگرهای اگزیستانسیال می‌گویند هدف آن نیست که بیمار بداند «چرا» این‌گونه است؛ بلکه آن است که با شک و اضطرابش آشتی کند. بپذیرد که گاهی نمی‌داند، و این ندانستن، خودش نوعی دانستن است.

دین و عرفان، برخلاف آنچه بسیاری تصور می‌کنند، سرشار از همین ابهام‌های معنا‌آفرین‌اند. عارفان بزرگ، کمتر اهل فتوا و قطعیت بودند. برای مثال، مولانا نه با «توضیح مسائل»، بلکه با قصه‌های چندوجهی و شعرهایی پر از ایهام، راهی برای زیستن در معمای جهان می‌گشود. او ما را به «سکوت» دعوت می‌کرد؛ همان جایی که سؤال هنوز وجود دارد، ولی دیگر نیازی به پاسخ ندارد:
«خامُشی بحرِ معانی‌ست، سخن بر لبِ او موجی‌ست»

بزرگ‌ترین لحظات زندگی ما، معمولاً آن‌هایی نیستند که در آن‌ها به جواب رسیده‌ایم، بلکه آن‌هایی هستند که با یک سؤال تازه مواجه شده‌ایم. وقتی عاشق می‌شویم، وقتی کودک‌مان برای اولین‌بار ما را نگاه می‌کند، وقتی در برابر مرگِ کسی سکوت می‌کنیم؛ هیچ پاسخی به زبان نمی‌آید، اما معنا از زمین و آسمان جاری می‌شود.

پذیرفتن اینکه بعضی سؤال‌ها جوابی ندارند، نه نشانه‌ی تسلیم، بلکه شکل والاتری از عقلانیت است. عقلانیتی که می‌فهمد جهان شفاف نیست، انسان پیچیده است، و حقیقت، بیش از آن‌که در جمله‌ها باشد، در تجربه‌ی زنده‌ی زیستن است. ما نمی‌دانیم چرا وجود داریم. نمی‌دانیم آیا کسی آن بالا ما را می‌بیند یا نه. نمی‌دانیم جهان رو به کدام سمت می‌رود. اما با همین ندانستن، می‌توان زیست. و چه‌بسا بهتر، عمیق‌تر، آرام‌تر زیست.

پس بیایید از تردید نترسیم. از پرسش‌هایی که نمی‌خواهند حل شوند فرار نکنیم. گاهی، معنای زندگی، نه در یافتن مقصد، که در ادامه دادن راه است. راهی که با سؤال آغاز می‌شود، و با سؤال ادامه می‌یابد.

زندگینویسندگیروانشناسیفلسفهسلامت روان
۴۴
۲۰
مهرداد قربانی
مهرداد قربانی
Mim.Qorbani@Gmail.com - @Boredmim
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید