
از بچگی یادمان دادهاند خودت باش. اما هیچ وقت نگفتهاند این خودت دقیقا کدام «خود» است. آن که در آینه میبینی؟ آن که در جمع ادای محکم بودن درمیآورد؟ یا آن صدای ریز و سمجی که شبها، وقتی چراغها خاموش میشود، میآید کنار گوشت و بیرحمانهتر از هر دشمنی، بازخواستت میکند.
راستش من سالها فکر میکردم «خودت باش» یعنی همانی باش که بقیه او را راحتتر میپذیرند. یعنی نسخهای که کمتر دردسر دارد، کمتر سوال میپرسد، کمتر دل میبندد و کمتر به هم میریزد. اما هرچه جلوتر رفتم، حس کردم آن صدای ریز شبانه از همه واقعیتر است. همان که وقتی لبخند میزنی، میگوید واقعا خوبی؟
شاید هم من واقعی نه آن تصویر صیقلی در آینه است، نه آن صدای قاضی در تاریکی. شاید چیزی است بین این دو؛ یک موجود خاکستری، خسته، گاهی خودخواه، گاهی مهربان، که فقط می خواهد دیده شود بی آنکه مجبور باشد نقشی را ثابت کند.
انگار ما بیشتر از آنکه یک نفر باشیم، مجموعهای از نسخههای موقتی هستیم. یک من برای خانواده، یک من برای رفقا، یک من برای شبکههای اجتماعی، و یک من که حتی از خودش هم قایم می شود. اما من واقعی شاید همان کسی است که وقتی هیچ مخاطبی نیست، نه می خواهد تاثیر بگذارد، نه تایید بگیرد، نه نقش بازی کند.
همان که از اعتراف به ضعفهایش خجالت نمیکشد و از میلهای تاریکش فرار نمیکند. من واقعی احتمالا آن نقطهای است که بین ترس و صداقت معلق مانده؛ جایی که اگر جرئت کنی چند ثانیه بیشتر بمانی، میفهمی چقدر از زندگیات را صرف قانع کردن دیگران کردهای که قویتر، بهتر و بی نقصتری.
شاید رشد کردن یعنی کمکم یاد بگیری این چند «من» را بشناسی. بدانی کدامشان زخمی است، کدامشان مغرور و کدامشان فقط دنبال محبت سادهای است که سالها آن را دریافت نکرده. شاید قرار نیست یکی حذف شود. شاید فقط باید یاد بگیریم پای یک میز بنشانیمشان و بگوییم بیایید با هم زندگی کنیم.
حالا مثنوی «هفتاد من»، از کتاب «املت دسته دار» ناصر فیض، شاعر و طنزپرداز را بخوانید:
مَن اگر با مَن نباشم می شَوَم تنها ترین
کیست با مَن گر شَوَم مَن باشد از مَن ماترین
مَن نمی دانم کی ام مَن ، لیک یک مَن در مَن است
آن که تکلیف مَنَش با مَن مَنِ مَن ، روشن است
مَن اگر از مَن بپرسم ای مَن ای همزاد مَن !
ای مَن غمگین مَن در لحظه های شاد مَن !
هرچه از مَن یا مَنِ مَن ، در مَنِ مَن دیده ای
مثل مَن وقتی که با مَن می شوی خندیده ای
هیچ کس با مَن ، چنان مَن مردم آزاری نکرد
این مَنِ مَن هم نشست و مثل مَن کاری نکرد
ای مَنِ با مَن ، که بی مَن ، مَن تر از مَن می شوی
هرچه هم مَن مَن کنی ، حاشا شوی چون مَن قوی
مَن مَنِ مَن ، مَن مَنِ بی رنگ و بی تأثیر نیست
هیچ کس با مَن مَنِ مَن ، مثل مَن درگیر نیست
کیست این مَن ؟ این مَنِ با مَن زمَن بیگانه تر
این مَنِ مَن مَن کنِ از مَن کمی دیوانه تر ؟
زیر باران مَن از مَن پر شدن دشوار نیست
ورنه مَن مَن کردن مَن ، از مَنِ مَن عار نیست
راستی ! این قدر مَن را از کجا آورده ام،
بعد هر مَن بار دیگر مَن ، چرا آورده ام ؟
در دهان مَن نمی دانم چه شد افتاد مَن
مثنوی گفتم که آوردم در آن هفتاد من