
در امتداد شب غرق شده بودیم!
ستارهها خسته بودند و هیچکس دیگر نگاه نمیکرد.
صدای باد همانند خاطرهای دور میپیچید و از بین میرفت.
دستهایمان به هم رسید، اما گرما؟هرگز.
همانند چیزی که هیچگاه از اول وجود نداشته است.
سایهها بر روی دیوار خم شدند و حرفی نزدند، حتی وقتی قلبها فریاد میزدند.
هر نفس، یاد کسی را میآورد که دیگر نبود و هر نگاه، خالیتر از قبل بود.
ساعتها بیصدا گذشتند و ما با سکوت عجین شدیم، بدون آنکه بدانیم چرا.
اشکهایمان روی زمین خشک شدند و هیچ رد پایی از خود باقی نگذاشتند؛و در انتهای شب، وقتی نور اولین فانوس در دوردستها ظاهر شد، فهمیدیم که تنهایی همیشه با ما خواهد ماند.
اینک، شب رو به خاموشی میرود و صبح، از خاکستر او زاده میشود؛اما تیرگیاش همانند زخمی بر روی پوستمان افتاده.
خیابانها خالی بودند و صدای قدمهایمان یادآور وجود بیوجودی بود که خیلی وقت پیش از یادها گریخته بود.
از آن پس هر نگاه، مثل آیینهای شد که تنها شکستگیهای تن بیجانم را به رخ میکشید.
باد از پنجرههای باز میگذشت و تکبهتک خاطرات را میبرد، زیر و رو میکرد و با بیرحمی تمام به نمایش میگذاشت.
تصمیم گرفته بودیم پس از کمی پرسه در این حوالی برای همیشه برویم اما هر قدم برابر با غرقشدگی بیشتر بود.
غرق شدن در خندههایی که روزی میانمان رد و بدل شده بودند و حالا، تنها حسرتی بی پایان را یادآور میشدند.
دستهایمان هنوز به یکدیگر چسبیده بودند اما گرمایی در کار نبود و تنها سنگینی شب بر روی دوشمان جوانه میزد.
وقتی زمان ترک شدن فرا رسید و باد از مشرقهای دور، خاکسترهای مُردگان را بر این سرزمین سبز روانه ساخت، فهمیدیم که بعضی تنهاییها را حتی عشق نیز نمیتواند رفع کند.
-این سطرها از اعماق من برخاستهاند و زادهی زیستِ درونیِ مناند.
نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊