ویرگول
ورودثبت نام
پریا مقدم
پریا مقدمنویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
پریا مقدم
پریا مقدم
خواندن ۲ دقیقه·۳ ماه پیش

سایه‌ای که دیگر مرا صدا نمی‌زند

من مدتی طولانی خویشتن را صدا زدم.

نه بلند، نه با التماس بلکه کاملا عادی؛اما هیچ‌کس پاسخی نداد،حتی خودم.

سپس دریافتم که مسئله صدا نبود، من دیگر نامی نداشتم که به آن خوانده شوم.

شده‌ام شبیه سایه‌ای که هنوز هست اما صاحبش دیگر به یاد نمی‌آورد که از چه موقع و به چه علت او را جا گذاشته است.

شده‌ام انسانی که در آینه یک ثانیه بیش‌تر به خویش نمی‌نگرد؛نه از هراسِ آنچه می‌بیند، از هراسِ آنچه که دیگر نمی‌بیند.

گاه احساس می‌کنم همه‌چیز در جای خویش است، امّا من نه.

گویی زندگی پیش می‌رود و من جایی میانِ «باید ادامه دهم» و «دیگر نمی‌توانم»، جا مانده‌ام.

درد همواره پرهیاهو نیست؛گاه بسیار آراسته است.

می‌آید، کنارت می‌نشیند و صبر می‌کند تا آرام‌آرام سراسر وجودت را با حضور خویش نمناک سازد.

گاهی نیز فقط سکوت می‌کند تا تو را به بودنش عادت دهد.

من به چیزهایی عادت کردم که نباید می‌کردم.

به نادیده گرفته شدن، به توضیح ندادن، به فرو خوردنِ سخنانی که وجودم را سوزاندند اما هرگز گفته نشدند.

اصلاً می‌دانی چه بیش از همه می‌سوزاند؟

این‌که همه با اشتیاق به تو چشم می‌دوزند و می‌پندارند چون قوی هستی، هنوز برپایی؛اما نمی‌دانند که همه‌چیز تنها در اجباری دردناک خلاصه می‌شود.

هیچ‌کس نمی‌داند که تو در همان ایستادن، صدبار مُرده‌ای و دوباره بازگشتی.

من قوی نبودم، هرگز نبودم.

من فقط…

راهِ افتادن نداشتم.

در این راه، زمینی که بر آن راه می‌رفتم پُر بود از نگاه و قضاوت، از «بلند شو، درست می‌شود»هایی

که هیچ‌گاه درست نشدند.

پس ایستادم؛نه با امید، نه با اراده، فقط با لجبازی‌ای مزمن.

لجبازی گاهی بد نیست، فقط این‌که بسیار زود انسان را تهی می‌کند.

من نیز به تهی بودن خویش عادت کرده‌ام؛به ادامه دادن، بی‌آن‌که بدانم دقیقاً چه چیزی را ادامه می‌دهم.

حال در این میان بدترین بخش ماجرا این است که خودت نیز همدستِ آن دردها می‌شوی.

خود، به خود می‌گویی:

می‌بینی؟ هنوز هم زنده‌ای!

اما سرانجام چه؟

مگر زنده بودن کافی است؟

یا که نفس کشیدن دلیلِ ماندن است؟

ناگهان جایی میانِ این‌ها، شبی رسید که صدای ترکِ کوچکی در درونم شنیده شد.

نه از سر خستگی، نه از سر درد بلکه برای فهماندن.

فهماندن این‌که که اگر باری دیگر خود را قوی وانمود کنم، دیگر بازنخواهم گشت.

آنجا بود که برای نخستین بار، دیگر نخواستم که قوی باشم.

فقط خواستم که رها باشم، حتی تا مرزِ خم شدنِ ابدی.

اکنون نیز در این نقطه…

من مانده‌ام و سایه‌ای که هنوز دنبالم می‌آید اما دیگر مرا صدا نمی‌زند.

شاید، چراکه نامِ مرا از یاد برده است.

-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.

نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊

نویسندگیاندوهدلنوشته
۲۱
۴
پریا مقدم
پریا مقدم
نویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید