ویرگول
ورودثبت نام
پریا مقدم
پریا مقدمنویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
پریا مقدم
پریا مقدم
خواندن ۳ دقیقه·۴ ساعت پیش

سمفونی عشق

شاید...

هیاهوی دیرهنگامِ واژگان است که مرا به اقرار وا می‌دارند.

ای کاش، زودتر از این‌ها، چونان آتشفشانی خاموش، فوران می‌کردم و هر آنچه در عمقِ جانم خانه کرده بود، بر زبان می‌آوردم.اما اکنون، رهایی از سکوتِ ابدی و بندِ کلماتِ ناگفته، بهتر از گم شدن در هزارتویِ حسرت‌هاست؛حسرتی که روحِ دردمندِ مرا به بند کشیده بود.

به یاد می‌آورم روزگاری را که گویی تمامِ هستی‌ام در گردابی از تکرار فرو رفته بود؛مانندِ پروانه‌ای سیاه، که در حصارِ شیشه‌ایِ تقدیر، بی امان بال می‌زد، اما راهی به رهایی نمی‌یافت.

روزهایِ یکنواخت، سکوت‌هایِ دهشتناک و باری گران بر دوشِ جانم که توانِ زمین نهادنش را نداشتم. قهوه‌هایی که سرد می‌شدند و من، حتی توانِ گرم کردنِ دوباره‌شان را نیز نداشتم.

آدم‌هایی که در اطرافم حضور داشتند، اما حضورشان تهی از معنا بود؛گویی جهانی فراواقعی پیش رویم گسترده بود، اما هیچ ذره‌ای از آن، از آنِ من نبود.

و آنگاه...

در میانِ این همه غبارِ فراموشی، تو پیدا شدی. نمی‌دانم چگونه! شاید چون نسیمی خنک در عصری داغ، یا چون پرتوِ نوری ناگهان، در ظلمتِ اتاقی تاریک. اما یک چیز را به یقین می‌دانستم:

حضورِ تو، بال‌هایِ بی‌قرارِ آن پروانه‌یِ در شیشه را آرام می‌کرد.گویی روحی در جانم زمزمه می‌کرد که بالاخره کسی آمده است؛کسی که می‌تواند مرا، همین‌گونه که در تبِ درونم می‌سوختم و در سرمایِ بیرون یخ می‌زدم، ببیند.

آیا آن روزِ اعتراف را به یاد داری؟ روزی که دیوانه‌وار دوستت داشتم و تابِ سکوت را نیاوردم.

آن لحظه که دیگر توانِ مقاومت در برابرِ سیلِ عشقی که مرا با خود می‌برد، نداشتم.

از سویی، وحشتِ سکوت‌هایِ آشنا و ردایِ کهنه‌یِ غم، سایه افکنده بود؛اما از سوی دیگر، ندایی قدرتمندتر، مرا به گفتن فرا می‌خواند: «بگو! بگو و ببین چه رخ می‌دهد.»

و گفتم.

شاید نه با بهترین واژگان، شاید نه با استوارترین لحن. شاید تمامِ کلماتم آمیخته با ترس‌هایِ دیرینه بود.

اما گفتم.

گفتم که دوستت دارم.

و در آن لحظه که منتظرِ سکوتی ابدی یا پاسخی سرد بودم، در نگاهِ تو، نوری دیدم که تمامِ ترس‌هایم را شست.

آغازِ فصلی نو، تولدی دوباره.

گویی آن پروانه‌یِ دربند، راهی به سویِ تو یافته بود؛راهی به سویِ سمفونیِ عشق.

از آن روز به بعد، جهانم دگرگون شد.

رنگ‌هایِ سیاه و تیره از بومِ زندگی‌ام رخت بربستند و جایِ خود را به طیفِ رنگ‌هایِ شاد و زنده دادند.

تو، نورِ هدایتگری شدی که تاریکی‌هایِ وجودم را روشن ساختی.انگیزه‌ای برایِ دوباره زیستن، خندیدن، و لذت بردن از کوچکترین نعمت‌ها.

تو، همان کسی هستی که با یادش، لبخندی ناخودآگاه بر لبانم می‌نشیند و قلبم، مشتاقِ در آغوش کشیدنِ توست.

بوسه‌هایت، گرانبهاترین گنجِ من است.

حال، هر بار که به آن روزِ جسارت، به آن لحظه‌یِ شکفتنِ عشق می‌اندیشم، وجودم سرشار از عشقی خروشان می‌شود؛عشقی که دیگر گمگشته یا دربند نیست، بلکه چون رودی خروشان، همه چیز را با خود می‌برد.عشقی که مرا وا می‌دارد تا هر دم و هر لحظه، تنها کنارِ تو باشم.عشقی که به من آموخت تمامِ تنهایی‌ها و رنج‌هایِ گذشته، تنها مقدمه‌ای برایِ یافتنِ تو بوده‌اند.

آری، عاشقت هستم؛نه از سرِ عادت، نه از ترسِ تنهایی، که از اعماقِ وجودم، با تمامِ خاطراتِ مشترکمان.

یادِ اولین گفتگویِ تلفنیِ ما بخیر؛ آن زمانی که زبانم بند آمده بود و تنها لبخند می‌زدیم.

لبخندهایمان، قهقهه‌هایِ مردانه‌ات...

چه معجزه‌ای در قلبِ من می‌کنند!

اما در نهایت، همین عشقِ کافیِ توست که دنیا را برایم زیبا می‌کند.

همین کافی‌ست تا با لبخند از خواب برخیزم و بدانم که تو هستی؛ همین کافی‌ست تا احساسِ زندگی کردن را تجربه کنم و قلبم در کنارِ تو، آرام گیرد.

-این سطرها از اعماق من برخاسته‌اند و زاده‌ی زیستِ درونیِ من‌‌اند.

نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊

عشقنویسندگیرابطه
۰
۰
پریا مقدم
پریا مقدم
نویسنده‌ام؛درگیرِ فکر، واژه و سکوت. در ویرگول می‌نویسم تا شاید کسی، جایی میان سطرها، خودش را پیدا کند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید