
و اگر تک چراغی در خانهی من روشن شد، بدان که هنوز پیونیهای سرخ در درونم نفس میکشند.
بدان که در این دخمهی تنگ و تاریک اسیر نمهای سرنوشت میشوم، اگر که به سراغم نیایی و جان به ستوه آمدهام را نرهانی.
اگر تک چراغی روشن شد و نوری هرچند کمسو به چشمانت تابید، تمنا میکنم غافل مشو؛ من به دستان و آغوش تو امید بستهام.
اگر تو نتوانی من را از این حصار آهنین غم رها سازی چه امیدی به آدمیان دیگر، که جز سنگریزه پاشیدن بر سر راهم کاری برایم نکردهاند.
اگر دیر رسی، هیچکجا مقصدی نخواهم داشت؛ غرق میشوم در تاریکی مطلق و هم زبان میشوم با ارواح پلیدی که ماههاست قصد جانم را کرده و خورهی مغزم شدهاند.
مرا دریاب، اما اگر سر رسیدی و دیگر نوری نیافتی وارد مشو؛ از همان راهی که آمده بودی بازگرد و به دودهای برخواسته از خاکستر غمهایم بیاعتنا باش.
من هم اکنون هم میدانم به زودی خواهم مُرد، اما اینکه در تنهایی جان سپارم و یا در دستان تو، زمین تا آسمان فرق میکند جانِ من.
ولیکن اگر قبل از دیدار تو جان سپردم بدان...
مرگ، هیچگاه من را از بندِ غمِ دوری تو نخواهد راند.
هیچگاه برای من آزادی به ارمغان نخواهد آورد؛ حتی اگر روح کبودم به دوردستها سفر کند، باز هم در مسیر، برای نبودِ مطلقِ تو اشک خواهد ریخت.
من میمیرم ولی بدان حتی در گور، پیونیِ سرخِات، عطرِ یادِ تو را نفس خواهد کشید.
مرگ، پایانِ این سفرِ عاشقانه و انتظار جانسوز نیست، بلکه آغازی است بر اندوهی ابدی که در آن، تنها خاطرهیِ حضورِ تو، تسلایِ روحِ گریانِ من خواهد بود. ای کاش، ای کاش زمان را به عقب بازمیگرداندم و در اولین شکوفاییِ پیونی، دل به تو میباختم؛ آنگاه شاید، مرگِ من، نقطهیِ پایانی بود بر غم، نه آغازِ فصلِ سردِ دوریِ بیپایان.
من میمیرم، اما از غم آزادی تو از عشق خویش، تا ابد جگرسوز باقی خواهم ماند.
-این سطرها از اعماق من برخاستهاند و زادهی زیستِ درونیِ مناند.
نه اقتباس، نه تکرار | 𝒫𝒶𝓇𝒾𝒶 𝑀𝑜𝑔ℎ𝒶𝒹𝒶𝓂🕊