یه کاری که بعضی وقتا واقعا ذهنمو آروم میکنه تصور کردنه. باعث میشه برای لحظاتی هرچند کم از این دنیای واقعی و زمخت و نه چندان دلچسب فاصله بگیرم.

حالا چه تصوراتی؟ مثلا اینا:
تصورِ لحظه های خیالیِ حال خوب کن مثل بیدار شدن از خواب تو ویلای شمال با صدای پرنده ها تو فصل بهار بعد از بارون بهاری که دیشب زده و هوا رو کرده بهشت؛
تصورِ بودن با آدمای موردعلاقم مثل یه دورهمی شبونه با دوستای خیالی تو کافه و کلی گفتن و خندیدن باهاشون تا آخر شب؛
تصورِ ماشینِ نویی که خریدم و لذت از بوی نوییش مستم یا تکمیل خونه ای که تازه کلیدشو تحویل گرفتم بعد از کلی سختی و دارم با وجب به وجبش حسِ مالکیت میکنم و عشق میکنم از اینکه بالاخره خریدمش؛
تصورِ روال بودن کارها، اینکه زندگی بالاخره باب میل من تا میکنه و شانس باهام یاره. اینکه دیگه قراره روزگار درش رو پاشنه ی خونه من بچرخه؛
تصورِ قدم زدن تو پیاده رو تو برگهای پاییزی بدون داشتن دغدغه فکری و از سرِ خوشی نه از سرِ کلافگی. اگرم تنهایی نباشه قدم زدنام که دیگه تهِ پاییزه؛
تصورِ لحظه پایان جنگ. اینکه کانال های خبری پر بشن از خبرهای خوب و امیدوارکننده و دیگه کسی از جنگ حرف نزنه؛
و کلی تصور دیگه از این دست؛

نمیدونم تصوراتم هیچ وقت قراره به واقعیت تبدیل بشن یا نه. حتی نمیدونم معقول هستن یا نه. البته مهم هم نیست. من تصور میکنم برای تصور کردن نه برای رسیدن بهشون. اصلا تصور کردن خوبیش همینه. خرجی هم نداره. سقف خیال پردازیتم حد نداره. هم حالتو خوب میکنه هم شاید کمکتم بکنه به خودت بیای و براشون تلاش کنی و بجنگی. خدارو چه دیدی شاید بهشون رسیدی.
حالا شما از تصوراتتون بگید. هر چی خیالی تر بهتر😶🌫️