ای مَهرِ عیلام!
تو مادرِ مائی، تو ریشهیِ جانی،
با دستِ پُر مهر، گندم بریانی،
خورشیدِ رُخسارَت، جهان را بتابانی.
«شَکَر شَکر» ایزد را، که تو هستی، تو هستی.
زیرِ سُمِ اَسبان، غبارِ رهت را،
با دیده بوسیَم، گَردِ وِهمَت را.
«رَبِّ اَرحَم هُما»، بگویم به درگاه،
کِرمِ تو، شِکرِ تو، بود در دلِ ما.
ای عیلام! ای مادرِ دیرین!
دامنِ سَبزِ تو، سِپَرِ شاهین!
از زاگرس تا دَریا، سوگندِ راستی،
بی «اُف» و بی ناله، چون کوه، ایستادهام.
مهرِ تو، جانِ ماست.
مِهرِ تو، چون «وَهَنٍ عَلی وَهَنٍ»،
تاریخِ تو، در جانِ من، گَردِ مَحن.
سی ماهِ درد و رنج ، چهل سالِ دَمی،
تو گَشتی، تو ساختی، بهرِ آدمی.
گر «شِراک»ِ عالم، گِریبانم گِردد،
نامِ تو، جانِ من، از یادم نَرود.
«معروف» سَیرم، «طیب» سِیرم،
تا آن رستاخیز، عهدِ من، باشد.
ای عیلام! ای مادرِ دیرین!
دامنِ سَبزِ تو، سِپَرِ شاهین!
از زاگرس تا دَریا، سوگندِ راستی،
بی «اُف» و بی ناله، چون کوه، ایستادهام.
مهرِ تو، جانِ ماست.
ای یَزدان! قُدرت دِه،
کِرمِ مادر، ادا کُنَم.
در سایهیِ «آنا هیتّا»،
از نسلِ نیکان، اَدا کُنَم.
عیلام، مادرِ ما…
دامنِ تو، سِپَرِ ما…
تا آخرین نَفَس، باز خوانم:
مهرِ تو، در دلِ ما