در تالارِ خاموشِ خاطراتم، پژواکِ روزهایی میپیچد که در آنها، هویتم چون غباری معلق در باد، بیمقصد و بیریشه بودم. شب، نه پناهگاه، که گسترهای بیکران از تاریکی بود که لحافوار بر روزهایِ گسستهام کشیدم؛ روزهایی که هر تَرَکشِ سنگِ تقدیر، نه بر تن، که بر تار و پودِ روحم مینشست و مرا در میدانِ نبردِ هستی، چون مهرهای بیارزش، از این سو به آن سو میراندند.
اشکهایم، رودخانههایی خاموش بودند که در سیاهیِ بارشِ باران ذوب میشدند؛ چونان تلاشی مذبوحانه برایِ پنهان کردنِ دریایی از درد که در پستویِ دلِ آتشفشانیام میجوشید. کارِتِ هواییِ سرگردان، وصفِ حالِ روحِ مسافرم بود، در جستجویِ پناهگاهی ناپیدا، در این صحرایِ بیکرانِ گرسنگی؛ نه گرسنگیِ جسم، که تشنگیِ مفرغینِ مهر و ترحم.
خندههایِ تلخِ مردم، نه بر لبان، که بر پیشانیام حک میشد؛ داغِ ننگِ بیثمری، تا مگر روزی، روزگارِ سپیدی طلوع کند. اما من، گرگِ درندهیِ ناظرانِ بیرحمِ این عرصه بودم؛ درنده، اما در چنبرهیِ عشقی کور، بدل به طعمهیِ همان شکارچیای شدم که خود با دستانِ خویش، او را از سایههایِ جهل بیرون کشیده بودم. او، که از بطنِ من زاده شد، نه بال و پر گشود، که مرا درید؛ نه خنجر، که ریشههایم را از بیخ و بُن کند. و اکنون، در ویرانههایِ این درون، تنها سکوتِ پر طنینِ فروپاشی باقیس
ت.