
در برهوتِ اندیشه، درختِ نور
سرودهایی دارد
که بر پاهای عریانم دوختهاند.
زخمِ مکاشفه در تشنگیِ چاه میافتد،
تردید اما همیشه گوشهای نزدیک میایستد.
چه میگوید؟
صدا، صدای خودم است.
فغان بر سرگذشتِ سجاده!
آیا عکسِ پلید و سرخِ شیطان
فرشتهی پاکِ سرود و کوهستان را خواهد بلعید؟
آیا ویرانههای ایران بر پژواکِ اندام تقسیم میشود؟
وطن کجاست؟
که ریشههای خرابِ ساحلِ سربی
به خودبیزاری با نوکِ شلاق میتازند.
تاریکی را فوت میکنم؛
خاموش میشود.
در نافِ برزخ،
از یخبندانِ شمع،
آختگیِ انقلابی برنخاست.
پادشاهِ فاضلاب میپرسد:
«أنا الحق» از کجاست؟
نسیمِ طاعون در گندیدگی غوطهور،
که دیگر برابر جوخهی اعدام چشم بستهای نیست
که دیگر پاهایمان از چوبهی دار آویزان نیست
ای عقیمساز اندیشه
ای مرگآور عالیرتبه
ای جلاد الوهیت
به ما بگو کدام شیشه در خاموشی میگرید؟
بر سفرههای خالی، در روز و روزگاری که
ریگبیابانهای پراکنده،
همچون کبوترهای مهاجر
به تبعیدگاه وحشت و تلاشی میتوفند.
از من شکستهتر کسی آیا هست؟
استخوانهای سبزش، بسترِ
نادرترین گلها را پایمال؛
و شانسِ ولگردی با طلوع زمستان
و پایان خورشید را منطبق.
پنجرهای مشرف به دریدنِ پیراهنِ توری،
افعیِ نفرت و تازش به روشنی و زیبایی،
حالا میتوانی دراز بکشی،
به کبود و عرفانی قلبِ چرکینت فرودآ.
طبیعت نقرهای میپرسد:
قلبِ قرمزِ قشنگم را سیاه خواهی کرد؟
انسانها را من آیا مقدس کردم؟
مرا به خانهی من برگردان.
که در گذار سالیان سکوت،
تعهد وظیفه را به هیولای تراژدی هُل میداد.
و حالا یهودیان را به کورهها.
در ماهانهترین ماه چو تیرگی منظومهی غریبی،
به رویت آن خورشید میروی؟ نه!
که آنقدر سیاه که آسمان هم نمیتواند بر آن گذر کند.
با اجدادی کولی که آنان هم چندان پاک و حقیقی نیستند،
زبان در شکوفهی آفتاب گیر میکند
و آفاق به آروارهی هوسبازی و برف تمیز.
پارسی، این استعارهی خیرگی به زخمها،
در شهرِ ناممکنها، گُم.
امروز من چقدر عاشق بودم.
عاشقتر از همیشه و دیروز.
گلهای گنبد را در رسالت سکس خوب،
و آن عشق راستین که پارسی نمیداند هنوز،
مردی شبیه الفبای راز، با سطلهای آب،
که مردم ستارهی بزرگ سینهاش را
در آیینه طالع میکنند.
روحِ شب را با عطرِ ملایمِ ماه مزهمزه کردهام،
و بامدادِ هولناک را با سردیِ لاجورد آشنا.
اکنون آزادیِ دوردست، بوی اقاقیا،
در عمق آبهای جنونآمیز
به دستان پر تپشم آشنا!
امروز من چقدر
– عاشقتر از همیــــ …
مثل همین تو که در هَما … –
رَسا
خورشید توی سینهام
از شادی دیوانهام میکند.
– خانوم نویسنده با اندکی شاعرانگی
