هر روز صبح، عمه موشه جلوی آینه وامیستاد، موهای وز و خوشگلش رو شونه میزد و با غرور میگفت:
«موی آدم نصف زیبایی آدمه!»
شوهرعمه که سالها بود کچل شده بود، مثل همیشه یه پوزخند میزد و چیزی نمیگفت.
ظهر یکی از روزها، عمه موشه داشت سوپ میپخت. یهو یه دسته از موهاش کنده شد و افتاد توو قابلمه. شوهرش قاشق رو گذاشت روی میز، زل زد به سوپ و گفت:
«آها! حالا فهمیدم چرا خدا منو کچل آفریده. که لااقل موقع غذا خوردن، غذا رو بجوم، نه اینکه بخوام شونهاش کنم!»
عمه موشه چند ثانیه اخم کرد، بعد خودش هم زد زیر خنده و رفت درِ قابلمه رو بست.
همون شب شوهرش برای شام نون و پنیر خورد و در جوابِ نگاه متعجب عمه موشه گفت:
«مزهی سوپ دیشب هنوز زیر شونهمه!»
عمه موشه عاشق موهاش بود. هر جا میشست حرف موهاش بود؛ روغن مو، ماسک مو، شامپوی مو.
بیچاره شوهرش هم کچل بود. ولی سالها بود چیزی نمیگفت و فقط تحمل میکرد.
یه روز عمه موشه داشت جلوی آینه موهاشو شونه میکرد که دوباره گفت:
«واقعاً مو نصف زیبایی آدمه.»
شوهرش یه نگاه بهش کرد و گفت:
«پس خدا رو شکر که من نصف دیگهشو دارم!»
عمه موشه اول اخم کرد، بعد خودش زد زیر خنده.
عمه موشه هر روز جلوی آینه حداقل نیم ساعت با مقاومت موهاش علیه نیوتن ور میرفت.
یه روز رو کرد به شوهر کچلش و گفت:
«تو نمیدونی آدم وقتی موهای قشنگ (لَخت ترجیحاً) داشته باشه چه حسی داره.»
شوهرش گفت:
«نه، ولی خوب میدونم آدم وقتی چاه فاضلاب حموم نگیره چه حسی داره!»
