داشتم کمد لباسها مو تمیز میکردم. شروع کردم به مرتب کردن لباسام و کفشام، روسری هام رو دونه دونه وصل میکردم به چوب لباسی، و جوراب هام رو که لنگه به لنگه شده بود رو پیدا میکردم که یهو چشمام به کیفم افتاد! کیف پر خاطره!
کیفی که از دوم راهنمایی با منه، کیفی که توش پر از دفتر و کتابای پر خاطره بود. دفتر خاطراتم! دفتری که تو اون دوستام برام یادگاری نوشته بودن.
تمیز کردن رو رها کردم، غرق شدم تو خاطراتم...
روزایی که توش پر از شیطنت، خنده و گاه ناراحتی بود. و الان تبدیل شده بود به خاطره!
با لمس کردن هر دفتر و کتابم یاد اون روزها برام زنده میشد و حتی خود اون کیف هم برام پر از خاطره بود.
29 شهریور بود که بابام با دوتا کیف شبیه به هم اومد خونه! من و خواهرم که دو سال از من بزرگتر بود، با ذوق و شوق رفتیم ببینیم بابا برامون چی خریده. کیف!
دوتا کیف سیاه که شبیه به هم بود. من وقتی کیف رو دیدم گفتم:
این چیه دیگه؟!
من کیف به این زشتی نمی خوام!!
من کوله رنگی میخوام که میرم مدرسه بندازم پشتم!
اما این چیه؟ این که آدم رو خسته میکنه!

خواهرم هم ناراضی بود. اما اون موقع ها مثل الان که بچهها تا پاککن و تراش رو خودشون انتخاب میکنند نبود.
اون موقع ها حتی مقنعه و مانتو مدرسه رو هم مامان، بابامون می خرید.
بابا ها جدی تر از الان بودن و حرفشون یک کلام بود. خلاصه که نازمون رو مثل بچه های الان نمیکشیدند.
بابام گفت:
من این کیفها رو از بازار خریدم، دیگه حوصله عوض کردنش رو ندارم. کیف و کوله خوشگل هم باشه برای سال بعد!
من با گریه گفتم:
اینا شبیه به همه، من اشتباه می کنم!
بابام گفت:
اینم راه داره، یه نشونه بذارید براش که اشتباه نکنید.
شیفت من و خواهرم یکی نبود. یعنی وقتی خواهرم از مدرسه برمیگشت من میرفتم مدرسه و برعکس.
یکی از روزهای سرد پاییز که خواهرم ساعت 12 و نیم از مدرسه اومد، با عجله کیفش رو گذاشت کنار کیف من که کنار در بود! و رفت دستشویی!
داد زدم گفتم: "ناهید چرا کیفت رو پیش کیف من گذاشتی؟! من وقت ندارم! آخه چرا اذیت میکنی!!"
ناهید هم از دستشویی داد زد و گفت: "سمت راستی برای منه!"
منم که دیر کرده بودم خیالم راحت شد. با عجله لقمه نون و پنیرم رو برداشتم، از مامان خداحافظی کردم و رفتم مدرسه.
کل راه تا مدرسه رو دویدم. ضمنا اون موقع سرویس مدرسه هم نداشتیم و مدرسه ما هم از خونمون دور بود و ما هر روز تو سرما همه اون راه رو پیاده میرفتیم .
نفس زنان به مدرسه رسیدم. بچه ها صف بسته بودن و منم طوری که ناظم حواسش نشه، سریع رفتم تو صف کلاسِ خودمون و خلاصه رفتیم سر کلاس
زنگ اول ریاضی بود. معلم گفت: "کتابها رو بذارید رو میز میخوام درس بدم."
درکیف رو باز کردم تا کتاب ریاضی رو بیارم بیرون، که دیدم ای وای! بیچاره شدم!! این کیف، کیفِ من نیست! کیف ناهید رو اشتباهی آورده بودم!
همونطورکه صورتم از استرس سرخ شده بود داشتم ناهید رو تو دلم فحش میدادم، که بازم اون من رو اذیت کرده! آخه همیشه کارش همین بود.
ناهید دوسال از من بزرگتر بود و زورگو هم بود. تو همین فکرا بودم که معلم اومد و گفت: "کتابت کجاست؟!"
با ترس و لرز گفتم: "من کیفم رو اشتباهی آوردم!" بچه ها خندیدن و معلم گفت:
یعنی چی مگه میشه آدم کیفش رو اشتباهی بیاره؟! شاید دفتر یا کتابش رو اشتباهی بیاره اما کیف رو که نمیشه اشتباهی آورد! این یعنی اینکه خیلی بی انظباطی!
مِن مِن کنان گفتم:
کیف من و خواهرم شبیه به همه! امروز کیفش کنار کیف من بود، منم عجله داشتم. این طوری شد که اشتباه شد!
معلم مون که باتعجب نگاهم میکرد، گفت:
الان که بری خونه و کیفت رو بیاری، اونوقت یاد میگیری که دیگه کیفت رو اشتباه نیاری! برو دفترِ مدرسه، از مدیر اجازه بگیر، برو خونه و کیفت رو بیار!
حالا من که این همه راه رو دویده بودم، باید تو این سرما میرفتم و دوباره برمیگشتم!!!
رفتم دفتر و اجازه گرفتم که کیفمو بیارم. کلِ راه رو باز دویدم و به ناهید بد و بی راه می گفتم.
رسیدم خونه، زنگِ خونه رو زدم. ناهید اومد در رو باز کرد. کلی سرش دادو بیداد کردم و حرص میخوردم اما اون میخندید! واقعا حرصم گرفته بود و بهش حمله ور شدم که دستم رو کشید و گفت:
تا تو باشی زرنگ باشی و کیفت رو نگاه کنی، بعد بِری مدرسه!
مامان تو آشپز خونه ظرف میشست از سرو صدای ما با دست کفی اومد و گفت:
باز چی شده؟!
با گریه ماجرا رو براش تعریف کردم. دست هاش رو شست، اومد و اشکام رو پاک کرد.
آرومم کرد و دست هام رو که یخ کرده بود رو (هاااااااا) میکرد که گرم بشه، دست هام رو توی دستش گذاشت و دست های من گرم شد، انگار که پیش بخاری باشم!
صورتم رو بوسید و دستکشی که چند روز پیش میبافت، و الان تموم شده بود رو گذاشت تو دست هام و گفت:
این دستکش رو برای ناهید بافته بودم. اما به خاطر این کار زشتی که الان کرد میدمش به تو!
ناهید حرص میخورد که دستکش مال منه، مامان دادی سرش زد و گفت:
کارت زشت بود! چرا بچه رو دوباره از مدرسه تو این هوای سرد تا خونه کشوندی؟!
بهم گفت:
تو برو مدرسه، شب برای کیفت حتما یه نشون میزارم تا دیگه اینطوری نشه!
خداحافظی کردم و دوباره کل اون راه رو دویدم تا مدرسه، خلاصه که اون روز، روز پر دنگ و فنگی برای من بود.
عصر که اومدم خونه مامان داشت آماده میشد برای نماز، بعد از احوالپرسی، مادرم گفت:
ببخشید من باید زودتر برات یه نشونه میزاشتم. حتما امشب یه منجوق برات زیر بند کیفت میدوزم.
منجوق به مهرههای ریز و شیشهای گفته میشه که در رنگهای مختلفی وجود دارد و با طرحهای متنوعی بر روی پارچههایی از جنس مخمل، ابریشم ضخیم، تافته، ساتن و پارچههای براق دوخته میشود.

مامان منجوق رو دوخت و هر روز بجای اینکه کیف رو باز کنم زیر بند کیف رو نگاه میکردم و با خیال راحت میرفتم مدرسه، حالا که خودم بچه دار شدم هنوز این کیف رو دارم و هنوزم اون منجوق برام کلی عزیزه!
مامان نیست! اما اون منجوق دوخته شدش هست و من اون کیف رو همیشه بو میکنم و منجوق رو میبوسم و یاد اون روز برام زنده میشه یاد و خاطره همهی مادرانی که رفتن گرامی!
شاید از این نوشته هم خوشتون بیاد: