
هاشم کینه توز.......
نويسنده:ناصراعظمی....
هاشم ماهها بود کینهی مش غلام، صاحب قهوهخانه پاچنار، را در دل گرفته بود. با خود میگفت: این مردک میان جمع آن متلک را بار من کرد تا از چشم خلق بیافتم. نامرد، کاری میکنم از کردهات پشیمان شوی و به دست پایم بیافتی. آخه تو یک لاقبا را چه به نصیحت من…
کینه و انتقام چون موری در جانش رخنه کرده بود و داشت زاد و ولد میکرد. شبها تا صبح مینشست، حرفهایش را مرور میکرد و نقشههایش را مو به مو میریخت. صبح که میشد، خسته و کفته با چشمان پف کرده به سر کارش که بنای بود میرفت. در همین مدت هم زیاد دلش به کار نمیداد و اغلب اوقات صاحبکارها از کارش راضی نبودند.
ولی مدام با خود حرف میزد: بالاخره حقت را کف دستت میگذارم، مرتیکه الدنگ!
حالا دیگر مورهای درونش شیرهی جانش را میمکیدند و از درون پوکاش کرده بودند. خورهی در مغزش نمیگذاشت راحت باشد تا اینکه بر بستر بیماری افتاد.
زنش که از قضیه و ماجرا آگاهی داشت، با زن ملا حسین درد دل کرد و از وی کمک خواست. زن ملا حسین هم قول داد به شوهرش بگوید تا بلکه چارهای بیاندیشند.
ملا حسین فردای آن روز به دیدن هاشم آمد. صورت هاشم کاملاً داغان و درهم رفته بود؛ دور چشمانش انگار با ذغال سیاه کرده باشند و تنش تبدیل به مشت پوست و استخوان شده بود.
ملا کاه نمدی را از سرش بیرون آورد و با لحنی آمیخته به شوخی گفت: هاشم آقا، حرفی بزنم؟ از من هم به دل نگیری…
هاشم با سرفه گلوی صاف کرد و گفت: شما تاج سر ما هستید، بفرمایید.
ملا گفت: دانایان ما گفتهاند: کینه چون زهر است. هر کس آن را بنوشد، اول خودش از بین میرود، سپس دیگران. همان مورچهای که در جان تو لانه کرده، همسایهات را نگزیده، بلکه شیرهی جان تو را مکیده است.
هاشم که میدانست حرفهای ملا حسین به کدام سمت است، سر بر زمین افکند و از کردهی خود پشیمان گشت.