
دیشب نتونستم بنویسم اما امشب گفتم هرجور شده بنویسم پس اومدم تا بنویسم چون با نوشتن حس زنده بودن میکنم و نمیخوام از دستش بدم.
امروز یه روز بارونی و خیلی سرد بود قرار پیاده روی بخاطر بارون کنسل شده بود و منم بیشتر رفتم زیر پتو و خوابیدم حتی با وجود اینکه خیلی دستشویی داشتم اما خلاصه هرجوری بود بلند نشدم و خوابیدم.
حدودای ساعت 10 بیدار شدم و بازم یه حالی بودم؟ وروجک وراج درونم دهن کجی کرد و گفت مگه مجبوری بخوابی دختر که بعدش حالت خوب نباشه.
خلاصه بیدار شدم و دلم یه صبحانه شیرین میخواست و نوشیدنی گرم پس یه شیرکاکائو گرم درست کردم با تست کره بادام زمینی و عسل و حالم بهتر شد بعدش تصمیم گرفتم یه کم درس بخونم لپتاپ رو باز کردم و تو همین حین گوشیمو گرفتم و یه کم تو اینستاگرام چرخیدم.
حال و احوال این روزا تعریفی نیست اصلا و نمیخوام حتی با کلمه ها ثبتش کنم شرایط خیلی سخت و طاقت فرسا شده و امیدوارم به زودی تغییر کنه با خودم همش میگم کی دیده اصلا شب بمونه اینم میگذره.
خلاصه حالم دوباره بد شد، دمغ شدم و حوصله هیچی نداشتم نمیتونستم درس بخونم یه صدا بود که میگفت درس برای چی ؟الان که هیچ فایده نداره و یه طرف دیگه میگفت تو برای نتیجه انجامش نده تو برای حال خودت انجامش بده و آدم بدون امید نمیتونه زنده بمونه.
خلاصه به خودم گفتم فقط 5صفحه باقیمونده از فصل رو میخونم و بعدش هرکاری دلم خواست میکنم و این شد که 5 صفحه خوندم و بعدش یه کم تو یوتیوب وقت گذروندم و یه ویدیو برای درست کردن ویژن بورد دیدم.
یه بار درستش کرده بودم و خیلی به کارم نیومده بود خلاصه ویدیو رو که دیدم انگار دلم میخواست امتحان کنم دوباره و خلاصه سخت نگرفتم و رفتم پینترست
هرعکسی که می دیدم انتخاب میکردم امیدمو پررنگ تر میکرد و حالمو بهتر. فقط با گشتن توی عکسا و تصورشون داشت حالم بهتر میشد.
خلاصه چندتا از بهتریناش رو جدا کردم و چیدم تا همسر برام پرینت بگیره و مراحل دیگشم ادامه بدم.
فکر می کنم تو این روزا باید دنبال کوچکترین دلیل برای خوشحالی باشم کوچیک ترین دلیل برای دلخوشی، امید هرچی که بتونه باعث بشه من تو مسیرم بمونم.
پ.ن:کالکشن نخ های رنگی رنگیم