
از شنبههایی که میشه ازش دوتا روز درآورد خیلی خوشم میاد یعنی درکل وقتی کلی کار برای انجام دادن داری حس زنده بودن میکنی برای من که اینجوریه.
اما با چیزای دیگه هم حس زنده بودن میکنی نه اینکه فقط داری میگذرونی اون هم وجود یه دوست تو زندگیته مخصوصا وقتی که ازدواج کردی و شرایطتت با زمان مجردی قابل مقایسه نیست و داشتن یک دوست همجنس خودت که بتونی باهاش از همه چیز حرف بزنی و جلوی اون خود واقعیت باشی بیسانسور از نعمتهای زندگیته که باید جزء یکی از بخشهای شکرگزاریت بذاری.
من فکر میکردم دوست صمیمی کسی هست که مدتهای زیادی توی زندگی تو باشه و قدیمی باشه انوقت میشه گفت دوست صمیمی اما الان فکرم عوض شده و دوست صمیمی میتونه حتی مدت زمان زیادی هم از بودنش توی زندگیت نگدشته باشه.
اما هرچقدر بیشتر میگذره و بیشتر متوجه میشی چقدر میتونی با اون آدم حرف بزنی و نمیترسی از قضاوتهاش و اصلا گذر زمان رو حس نمیکنی و میتونی ساعتها کل شهر رو پیادهروی کنین و بازهم زمان کم بیارین.
اینجاست که متوجه میشی به مقدار زمان بودن ربطی نداره بلکه مهم اینکه چقدر بتونی با اون آدم حرف بزنی و چقدر دنیاهاتون شبیه بهم میتونه باشه اما من فکر میکنم اصلا ربطی به سن و سال نداره آدمهای همفرکانس میتونن تو هربرهه از زمانی همدیگرو پیدا کنن.
خوشحالم که تو یه برههای مسیر به جایی ختم شد که از اون مسیر یه دوست خوب پیدا کردم کسی که میتونم کنارش واقعا خودم باشم و از اینکه افکار احمقانهای داشته باشم نترسم و امیدوارم این دوستی تا سالیان سال باقی بمونه
یک دوستی ماندگار برای ادامهی روزهای بزرگسالی.