
در هنگام نوشتن به موسیقی Pink Floyd - Marooned گوش داده ام و تصویری که مشاهده می فرمایید با استفاده از هوش مصنوعی Chat GPT ساخته شده است .
امواج دریا به صخره ها برخورد می کند
درختان می رقصند و پای کوبی می کنند
پرنده ها به دنبال غذایی می گردند
باد به صورتم برخورد می کند
من زنده ام و نفس می کشم
آیا این اسمش زنده بودن است ؟
گاهی فکر می کنم
جز صدای بارش باران و امواج دریا هیچ همدمی ندارم
براستی هم ندارم
آخر مگر یک هیزم فروش فقیر
چه دلخوشی جز این ها می تواند داشته باشد
باد پنجره ها و در چوبی خانه ام را به ناله انداخته
شاید آن ها هم همانند من غمگین هستند از این همه تنهایی
کلاغ پیری اطراف کلبه ام زندگی می کند
صبح ها آواز تنهایی سر می دهد
موجود عجیبی هستم
از صدای آواز تنهایی او خوشم می آید
او هم سال هاست در کنار خانه ام زندگی می کند
هیچ همدمی ندارد همانند من و سگ پیرم
گاهی برای او غذا می گذارم
انگاری ما کسی جز خودمان نداریم
کمی نفت ریختم در فانوس تا بیرون کلبه ام بگذارم
از تاریکی می ترسم
همیشه یادآوری می کند که چقدر تنها هستم
اما امشب آن را بیرون کلبه ام نمی گذارم
کمی بیشتر برای کلاغ و سگم غذا می گذارم
به اندازه کافی عمر کرده ام
باید به این زندگی سراسر غم پایان بدهم
اما دلم نمی آید
وابسته شدم به این تنهایی
سکوت شب را دوست دارم
دلسوزی برای خودم را دوست دارم
به تماشا نشستن دریا وقتی ماه بر روی آن می تابد آرامش خاصی دارد
دوست ندارم حتی یک روز طلوع و غروب خورشید را از دست بدهم
اگر این طناب کهنه را به دور گردنم بیندازم
چه کسی به سگ پیرم غذا بدهد
چه کسی او را نوازش کند
چه کسی برای همدم پیرم که هر روز صبح آواز تنهایی سر می دهد غذا بگذارد
آیا این ها اسمش امید است ؟
نمی دانم
اما گویا وقتش نرسیده هنوز
با قلبی شکسته به مسیر ادامه می دهم
امیدی نیست
اما نمی خواهم ناامید بمانم در ادامه این مسیر کوتاه
این متن بصورت فی البداهه به قلم محمد خطیری نوشته شده است .