
در هنگام نوشتن به موسیقی Marilyn Manson - in the shadow of the valley of death گوش داده ام و تصویری که مشاهده می فرمایید با استفاده از هوش مصنوعی Gemini ساخته شده است .
لینک قسمت یکم بال های سوخته یک فرشته
لینک قسمت دوم بال های سوخته یک فرشته
لینک قسمت چهارم (نهایی) بزودی قرار داده خواهد شد .
به دنبال سرنوشت خود میگردم.
ماه و خورشید آمدند و رفتند.
به دنیا آمدیم و از دنیا رفتیم.
برای لقمهای نان دویدیم،
اما در نهایت زیر خروارها خاک خوابیدیم.
تلاش ما برای چه بود؟
برای هیچ به دنیا آمدیم
و برای هیچ هم از دنیا میرویم.
در شبی از شبهای تاریک لندن،
مهتاب میتابید.
باران قطع شده بود و انعکاس نور ماه بر روی خیابان چشمنواز بود.
بوی سیگار شکلاتی در کوچه و خیابان پیچیده بود.
فیتیلهی سیگار را انداخت.
شبحِ تاریکی بعد از مدتها برگشته بود.
حتی شیاطین هم از او میترسیدند.
هیچ قانونی نداشت.
او درست از انتقام متولد شده بود.
نگهبانی در بیمارستان مشغول آماده کردن چای کیسهای ارزانقیمتش بود.
صدایی در انتهای راهرو به گوشش خورد.
در انتهای راهرو، شبحی سیاهپوش به چشم میخورد.
مأموران حکومتی هشدار داده بودند که در صورت مشاهدهی شبحِ تاریکی، به سرعت فرار کنید.
اما قربانیها وقتی او را میدیدند، خشکشان میزد.
وقتی صدای قدمهای او که به نگهبان پیر نزدیک میشد به گوش رسید،
نگهبان ناگهان از شدت ترس بیهوش شد.
شبحِ تاریکی بدون اینکه به او توجه کند، وارد اتاق بایگانی شد.
به دنبال پروندهای گشت که مربوط به مادرش میشد.
پدر روحانی یتیمخانه در اواخر عمرش گفته بود که مادر تو فاحشه نبود و به دنبال پدرت بگرد.
او بود که آدرس آن بیمارستان را به شبحِ تاریکی داده بود.
وقتی پرونده را باز کرد، میخکوب شد.
قلبِ سنگِ شبحِ تاریکی شروع به تپیدن کرد.
اشکها سرازیر شدند.
فهمید که هیچگاه مادرش فاحشه نبوده است،
بلکه او از خانوادهای اشرافی بود.
پدرش او را در یتیمخانه انداخته بود تا میراث مادرش را بگیرد.
با کمال تعجب متوجه شد که پدرخواندهاش او را به یتیمخانه سپرده بود.
حتی به خودش زحمت نداده بود فرزندش را شخصاً به یتیمخانه ببرد.
تمام کارها را بیمارستان انجام داده بود.
شبحِ تاریکی نگاهی به گردنبند مادرش انداخت که از کودکی به او داده بودند.
هیچگاه آن را به گردن خود نینداخته بود، چرا که از مادرش به خاطر فاحشه بودنش نفرت داشت.
با چشمهایی سرخ و بارانی به گردنبند نگاهی انداخت،
آن را به دور گردنش انداخت
و آدرس ناپدریاش را پاره کرد و در جیبش گذاشت.
برای اولین بار بود که لبخند از صورتِ شبحِ تاریکی محو شده بود.
این متن بصورت فی البداهه به قلم محمد خطیری نوشته شده است .