ویرگول
ورودثبت نام
نُقطه سُربی | Noghteh Sorbi
نُقطه سُربی | Noghteh Sorbiنُقطه سُربی ، نویسنده ای با قلبی شکسته
نُقطه سُربی | Noghteh Sorbi
نُقطه سُربی | Noghteh Sorbi
خواندن ۲ دقیقه·۱ ماه پیش

بال های سوخته یک فرشته 4 (قسمت پایانی) - شیطان بیدار می شود | به قلم محمد خطیری

در هنگام نوشتن به موسیقی Marilyn Manson – Tattooed In Reverse گوش داده ام و تصویری که مشاهده می فرمایید با استفاده از هوش مصنوعی CHAT GPT ساخته شده است .

شیطان لبخند نمی زند !

خشم متولد شد

شبح تبری در دست دارد

چشم ها را خون گرفته

شکارچی بعد از مدت ها برگشته

وارد قصر پدرخوانده اش شد

هیچ موجود دو پایی متوجه ورود شبح تاریکی نمی شود

تنها مرگ است که می تواند شبح را ببیند

نگهبان قبل از آنکه متوجه حضور فرشته مرگ شود ، تیغه ای فولادی بر سرش فرود آمد و دگر متوجه چیزی نشد .

شبح زیر لب زمزمه ای می کند

شیطان یا فرشته فرقی نمی کند ، کشته خواهید شد !

مستخدم آوازی می خواند به آرامی ، گویا با مهتاب دارد عشق بازی می کند

فرشته مرگ گلوی دخترک را با دندان هایش پاره کرد

صورت شبح تاریکی سرخ شد

شیطان بیدار شده

مادر برای بار آخر به فرزندان خود سر می زند تا به تخت خواب برود

چشم های او بین خواب و بیداری انگار متوجه چیزی غیر عادی شده !

کمی باز و بسته می کند

جسد های تکه تکه شده بر روی زمین ریخته

اتاق بازی کودکان سرخ شده

مادر جیغی بلند می کشد

پدرخوانده از خواب بیدار می شود

اسلحه شکاری اش را آماده می کند تا به پایین خانه برود

در تاریکی اتاق صورتی سرخ دیده می شود

با یک ضربه ، تبر را به قلب مادر می زند

شبح تاریکی بوسه ای بر لب وی می زند

فرشته ای سقوط می کند

بال های سوخته فرشته به چشم می خورد

گلوله ای به سمت تاریکی شلیک می شود

تنها 4 گلوله باقی مانده

فرشته مرگ چاقوی دو لبه خود را به آرامی در تاریکی در می آورد

قطرات خون بر روی لب او سرازیر می شود

با سرعت و بی صدا به سمت پدرخوانده اش حمله ور می شود

خطی کوچک بر بدن مرد نقش می بندد

در این لحظه گلوله ای دیگر شلیک می شود

تنها 3 گلوله باقی مانده

فریاد می کشد که هستی ؟

شبح سکوت می کند

در تاریکی شب و تابش مهتاب اجساد خانواده اش را دید

کمی که چرخید همسرش را دید که با یک تبر به دیوار چسبیده

مرد وحشت زده شد

فریاد زد هر چی می خواهی به تو می دهم ، بگذار زنده بمانم

صدایی شیطانی زیر گوش مرد زمزمه کرد

جانت را می خواهم

گلوله ای شلیک شد

تنها یک 1 گلوله باقی مانده

شبح زخم های پی در پی به پدرخوانده اش زد

مرد به زمین افتاد

اسلحه بر زمین افتاد

لبخندی شیطانی بر صورت خونین شبح نقش بسته

چشم های پدرخوانده اش را در می آورد و می بلعد

مرد که همانند هرزه های خیابانی جیغ می کشید

ناگهان فرشته مرگ لب به سخن گشود !

من فرزند خوانده ات هستم

سکوت همه جا را فرا گرفت

وحشت تمام وجود مرد را گرفت

سینه اش را شکافت

مرد که فریاد می کشید

ناگهان خاموش شد

قلبی که توسط فرشته سقوط کرده در حال خورده شدن است

تنها صداییست که به گوش می رسد

کسی چه می داند

شاید شیاطین در این لحظه وحشت کرده اند !

کسی بعد از آن شب دیگر شبح تاریکی را ندید

نام دیگری بر روی شبح گذاشتند

فرشته سقوط کرده !

 

این متن بصورت فی البداهه به قلم محمد خطیری نوشته شده است .

داستانرمانشعر
۱۲
۰
نُقطه سُربی | Noghteh Sorbi
نُقطه سُربی | Noghteh Sorbi
نُقطه سُربی ، نویسنده ای با قلبی شکسته
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید