
میخواهم بازگردم.
میخواهم به خودم، به نورا بازگردم.
آخر دلم برایش خیلی تنگ شده است.
بهنظرتان مرا میبخشد؟
چندی پیش که درست نمیدانم کی بود، تصمیم گرفتم او را ترک کنم. دیگر از دستش خسته شده بودم.
گفته بود میتواند در شلوغیهای شهر، کمکم کند. گفته بود میتواند مرا از از وسط یکنواختی و خستگی شهر، بکشد و ببرد به جهان خیال. قول داده بود که اینکار را میکند. فقط به قلم و کاغذ نیاز داشت.
قبول کردم و خودم را به همراه یک دفتر و قلم، به دستش سپردم.
مرا برد نزد عروسکی که از یک عشق به جا مانده بود. برد نزد چتری که در باران غصه، نجات دهنده بود. برد به قلمروی از دست رفته، پیش چشمهای دروغگو، پیش حقیقت خورشید، پیش بیخانمان نامهنویس، پیش خاکستری که سخن میگفت، پیش یک مسافر، پیش دخترکی که همزبان ماه بود، پیش نابغهای که زنجیری برای رهایی از خودش را باز یافته بود، پیش صدایی که یاد گرفت خاموش باشد و پیش دریایی متفاوت!
او مرا خیلی جاها برد. خیلی ها را به من نشان داد. نمیدانم اگر او نبود، چه باید میکردم.
ولی یک روز، همه چیز تغییر کرد.
نورا کم کم بیمار شد. دیگر آن ذوق گذشته را نداشت؛ دلش برای کلبۀ چوبیاش در جنگلِ رؤیا تنگ شده بود.
من او را از خانۀ دنجش به شهر خاکستری خود آورده بودم تا حال مرا بهتر کند. اما باید به او اجازه میدادم تا خود را دریابد.
ذهن او هم مثل خیابانها شلوغ شد. دفتری که به او داده بودم، پر شد از هزار داستان که بیش از دو خط، امتداد نمییافتند.
اما من بهجای اینکه دست یخ کردهاش را در دست بگیرم، یک شب دوباره او را به کلبۀ چوبیاش ببرم و چای داغی دستش بدهم، فریاد کشیدم:«سریعتر نورا، من یک جهان دیگر میخواهم!»
همانطور که اشک میریخت، گفت:«نمیتوانم، نمیتوانم!»
من هم دستش را گرفتم. او را سوار ماشینم کردم به کلبهاش بردم؛ ولی نه برای مهمانی.
درِ کلبه را باز کردم تا داخل شود. با چشمان مشکیاش که پردهای بلورین از اشک آنها را پوشانده بودند، به من خیره شد و گفت:«واقعاً میخواهی مرا تنها بگذاری؟»
گفتم:«از اول هم قبول کردن پیشنهاد تو اشتباه بود. باید همان زندگی روزمرهای را که داشتم ادامه میدادم. تو مرا به جهانی رنگین ولی دروغین بردی. تو که نمیتوانستی، چرا مرا به جهان خیال بردی و به آنجا وابسته کردی؟»
با صدایی لرزان جواب داد:«می...میتوانم. من فقط کـ....کمی استراحت...»
او را به داخل هل دادم و در را پشت سرش بستم. بعد، زنجیر پولادینی را از صندوق ماشین در آوردم. آن را به دستگیرۀ در کلبه بستم و قفلی هم به آن بستم. کلیدش را هم در جیبم گذاشتم.
نورا به در میکوبید و زار میزد. داد کشید:«بدون من، روح تو هم مثل آسمان شهر شلوغت مشکین خواهد شد! خواهش میکنم برگرد!»
اما من بیاعتنا به صدای او، سوار ماشین شدم و رفتم.
به خانه که رسیدم، دفتر نورا روی میزم باز بود. آن را بستم و همراه کلید قفل کلبه، انداختم در بالاترین قفسۀ کتابخانهام.
سه-چهار ماه گذشت و من در آن روزها، درست مثل چیزی که چرخدندهها مدیریتش میکنند، زندگی کردم. مانند کتاب شازده کوچولو، بعد از خروج از جهان خیال و کودکی، خودم را با جغرافیا و حساب و کتاب سرگرم کردم.
اما امروز، همانطور که دستم با قلم طراحی روی کاغذ حرکت میکرد تا شکلی تصادفی خلق کند، تصویری آشنا دیدم. خطوط آزاد و بی هدفِ من، مار بوآیی را خلق کردند که زرافهای را بلعیده بود.
آنگاه تازه از خواب برخاستم و گردش خون را در خود احساس کردم. عذاب وجدان سراغم آمد و تازه فهمیدم با نورا، با کسی که خودم بود و برای من اشک میریخت چه کردهام.
ماشینم را روشن کردم و به سمت جنگل حرکت کردم.
لحظاتی پیش، کلید را در حفرۀ قفل فرو کردم و آن را باز کردم. حالا چند دقیقهای است که جلوی در ایستادهام و نمیدانم چگونه در بزنم و عذرخواهی کنم.
بهنظرتان مرا میبخشد؟
°°نورا آزاد°°