ویرگول
ورودثبت نام
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃرَسܩـِ ؏ـاشِق نیستـ با یـِڪ دِلـ دو دِلبَـر داشتَنـ
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃ
خواندن ۳ دقیقه·۴ ماه پیش

همزبانِ «ماه»

آسمان تاریک ولی صاف بود. ابرها فرار کرده بودند و انعکاس هلال ماه در رودخانه خودنمایی می‌کرد. در تمام شهر، تنها خانه‌ای که ماه برای خود انتخاب می‌کرد، موج‌های آرام این رودخانه بود. دخترک آرام قدم برداشت. کنار رود ایستاد. کفش‌هایش را در آورد، روی خاک نشست و پایش را در آب فرو کرد.

«دلم برات خیلی تنگ شده بود.»

ماه پاسخ نداد. دخترک گفت:«می‌دونم یک ساعت نشده که دیدمت؛ ولی خب دله دیگه چی‌کار کنم. گفتم دوباره بیام پیشت. تو چی؟ تو دلت برام تنگ نشده بود؟»

«اینکه جواب نمی‌دی خیلی خوبه. چون معنی‌ش اینه که نمی‌شنوی.»

و دوباره به تصویر ماه زل زد.

«خب من تو رو خیلی خوب می‌شناسم. ولی تو... تو اصلاً منو نمی‌شناسی. گفتم شاید بهتر باشه یه ذره بیشتر درموردم بشنوی. می‌خواستم یه چیزایی رو بهت بگم که تا حالا به هیچ کس نگفتم. اما طوری که نشنوی و متوجه نشی. یعنی خب، خیلی خوبه که تو منو نمی‌شناسی؛ ولی من باید خودم رو یه جوری خالی کنم دیگه؛ نه؟»

«هیچ وقت، احساس نکردم که می‌تونم رازهام رو به کسی بگم. ولی تو فرق داری. تو تنها کسی هستی که بهش اجازه می‌دم به راحتی وارد ذهن من بشه و هر کاری هم کنه، نمی‌تونم دوستش نداشته باشم...»

«برای همین، اومدم جایی که بیشتر از همه شبیه توعه. اینجا، یه رودخونۀ خیلی بزرگ. یه جای خیلی آروم. درست مثل خودت. و انعکاس هلال ماه که توی آب می‌افته. انعکاس تو...»

چشمانش را بست و با آستینش، اشک‌هایش را پاک کرد.

«کاش می‌تونستم اینا رو به خودت بگم.»

آرام زمزمه کرد:

«هیچ‌وقت تو زندگیم، به کسی نزدیک نمی‌شدم. چون... چون می‌ترسیدم. می‌ترسیدم وابسته بشم. به کسی که اونقدر براش مهم نیستم و مطمئن بودم قطعاً همین اتفاق می‌افته. چون من هیچ وقت برای کسی مهم نبودم.»

دستش را در آب کرد.

«حتی تو بچگی.»

« دور و برم رو می‌دیدم. ظلم‌هایی که آدما به هم می‌کنن، دروغ‌هایی که به عزیز ترین کساشون می‌گن، اینا باعث می‌شدن بفهمم وقتی مردم چه بلایی سر نزدیک‌ترین دوستشون می‌آرن، هزاربرابر بدتر با من رفتار می‌کنن. فهمیدم اینجا قانون جنگل حکمفرماست. یا باید بخورم، یا خورده بشم.»

«ولی من هیچ‌وقت نتونستم کسی رو دور بزنم. شاید چون کسی تا حالا منو دوست نداشته که بعد بخواد دورم بزنه، یاد نگرفتم چجوری می‌شه تو این جنگل، شیر باشم، نه خرگوش.»

«پس کاری رو انجام دادم که براش ساخته شده بودم.»

«ناپدید شدم.»

«تصمیم گرفتم شبیه یه درخت باشم.»

« تو باعث شدی دیگه نخوام فقط تماشاگر باشم و از لاک خودم بیام بیرون.»

«اولش برام خیلی سخت بود؛ مطمئن بودم که اگه وارد این دنیا بشم، با کوچکترین ضربه‌ای، روحم نابود می‌شه. می‌دونستم قراره چه بلایی سرم بیاد.»

«ولی بعد با خودم گفتم اشکال نداره. اونقدر دوست داشتنی بودی، که حاضر بودم این خطر رو به جون بخرم.»

«اینا رو نمی‌تونم به خودت بگم. چون تو درست مثل منی. تو هم مدت ها تو دنیای خودت تنهایی زندگی می‌کردی و نباید از لاکت می‌اومدی بیرون. اونم به خاطر کسی که هر لحظه، ممکنه بمیره...»

«ببخشید که هیچ‌وقت باهات حرف نمی‌زنم.»

«ببخشید که طوری رفتار می‌کنم که انگار ازت متنفرم.»

«ببخشید که نمی‌تونم بهت بگم دوست دارم.»

«ولی بدون، همۀ این کارها رو به خاطر خودت می‌کنم.»

«تا فکر کنی من دوستت ندارم و بی خیال کسی بشی که هر حداکثر تا سال دیگه زنده‌ست.»

«و اگه این‌ها رو به خودت بگم، قبول نمی‌کنی و درست همون کاری رو می‌کنی که نباید...»

«پس خودمو اینجا خالی می‌کنم. اینجا که بوی تو رو می‌ده.»

«چون هیچ جای دیگه به هیچ کس دیگه غیر از تو، نمی‌تونم اجازه بدم وارد زندگی من بشه.»

«و برای صدمین بار به خودم قول بدم که هیچ‌وقت بهت نزدیک نشم.»

ماهعاشقانهدلنوشته عاشقانهعشق
۹
۰
Nσɾα Aȥαԃ
Nσɾα Aȥαԃ
رَسܩـِ ؏ـاشِق نیستـ با یـِڪ دِلـ دو دِلبَـر داشتَنـ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید