
در سرزمینی کوچک انسان هایی غمگین زندگی میردند. غمهای آدمیان آنقدر گسترده و عمیق بودند که لبخند، آنها را ترک و حتی اشک هم گریخته بود. آدمیان ماتم زده مینشستند و زوال خود را تماشا میکردند...
سال ها گذشت، تا اینکه کاشفی، بالاخره لبخند را پیدا کرد...
او چیز جدیدی پیدا کرده بود.
چیزی به غیر از روش های متعدد شکنجه که فقط درد را تسکین می داد،
او روش نابودی درد را پیدا کرده بود.
لبخند، در روستای کوچک و سبز و باصفایی، در برکه ای آبی پناه گرفته بود.
کاشف فهمید که این برکه، برکه ای معمولی نیست.
کمی بعد، خبر برکۀ فراموشی تمام سرزمینشان را پر رد. برکه ای که با شنا در آن، تمام غم ها فراموش و گویی به اعماق آب زلال سپرده میشدند.
دیگر بزرگترین آرزویشان مرگ نبود؛ آن ها میخواستند «شادی» را، چیزی که تنها از اجدادشان شنیده بودند، تجربه کنند و برای آن، چه کارها که نکردند...
تیر رفت و مرداد آمد. مرداد رفت و شهریور آمد.
در فصل تابستان، لبخند سرتاسر سرزمینشان گسترش پیدا کرد.
ولی امان از روزی که شهریور رفت و مهر آمد...
روزهای اول، همه چیز عالی بود؛ ولی از بارش اولین باران، همه چیز تغییر کرد.
برکه که گویی تحمل آن همه غم که به او سپرده شده بود را نداشت، ناگهان تمام غمهایش را به دست آسمان داد.
آب غم آلود برکه، ابر شد و ابر هم باران و بر سر مردم ریخت.
او تمام غم و غصهای که به زور گرفته بود، به صاحبانش پس داد
ولی این بار، دردناک تر. او، غم های خودش را هم به مردم هدیه داد...
مغز آدمی آنقدر کوچک نبود که نفهمد. با اینهمه، باز هم به سوی برکه میرفت و غمش را نه تنها به او، بلکه به تمام مردم هدیه میداد.
روزگارشان مثل بیابان شده بود.
هر کس برای شادی خودش، همه را ویران میکرد.
امّا درست در دهۀ پایانی مهرماه، از میان شن های صحرا، گل رز سرخی رویید.
رُزی که واژون بود و در روزگار سختی، برایمان چتر شد.
چتری که خودش خیس بود و ما را از باران، بارانی که حالا به جای پناهگاه،
شمشیری زهرآگین شده بود،
در امان نگه داشت...
فقط خواستم بدانی که مهربانیهای کوچک و بزرگت را میبینم و حاضرم برای جبران،
هرچه باشد بپردازم.
هر چند که عرضۀ عشق، جایگزینی ندارد...
مهم تر از همه، از تو به خاطر وجودت، وجود نازنینت تشکر میکنم...
دوستت دارم،
اگر بازگویی این نوشته عشق را بیشتر میکند، نشر هم مثل من آزاد است...
°°نورا آزاد°°