
دو دوست بودند:
مغز و قلب
مغز رؤیای فرمانروایی در سر میپروراند و قلب بی چشمداشت به همه کمک میکرد.
مغز برای تحقق رؤیایش و سلطنت بر تک تک سلولها، به منبعی نیاز داشت که به تمام بدن راه داشته باشد
و چه منبعی بهتر از قلب؟
مغز و قلب، باهم حکومت خود را تأسیس کردند.
مغز فرمانروا شد.
هرچه میگفت، همه گوش به فرمان بودند.
هرچه میکرد، همه او را تحسین میکردند.
چشم و گوش آنچه دریافت میکردند، برای مغز پیشکشی میبردند؛
بی آنکه بدانند چه حمل میکنند.
دهان بی اذن او باز نمیشد و حتی آرامترین زمزمهای بدون اجازهاش توان خروج از گلو را نداشت.
مغز اما در صدور حکم تنها نبود؛
بلکه قلب هم همانقدر که مغز میتوانست، قدرت حکمفرمایی داشت.
حال آنکه یک تفاوت بزرگ آن دو را تمایز میداد:
قلب گوش به فرمان مغز بود و مغز هرگاه اراده میکرد، میتوانست او را ساکت کند.
وقت آن بود که مغز، با توانایی فوقالعادۀ قلب، حکومت خود را استوار کند.
همه به خون نیاز داشتند.
پس او، خون را آغشته کرد به فرمانبرداری
و به قلب، مسئولیت رساندن خون به سلولها را داد.
مغز نیز به خون نیاز داشت؛ مغز نیازمند قلب بود.
قلب اما به چیزی جز فرمان نیاز نداشت.
مغز، حکم میداد.
هر حکمی که به سودش بود.
قلب، این را دوست نداشت.
چون میدانست، چیزی مهم تر از سود شخصی وجود دارد.
چیزی که اسمش را نمیدانست، ولی از وجودش مطمئن بود.
چیزی که آن لحظه، با دیدن تو، خودش را نشان داد.
ولی هنوز، قلب نمیدانست چیست.
چیزی که مانند گیاه عشَقّه،
شبیه پیچک،
دور تا دورش پیچید.

حالا، قلب دیگر به مغز نیاز نداشت؛
چون فرمانش را از عشق میگرفت.
و فرمان این بود که مهر تو را،
همراه خون،
به تمام بدن برساند.
و اینگونه شد که این فرمان، حتی به مغز هم رسید.
و از مغز فرمانروای عاقل،
تنها افسانهای باقی ماند که سالهاست در خاطرات همه خاک میخورد.
اگر بازگوییِ این نوشته عشق را بیشتر میکند، نشر هم مثل من آزاد است...
°°نورا آزاد°°