تنهام خیلی تنها ،از این دنیا فقط خودم ماندم ، هیچ کس فرق هارا متوجه نمیشود
چی شوخی است و چی جدی است …منم نفهمیدم .
جهانم به تنها ترین شکل ممکن میگذرد ،حتی آوار هم که همدمم بود دیگر نیست و جای خودرا به درد داده است .
درد هنوز مرا رها نساخته و مستاصلم ساخته.
ذره ای نگران نیستم جهان است،دیگر
مفهومش برای من مشخص است.
تنهایی و درد و نارامی هایی که شقیقه هایم را مورد سرزنش قرار میدهد
و من دارم به اجبار این جهان را به اجبار تحمل میکنم .