اشک هایم بی آنکه بخواهم جاری میشود
نمیتوانم خودم را کنترل کنم ،بی آنکه
تفاوتی بهش نشان دهم میگذارم جاری
شود.
دلم میخواهد ،زودتر از این دنیا بروم ،خسته
ام خسته از تمام انفاقات ،هرچه میخواهم بی تفاوت باشم نمیشود.
دلم میخواهد تمام شوم زودتر از بین بروم بروم ،و از خدا گله کنم و بگم خدایا چرا من ؟
چرا تمام بدبختی ها ،تمام نرسیدن ها ،….
باید سر من بیاید ؟
نمیخوام ناشکری کنما ؟
ولی اخه مگه من چقدر توان برای رسیدن به اهدافم دارم که اینقدر جون بکنی جون بکنی آخرشم نشه
این همه زحمت بکشی نتیجه اش رو نگیری؟
آیا من را مورد استنطاق قرار میدهی؟
یا میخواهی مرا سرزنش کنی ؟
دلم پر است ،اما صدای شر شر باران کمی آرامم میکند ،به پنجره خیره میشوم ،رعد و برق با آسمان کتک کاری میکند ،انگار ازش طلبکار است ،دقیقا مثل دنیا …… که با من طلبکار است .
خون از صورت آسمان چکه میکند ،آسمان سرخ میشود و کبود ،و فقط با گریه پاسخ میدهد ،رعد برق آرام شده ،انگار خیالش آسوده گشت.
همیشه آسمان و رعد برق را به دعوای مرد زنی تشبیه میکنم که از هم سیر شده باشندیا از چیزی ناراحت شده باشند ،دقیقا مثل همین عشق های زودگذر …..
مفهوم عشق برایم مثل یک لیمو شیرین است ،اولش شرین وسپس بعد از گذشت چند لحظه تلخ تلخ میشود .
آسمان همچنان در حال گریه است ،منم مشغول افکارم هستم
دلم غمگین است،
شبم بی انتها است ……