نام دفتر: یک روایت ۱۰۰ساله
قالب شعر :مناظره گفتامانی
من:
ای دنیا،
تو که هر روز مرا بردی به تردید،
زیرِ بارِ غم و غصه، به تبعید،
نفسِ تازهام افتاد به زنجیر،
دلِ آزادهام شد اسیرِ تقدیر.
همه گفتند: بهار است،
من دیدم که خزان است،
همه گفتند: قرار است،
من دیدم که فغان است.
از تو هر لحظه به دل،
دردِ بیدردی ماند،
در تو هر خنده که بود،
نیمهجان، سردی ماند.
چرا اینگونه مرا
در قفسِ خویش کشیدی؟
چرا از خندهی من
رنگِ خونین چشیدی؟
من اگر بال نداشتم،
تو چرا پر شکستی؟
من اگر خواب نداشتم،
تو چرا پلک بستی؟
دنیا:
من نه زندان توأم،
تو خودت خانهبهخانه
غمِ خود را خریدی،
دل به هر بیگانه
دادی و آواره شدی.
من اگر تیره شدم،
تو چرا ماه نماندی؟
من اگر تنگ شدم،
تو چرا راه نماندی؟
راهِ من تندگذَر،
لحظهام بیوفاست،
هرکه دل بست به من،
آخرِ کار ز ماست.
من همان موجِ گذرم،
تو چرا ساحلِ امن
در دلِ من طلبیدی؟
تو چرا بر نفسِ من
نقشِ جاوید کشیدی؟
من:
ای فریبندهی خاموش،
ای فراموشیِ آشوب،
تو به من وعده دادی
نَفَسِ روشن و خوب،
بعد دیدم که نماند
جز غبار و خَمِ راه،
جز دلِ خسته و زخم،
جز اسارت، جز آه…
من به هر سو که دویدم
تو مرا باز رساندی
به همان کوچهی تاریک،
به همان داغِ نهان،
به همان حسِّ گریز
از خود و از تو و جهان…
دنیا:
ای دلِ خسته،
اگر از من گله داری،
بگذار
خودت را هم
به محکمه بیاورم؛
که من آینهام،
نه همه جرمِ تو.
تو اگر قصدِ نجاتی،
رهِ بیداری بگیر،
از دلِ قفلشدهات
راهِ رهایی بگیر.
#پرهام_صبور