الان که دارم این موج را روی سکوت میگذارم ساعت ۱۱:۱۸دقیقه است .
انگار کار درستی انجام داده ام ،به نظر خودم که اینطور است .
چشمانم را بسته ام ،اما نه برای خواب برای فکر ،فکر کردن به اینکه آیا میتوان عاشق شد ؟
میتوان زندگی کرد؟
میتوان بی دغدغه بود ؟
یواش یواش چشمانم گرم میشود ،اما الان وقت خواب نیست …هست ؟
الان تقریبا نزدیک به شاید دوسالی میشود سکوتی عمیق و پر از درد بر من مستولی گشته دیگر نه آرامشی نه خوانشی هیچ چیز
خواندن مرحمی بود که دوازده سال مرا باخود کشاند و کشاند کشاند تا یک دفعه وسط راه برید ،دیگه همراهیم نکرد.
همیشه خواندن به من آرامش میداد مغزم را رها میساخت و آرام اجازه میداد سر بر روی شانه هایش بگذارم و برای لحظه ای رها شوم،اما الان دوساله که نیست و من در تلاشم که دوباره به دستش بیاورم .
ای کاش روزی مجدد به توانم بدون درد آواز بخوانم …