ویرگول
ورودثبت نام
Parmis
Parmisتوی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
Parmis
Parmis
خواندن ۳ دقیقه·۹ روز پیش

آن خنده‌های بی‌صاحب

مبهوت در جهان آدم‌بزرگ‌ها (خونه‌ی خاله‌)، سال ۸۰ و چند
مبهوت در جهان آدم‌بزرگ‌ها (خونه‌ی خاله‌)، سال ۸۰ و چند

می‌خواهی برگردی به چهار سالگیِ جسم خونی‌ات در بازار رواندا. به ضجه‌های قلب برای دمیدن خون در مویرگ‌ها. می‌خواهی برگردی به آن‌وقت که برای نفس تشنه بودی. به تلاش برای بقا.

لابه‌لای کارهای روزمره، میان تورق کتاب‌های تلنبار و نخوانده، آن‌جا که آسایش چشم بر هم گذاشتن در سکوت را می‌خواهم، صدایی آشنا می‌شنوم. صدای خنده‌های کودکی که مرا پیش از تولد می‌شناخته. انگار که در یک رحم از بند نافی مشترک تغذیه شده باشیم. آن‌ صدا مرا وصل می‌کند به زندگی‌‌. چشم‌های خشک شده‌ام را چندقطره‌‌ای تر می‌کند و نجاتم می‌دهد از دره‌ی یأس. صدا بی‌نام و نشان است. این‌طور نیست که بگویم خنده‌اش لهجه دارد یا چقدر شبیه است به کودکی‌های عموزاده‌‌ام. آن خنده‌ها انگار بی‌خاستگاه‌اند. انگار از جایی در تاریخ برخاسته و به گوش من رسیده‌اند که هیچکس تا به حال، آن را نزیسته‌ ولی این اشک‌ها را چه می‌گویید؟ منشا این میل غریبی که من را وادار به خیال می‌کند چیست؟ کودکی‌ام را اگرچه در پس مه، ولی یادم‌ هست. موهای فرخورده‌ام زیر آفتاب طلایی می‌شد. چشم‌هام قهوه‌ای بودند و بازتاب صورت کوچکم در آینه‌ی اتاق مامان، می‌گفت که چقدر شبیهم به او. عروسک محبوبم شبیه من بود. جودی که آن‌موقع در نوانخانه زندگی می‌کرد، شبیه من بود. مامان می‌گفت آفتاب شبیه من است. اما آن کودک؟ خنده‌هایم شبیه به او نبود. چهره‌ای که در خیال، برایش ساخته‌ام مثل من نیست. مثل من نیست که سال‌هاست دیگر آن‌طور نخندیده‌ام. تنی که در خیال برایش ساخته‌ام، تیره‌‌رنگ است. دندان‌های ردیف بالا، جلوترند از پایینی‌ها. چشم‌های درشتش سیاه‌اند و وقتی می‌خندد دو طرف گونه‌هایش چال می‌شود. فولیکول‌های موهایش ضعیف‌اند و چند تارموی نوپا پشت سرش دیده می‌شود. اگر آینه را خوب تمیز کنی و نگاهش کنی، چندتایی رد زخم و کبودی روی صورتش هویدا می‌شود‌. حین نوشتن، خودم را در آینه‌ی روبروی میز می‌بینم. چتری‌هایم بلند شده و موج‌شان نامنظم است. اگر شلوارم را تا زانو بالا بکشم، رد کبود‌ی‌های ریز و درشت را بر آن می‌بینم. گونه‌هایم چال نمی‌شود وقتی می‌خندم ولی جنس پوستم همانی‌ست که مال کودک است. مال آن خنده‌های بی‌صاحب. فکر می‌کنم که از کی؟ از کی بود که این صدای شیرین را هر لحظه می‌شنوم. انگار که از همیشه. انگار که از وقتی پر قنداق را گرفته بودم از ترس بی‌تعادلی این دنیا. این دنیا که شانه‌های زنانه‌ای بود که مدام می‌جنبید. بعد، بلد شده‌ام استفاده از پاهایم را و در پارک دویده‌ام. در کوچه‌های خالی دویده‌ام. در مطب دکترها از ترس آمپول‌ دویده‌ام. و زانوهایم زخم شده از سنگ‌ریزه‌های زیرپا. سر خورده‌ام روی خاک و غبار نشسته روی خونی که از زانویم سرازیر شده. در تمام این لحظه‌ها صدای آن خنده‌ها را شنیده‌ام. حتی همین حالا و در همین لحظه. اوست که وادارم کرده به نوشتن. دفترم را برمی‌دارم از روی میز. هفته‌هاست که همه‌چیز را تایپ کرده‌ام. که پوست دستم با کاغذ هیچ دفتری تماس نداشته. روی آخرین صفحه نوشته‌ام می‌خواهی برگردی به چهار سالگیِ جسم خونی‌ات در بازار رواندا. به ضجه‌های قلب برای دمیدن خون در مویرگ‌ها. می‌خواهی برگردی به آن‌وقت که برای نفس تشنه بودی. به تلاش برای بقا.

زیرش درباره‌ی نسل‌کشی نوشته‌ام. درباره‌ی جهان که از مرگ کودک‌ها به خود نمی‌لرزد. نوشته‌ام که روزی جان داشته‌ای عزیز هرگز نشناخته‌ام. عزیز دورم. نوشته‌ام که در آن روزها خیابان جسدزا بود. کوچه‌ جسدزا بود. خانه و بازارچه جسدزا بودند.

چشم‌هایم را تر کرده‌اند آن خنده‌ها. یادم افتاده که چرا هفته‌هاست دفترم را باز نکرده‌ام. که همه‌چیز را تایپ می‌کنم. آن خنده‌ها خاستگاه‌شان را یافته‌اند. متعلق‌اند به سی و دو سال پیش. در جایی میان آفریقا. آن‌وقت که من خیالی بودم در ذهن مامان و بابا. آن‌وقت که دخترکی دیگر، شبیه آفتاب بود. دخترکی دیگر، که خانواده‌اش، تن خونی‌اش را در بازار یافته‌اند. در بازار رواندا.

نسل کشیآفریقاکودکیخیال
۱۴
۴
Parmis
Parmis
توی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید