ویرگول
ورودثبت نام
Parmis
Parmisتوی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
Parmis
Parmis
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

آیناز | عروسک روزهای کوچک‌بودگی

خانمی زیبا با پیراهنی آبی
خانمی زیبا با پیراهنی آبی

داشتی خواب آدم شدن می‌دیدی آن‌وقت که خاله برایت پیراهن گل‌دار دوخت. چفت تنت شد آن دو و نیم وجب پارچه‌ی ساتن طرح‌دار که سوغات مامان‌بزرگ از مشهد بود و می‌خواست روی تن مامان ببیندش. من اما پیش‌دستی کردم و یک تکه‌اش را زدم به اسم تو. با آن رنگ‌های پاستلی کارخانه‌ای شبیه بقیه‌ی عروسک‌ها بودی. نگاهت کاموایی بود. برق نداشت. لب‌هایت تکان نمی‌خورد. نمی‌خندیدی برایم. انیمیشن «داستان‌ اسباب‌بازی» را ندیدی بودی هنوز. نمی‌دانستی روابط میان عروسک‌ها، دیگر شکرآب نیست و می‌توانی دور از چشم من برای‌شان ابرو بیاندازی بالا و قرار و مدار بگذاری و وقتی همه خوابیدند، عینک جغد دانای کتاب‌خوان را کش بروی و بزنی به چشم‌هایت. برخلاف تصوراتم با هیچکدام گرم نمی‌گرفتی. آداب خانه‌نشینی را بلد نبودی. تازه خریده بودمت. خیلی قبل از آمدن تو، وقتی من هنوز آدم‌فروشی را ترک نکرده بودم و بدن‌دار نشده بودم، بابا من را آیناز صدا می‌کرد. به گوشم آشنا بود این اسم، که بعدها بی‌آدم شد و نشست روی تو. به گیس‌های آویزان و صورتِ مثل ماهت و رنگ آبی ملایم پیراهنت می‌آمد. بعد از اینکه لباس را پس زدی فهمیدم تو عروسکی نیستی که بتوانم بی‌نگرانی در خانه رهایت کنم و بروم به قرارهای ملاقاتم در پارک محله رسیدگی کنم. تو از آن بدقلق‌ها بودی. با آن چشم‌های درشت و خالی‌ات زل می‌زدی به من، به تاب، به فائزه که می‌خواست هلم بدهد ولی تو افتادی و من چرخیدم که بگیرمت و او هلم نداد و نیفتادم. همان وقت بود که بی‌خودی اصرار نکردم آن لباس را بپوشی. با آن‌که برازنده‌ات بود به خاله پسش دادم. گفتم آیناز با لباس‌های دریایی خودش بهتر کنار می‌آید. نمی‌خواهد مامان‌بزرگ برای لباس پوشیدنش تصمیم بگیرد. وقتی که پوستت را به خاله پس دادم، آدم شدی آیناز. شدی قُلِ کوچک مانده‌ام. جاسوسی عروسک‌ها را می‌کردی، ورق خوردن کتاب‌ها را گزارش می‌دادی در نبود من. یک اتاق روی انگشت تو می‌چرخید. خوب بلد شده بودی ادای آدم بزرگ‌ها را در بیاوری. حسادتم تشدید می‌شد وقتی نگاهت می‌کردم. من بلد نبودم مثل تو با بقیه گرم بگیرم و خوش و بش کنم. نمی‌توانستم به دیگران امر و نهی کنم و قفسه‌ی سینه‌ام را زلزله آوار نکند. نمی‌توانستم مثل تو آدم باشم و تاب عروسک شدن را نداشتم. نمی‌خواستم خاله‌ی دختربچه‌ای برایم پیراهن ساتن گل‌دار بدوزد و آن را بکشد روی تنم و بگوید از قبلی بهتر است. قبلیِ خودم را دوست داشتم. قبلیِ خودم که بدون تو بود را. من بودم که تو را پس زدم آیناز. تقصیر بزرگ شدن نبود. تقصیر آن تقویم که عددهای داخلش هنوز تکرار می‌شوند نبود. آن بعد از ظهر پاییزی که بارانْ تنت را شست و گِل باغچه‌ی پر از نرگس مامان کثیفت کرد، از قصد ولت کرده بودم و دویده بودم پشت در که ابرها خیسم نکنند. تو مانده بودی زیر آسمان. آبی‌اش آبی پیراهنت را پررنگ کرده بود. مانده بودی زیر گِل، زیر لای، زیر عطر نرگس‌ها. بابا که برگشت سنگین شده بودی. هر چه گفتم بغضت ترکیده باورشان نشد. مامان گفت نبینم غصه‌ی آیناز را بخوری‌ها. می‌اندازمش داخل ماشین لباس‌شویی، می‌شود مثل روز اولش. بابا انداختت کنار دامن چین‌دار قرمزم که آن هم هنر دست‌های خاله بود. دهان ماشین که بسته شد، دیدم که داری می‌رقصی پشت آن شیشه‌ی کف‌دار. دیدم که دامنم را هم صاحب شدی. داشتی دست می‌کشیدی به پارچه‌اش. می‌گفتی خوب است برای پارمیس. مناسب است برایش. باید پارچه‌اش را بدهیم خاله که برشش بزند و کوچکش کند برای تن یک عروسک. برای یک اسمِ بی‌آدم شده.

عروسکخاطرهکودکی
۲۲
۲
Parmis
Parmis
توی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید