
سنگر گرفته بودم. گلولهها لایههای هوا را به هم میدوختند و به کیسههای شن میخوردند.
هوا سرد بود. بخاری که از دهانم خارج میشد، خود، گواه بر این موضوع بود. دستهایم خیس عرق بودند و انگار عرقِ خودم نبود. اسلحه را راست کردم، گردنش را گرفتم و انتهای آن را روی زمین گذاشتم تا بلند شوم. صدای سوتی مهیب آسمان را شکافت و در لحظهای بین زمین و آسمان معلق بودم.
محکم به زمین خوردم. چشمهایم را باز کردم، در تختخوابم بودم. ساعت سه و چهل و دو دقیقه بود. بدنم در عین برهنگی، خیسِ عرق بود و نفس نفس میزدم. دوباره دراز کشیدم. چشمهایم را بستم.
پشت فرمان ماشین در تاریکی شب تخت میراندم.
آنجا بودی.
جاده ناهموار و پر از دستانداز بود. با هر ضربه بالا و پایین میرفتیم. به خود آمدم و یادم نیامد مقصد کجا بود. آمدم ترمز بگیرم گفتی: "ولش کن! مگه مهمه تهش به کجا میرسه؟ نگاه درختا رو! نگاه این سبزا رو!"
سرم را چرخاندم. تپش نامنظم قلبم از هر لحظهی دیگری بیشتر بود.
از خواب آرام چشمهایم را باز کردم. ثانیهای به سقف خیره شدم و دیگر خوابم نبرد. به آشپزخانه رفتم، قهوه را داخل موکاپات دم گذاشتم و از پنجره به تاریکی کوچه خیره شدم. تو را دیدم که آنجا نبودی. به این فکر کردم که کاش زود ببینمت و برایت تعریف کنم که در گوشهای از خوابم پشت سنگری پناه گرفته بودم و چقدر مضطرب بودم و نمیدانستم برای چه. برایت بگویم از سفرمان در جادهای به مقصد ناکجا و تکانهای زیاد ماشین. تو هم آنجا بودی اما نمیدانی.
خواب سوم هم ... انگاری خواب سومی هم بود اما با اولی و دومی درآمیخت. شاید در میانههای داستان روایتش کردم و هیچ از آن یاد ندارم یا شاید هم بیش از آنکه متصورم، یاد دارم اما نمیتوانم بگویم.