

ردیف جلو⬅️(دختر بچه) احترام دختر طاهره-ممد برادر بزرگ اقدس-(دختر بچه )اکرم تهتاقاری خانواده آقا عبدالله-اِسی برادر وسطی اقدس

از خواستگاری تا عروسی (از اردیبهشت ۱۳۵۴ تا ۶ فروردین ۱۳۵۵)
چهلم بابا هم گذشت. حالا ممد هم میاد گاوداری کمک میکنه.حالُ روز هیچ کدوم تعریفی نداره.
دیگه حاج قاسم(قد بلند، هیکلی، چهارشونه،خوشقیافه،چشم ابرای مشکی ،پوست روشن،همیشه کلاه داره، زمستون یه کلاه پشمی مثل کلاه روسیُ تابستونا یه مدل کلاه سفید شبیه کلاه سیدی اما بزرگتر میپوشه، و همیشه پیراهن سفید یا آبی آسمونی و شلوار نخی مشکی ساده و کفش مشکی چرم، که برای مغازه و جاهای نزدیک یه مدل دمپایی چرمی مشکی که آخوندا میپشیدن پاش میکنه.)خودش دو، سه روز در میون میاد ازمون شیر میگیره. امروز هم اومد.این چند وقت هر بار میاد رو به مامانم به من اشاره میکنهُ با لهجهی ترکی میگه: سادات خانم این دختر عروس خودمهها.مامان هم لبخند میزنه. مامان ته دلش برام خوشحاله.(عید سال قبل از فوت بابا منو اختر و بابا و مامان رفتیم خونشون و اونجا مجتبی منو از لای پردهی صندوق خونه دید.)
نزدیک سه ماهه از فوت بابا گذشته . مرداده. امروز قراره مریم خانم زن حاج قاسمُ دو تا دختر کوچیکاش صونا و عزیزه بیان خونمون.( قبل از این که بابا فوت کنه بین خودشو حاج قاسم قرار مدار گذاشته بودن یه دختر بدیم یه دختر بگیریم، یعنی ممد عزیزه رو بگیره.که ممد هیچ جوره زیر بار نرفت.)( مریم خانم، قدش متوسطه، لاغر، چشم ابروی مشکیُ همیشه سرمهای که خودش درست میکنه به چشماش کشیده، موهاشو دوتایی میبافه تا کمر و مندازه جلو، با یه روسری با گلهای درشت و رنگی مثل روسری بلوچها،وپیراهن گلدار که با کش از کمر چین خوردهُ شلوار چیت و کفش چرمی .جاهای نزدیک دمپایی چرمی مشکی میپوشه.همیشه با چادر گلدار مگر برای خواستگاریُ…که کیفی بپوشه)(صوناُ عزیزه هر دو قد بلند، صورتهای قشنگ، صونا سبزه ، عزیزه سفید، هر دو موهای مشکیشونو میبافن میندازن پشتشون. بلیز و شلوار پاچه گشاد مشکی میپوشن. با چادر کیفی، جاهای نزدیک چادر گلدار.)
یکی دو ساعتی نشستنُ قرار شد تقریبا یکی دو ماه دیگه بیان برای خواستگاری رسمی و شیرینی خوردن…از وقتی بابا مُرده پسر حاج قاسمُ ندیدم.
اواسط شهریوره . امروز قراره حاجقاسم اینا بیان روز خواستگاریُ مشخص کنن منو مجتبی هم یه نظر همو ببینیم.من بلیزُ دامن پوشیدم با چادر گلدار. صدای در میاد . ابرام رفت درُ باز کرد. حاج قاسم با موتور گازیش اومده، مجتبیُ بقیه با تاکسیِ مالک برادر بزرگش .تقریبا همشون هستن.ممدُ مامان جلو در اتاق وایستادن خوشآمد بگن . اِسیُ بچهها تو حیاط سرشون گرم بازیه .اول حاج قاسمُ مریم خانم اومدن تو ، بعدش مجتبی ( قدش متوسطه، لاغر، موهای پرپشت مشکی، چشمُ ابروی مشکی،سبیل پرپشت مشکی و لبای نازکی که پشت سبیلش پنهانه.شلوار پاچه گشاد مشکی، پیراهن سفید). بعد از مدتها دوباره دیدمش .موقع چایی تعارف کردن هم به هم نگاه کردیم.چشماش یه شیطنتی داره .حاج قاسم همه چیز رو طوری چید که ما سال بابا خونهی خودمون باشیم. (حاج قاسم برنامههاشو چیدهُ حرف میزنه دیگه به هیچ صراطی مستقیم نیست.)
بعد از صحبتهای اولیه، یک ماه بعد رسمی اومدن خواستگاری که مجتبی با گل و کت شلوار آبی آسمونی که پوشیده بود اومد. خواهر بزرگش علویه( قد بلند، چشم ابروی مشکی، موهای وز مشکی که بافته. و خیلی با افاده ،بلیز و دامن مشکی و چادر کیفی) و زن برادر بزرگش دو تا سینی که توش پارچه، لباس ،شیرینی و آینهُ النگو و حلقههایی که با فاطی زن مالک برادر بزرگش و حاجقاسم ومریم خانم از عباسی گرفتیم گذاشته بودن.
چون اتاقمون کوچیک بود مهمونها رو بردیم خونهی عزرا خانم صابخونه که بزرگتر بود.
اشرف دایی هم هست. کنار گوشم یواشکی میگه ، ببین توی دهات چه شوهری پیدا کردی!
بعد از نشستنُ زدن حرفا ، منُ مجتبی حلقه دست هم کردیمُ نامزد شدیم. زنداداشش شروع کرد به دایره زدنُ چند دقیقهای خواهراشُ مریم خانم برامون ترکی رقصیدن( یه ساز قدیمی مثل دف که ترکها توی عروسیهاشون میزنن). و بعد از چند ساعت رفتن.
کل جهزیه که مامانُ ممد اینا به من دادن یه وانت هم پُر نکرد.
همه چیز خیلی سریع پیش رفت .
وبلاخره من و مجتبی پسر دوم حاج قاسم کوچهی ۲۱ روزهای اول سال بعد یعنی ششم فروردین( حدودی ،اقدس دقیق یادش نیست) که برف هم میومد،قبل از سالگرد بابا با هم ازدواج کردیم.
( ۲۱ فروردین ۱۴۰۴)
پروین داننده