
شبها در خیالشان امید میبافتند؛
اما روز که شد زندگی هرچه رشته بودند را پنبه کرد.
فکر میکردند قدم به سمت امید برمیدارند،
اما بازی طوری چرخید که دیدند لبهی پرتگاه ایستادهاند.
آزادی را بارها در ذهنشان تجسم کردند؛
اما قدرت روحشان را برای همیشه به پرواز اجباری محکوم کرد.
و زخم تنها یادگاری بود که در قلب شهر باقی ماند.
اینها غریبه نیستند.
همهشان مردم همین شهرند،
مثل من
مثل تو
پروین داننده