
اخیرا احساس عجیبی درست وسط چهارراهی در مرکز قلبم توقف کرده…
احساسی که از هیچ جادهی مشخصی عبور نمیکنه ، فقط بلاتکلیف ایستاده و توی چشمم زل زده.
چهارراه به چهار جادهی غم، وحشت،ابهام و امید منتهی میشه.
اما این حس مسیر مشخصی نداره .
هر لحظه به یکی از اینها یک قدم نزدیک و چند قدم دور میشه .
یعنی دقیقا لحظهای که به امید رو میارم ،
وحشتی نامتعارف من رو در تلهی آیندهای مبهم میندازه،
و دوباره غم راه گلوم رو میبنده ؛
و حالا باز هم اون حس بلاتکلیفی ، گستاخانه به چشمهام خیره میشه و بهم ریشخند میزنه.
و خستهام از این چرخهی تکراری...