ولی نگفت دیگر روشن نمیشود. دوباره. چندباره. تلاش بیهوده. روشن نشد.
گفته بود:
- نیمسوز شده خانم، تو راه میمونی.
این جماعت را باور نداشت، از توی آینه به خودش نگاه میکند.
-باور... به کی؟
زهرخندی از گوشهی لبش.
- حتی به خودت.
بار دیگر پیامهایش را میخواند. تکرار یک اتفاق. حبس شده در دیوارهای خودساخته.
_ تقصیر خودته. دنبال دردسری.
هفده دقیقه بعد از نیمه شب. درست در نقطهی کور جنگل. چه کار میتوانست بکند؟ با این ابوطیاره چه کار میشد کرد؟ چند کیلومتر پیاده گز کرده بود مگر جایی موبایل آنتن بدهد، یا احدالناسی پیدا شود. تلاشِ بیفرجام. بیفایده سوئیچ را میچرخاند. روشن نمیشود.
_ کاش لال شده بودی، کاش لال شده بودی. چیو میخواستی ثابت کنی؟
کلافه چشمانش را میبندد تمام مشاجرهاش با سردبیر را مرور میکند.
_من به این چرندیات پول نمی دم. کلیشه ست، به درد چاپ نمیخوره.
شب. جنگل، تنهایی. هر کدام یک تنه وهم بودند و حالا ... علاج در وانهادگی ست. صدای وهم در استخوان سینهاش میکوبد. پیاده میشود. خنکای نسیم مرداد ماه نفسش را آرامتر میکند.
چشم میدوزد به شبِ جنگل. مبهوت میان درختان، راه باز میکند. انگار در خواب. کولیوش. پچ پچ برگ درختان و گاهی صدایی از دوردست. دهانش به خمیازه باز میشود. حاج عمو قصهاش را شروع میکند.
_هوا تاریک بود. دخترک رفت به جنگل. دلش میخواست راز جنگل رو ببینه.
پسر کدخدا گفته بود: «راز جنگل تو یه غار، وسط جنگله. هوا که تاریک بشه، خودشو نشون میده» دخترک میره
به سمت غار.
میانهی جنگل. انبوه درختان. دوراهیِ ماندن و رفتن. هیاهوی اشباح. تهی بودن در شبِ ابهام. نیازِ آویختن به ریسمانِ دوام. پیش رفتنْ علاجِ کرختیِ پاها.
حاج عمو صدایش را پیچ و تاب میدهد. بچهها ترسشان را میبرند زیر پتو. ترس از لای خندهشان میزند بیرون.
_ دخترک به جایی میرسه که میتونه غار رو ببینه. میخواد کمی استراحت کنه که یه صدایی میگه:«اینجا چکار میکنی؟»
هرچه دیگران حاج عمو را نصیحت میکنند بچهها را نترساند، به خرجش نمیرود. چشمهای ترسیدهی بچهها قبراقترش میکند.
_ دخترک میگه:«میخوام برم تو غار، دنبال راز جنگلم»، «نُچ، به این سادگیام نیس». «تو میتونی کمکم کنی؟»، «باید قلبتو بدی به جنگل». دخترک گفت:«هیچ وقت. اصلاً برمیگردم»،«نمیتونی، دیگه دیره. تو الآن داری با راز جنگل حرف میزنی».
قصهی حاج عمو تمام میشود.
_بعد از اون دیگه هیچ کی دخترک رو ندید، فقط هرسال همون موقع، ابرا، بالای سر جنگل به شکل دخترکی میشن که قلبش سوراخه. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصهی ما دروغ بود.
با هر قدم قصهی دیگری از بیخ درختها بیرون میکشد، از شعلهاش خاطرهای روشن میشود. تکرار هر خاطره در کوچهای بن بست. خیمهشببازیِ سایهها بر تن سکوت. و جنگل است که راهبری میکند شب را و تردید پاها را. پنجهی وهم کلبهای میسازد آنسوتر. روشنی چراغی از لای درزهای کلبه. چیزی از مچ پایش میرسد به عمق جانش. شیههی اسبی که تازیانه میخورد. قصههای حاج عمو پر از جن و پری بود. دختر شاه پریان، پیرزنِهای کوتوله، پاهای سُم دار، موهای نارنجی.
_ به هر شکلی درمیان، بیشتر شبیه پیرزنها.
درد و وهم در هیبت زنی نزدیک میشود. سنگینی تنش روی قوزک پا. گریز ممکن نیست.
_ نابلدی. پات پیچ خورده، بزار کمکت کنم
جادوی جنگل هم اگر باشد، علاج وانهادن است.
پیرزن ترسِ چشمانش را خوانده است.
_ این وقت سال مردم زیاد هوس جنگل گردی میکنن. بخت آوردت اینجا دختر. بودن کسایی که نعششون پیدا شده، دستت رو بده به من.
دستان زن را میچسبد. سنگینی تنش را بلند میکند، پای سالمش جورِ جفتِ رنجور را میکشد. مطیعْ خودش را تا کلبه میکشاند. رمهای بی چوپان را ماند که از گرگ پناه میبرد به آغلی تازه.
زبانش باز میشود به پرسیدن.
_ شما اینجا تنها زندگی میکنی؟
_ نطقت وا شد، خیال کردم الکنی.
سوالش بیجواب مانده. پیرزن مشغول کاریست.
انتظار غافلگیری دارد. پیرزن دود شود. لشگر دیوان مقابلش خنجر بکشد. پیرزن اما وهم نیست، جادو نیست. کلبه همانقدر سادهست که انتظار میرود. هوا گرم است. مگسی سمج دور تا دور میچرخد. پیرزن آنقدر نُقلیست که انگار از قصه آمده، رشتهی پنبههای بافتهاش از کنار گوشها به بازوانش میرسد. صورت گردش چروکهای زیادی برداشته. تیلهی چشمانش میدرخشد. پیداست در جوانی گیس گلابتونی بوده، خیل عشاق زیر پاهایش. یاسهای ریزِ پیراهنش حوصلهی زن سالخوردهای را ماند که به تماشای روزگارِ پشتِ سر نشسته است.
با سینی چای مینشیند کنار دختر. دشواریِ حرکاتش به کهولت خیال میماند تا خشکی مفاصل.
_ هنوز باورم نمیشه، کسی اینجا زندگی کنه، انگار روح دیده باشم.
تیر از چله رها شده بود. ترسید پیرزن دلخور شود. کاش نمیگفت. از خندهی پیرزن کمی آرام میشود.
_ حق داری. اما تو دختر، این وقت شب تک و تنها اینجا .چکار میکنی؟ خدا رحمش اومده بلایی سرت نیومد
شبیه مادر جنگل بود، خواب هم اگر باشد از آن خوابهای اساطیری ست. لابد حوا ست که به اغوای وسوسهای هبوط کرده در تن جنگل.
_ یه چیزایی برای روزنامه مینویسم. هیچ ایدهای به ذهنم نمیرسید، سردبیر هرچی سوژه داشتم رد کرد، ایدهی نوشتن از طبیعت بکر به ذهنم رسید که سر از اینجا درآوردم و حالا ماشینم خاموش شده. اونم کجا؟ نقطهی کور. گوشیم یه خطم آنتن نداشت.
از گوشهی چشمْ پیرزن را دید میزند، چایش را مینوشد و با مستی آن همه وهم جانش سنگین میشود.
_ شما چی زیاد میایین اینجا؟
چشمان شوخ پیرزن، درخشش رازی ست در تاریکی.
کنجکاو به پیرزن نگاه میکند.
_قصهش مفصله، تو هم خستهای. رختخواب پهن کنم بخوابی. باید یه فکری برای پات بکنیم.
ضماد زردچوبه و تخم مرغ درست میکند. چلوار کهنهای از صندوق گوشهی اتاق بیرون میکشد. خبره در جراندن پارچه.
_ یواش پاتو صاف کن، بذار یه نگاه بهش بندازم.
بالشی زیر پایش میگذارد. پینهی دستان چروکیدهاش، پای دختر را وارسی میکند.
دخترکی دهساله در عمارتی قجری پابرهنه، موهای ژولیدهش را کنار میزند و با ترکهای نازک درختی را ادب میکند.
_ مگه نگفتم نیا بیرون؟ بیتربیت..آقات گفته بمون تو پستو، جیکت در نیاد
صدای مشاجره از پلههای عمارت.
_ ...ارباب رحم کن، ارباب التماست میکنم.... ارباب
نالهی مرد زیر تازیانهی خشمِ ارباب خفه میشود
_ بندازش بیرون پدرسوخته رو
ترکه از دستان دخترک میافتد، به سمت پدر میدود.
ضماد آماده میشود، پارچه را زیر پای دختر میگذارد.
گرمای خزینه مطبوع است، زنی خوب تنش را کیسه میکشد. در مسیر بازگشت پدر را میبیند که میخواهد چیزی به او بگوید. همراهانش مانع میشوند. واپسین دیدار. پدر در رویاهایش نهیبی بر لب دارد.
خبره در بستن پای دختر، پارچه را دور پایش می پیچد.
زنی صورتش را بند میاندازد، دخترکان میرقصند، اتاق دمکرده از گرمای تن رقصندگان.
_ خیلی جدی نیست، استراحت کنی زود خوب میشی.
برمیخیزد. با حوصلهای پیر تا اتاق میخرامد. بالشت و لحافی به دختر میدهد. چند دانه مرواریدِ کوچک نشسته بر کهنگیِ مخملِ لحاف.
زنها کِل میکشند. ارباب هفتاد سالگیش را به حجله میبرد. دخترک میلرزد. خرگوشی کنج قفس در انتظار شکارچی. شیرِ پیر با هراسِ شکار، التهابش بیشتر میشود. نگاهش دخترک را میدرد.
پزشک لحاف را روی تن نخیفش میکشد با لهجهی ارمنیش حالیِ ارباب میکند که خون زیادی از دختر رفته. نیاز به استراحت و مدارا دارد.
دخترک لقمهی دندانگیری ست و ارباب دوام نسلش را از او طلب میکند. بعد از یک هفته که دندان روی جگر میگذارد، روز از نو و گیر افتادنِ خرگوش گوشهی دندانِ شیر از نو.
دراز میکشد توی رختخوابی که پیرزن پهن کرده. همه جا بوی چوب میاید و درخت. صدای سم اسبان از پسِ تاریخ میرسد تا پشت در کلبه. این درختان راز قرنها را در سینه دارند. چشمهای جنگل فصل به فصل، تاریخ این سرزمین را ورق زده است. تازیانه را از کنار کلبه بر میدارد. پیرزن با نگاهش راه را نشان میدهد. به درختی میرسد که پیرمردی هفتاد ساله را به اسبی بستهاند. تازیانهاش را به صورت پیرمرد میزند. پیرمرد میخندد. ریشهایش بلند میشود. تازیانه را میتازاند. شیههی اسب از گلوی پیرمرد شنیده میشود. اندام اسب بزرگ میشود. پاهایش تنومندتر از تنهی کهنسالترین درختان جنگل. پیرمرد کوچک میشود. آنقدر کوچک که حشرهای چسبیده بر یال اسب. خون اسب را میمکد. از تن اسب صدای شیهه بلند میشود. از تکان سم اسب حشرهای پیر سقوط میکند....
_ بیدار شدی؟ خواب میدیدی یا از درد پات ناله میکردی؟
پیرزن را به جا میآورد. رویای تازیانه زدن پیرمردِ سوار بر اسب هم.
_ چای دم کردم صبحانهت رو خوردی، پانسمان پات رو عوض کنم. شوهرم ظهر که بیاد کمکت میکنه...
سکوت کلبه، هیاهوی جنگل را آهسته آهسته رج میزند. هجوم تصویر درختان از چشمان پنجره، مجال پرواز خیال میشود. به پیرزن نگاه میکند که سلانه سلانه از کلبه بیرون میرود.
_ مامان منم یکی از این لحافا داره.
زمستان است، راه درازی آمدهاند. هیزمها نم کشیده. تلاش باغبان برای گرم کردن کلبه بیفایده است.
_ خانم جان باید طاقت بیاری، راه زیادی اومدیم. لباسهات همه خیسه، اگه از دست ارباب جون سالم به در ببری، از سرما میمیری. باید لباسات رو خشک کنیم، منم باید برگردم وگرنه شک میکنن. اگه تا حالا بو نبرده باشن.
تمام مدتی که باغبان رفته، تلاش میکند کلبه را بچیند، گرم کند. جایی برای ماندن. هر طور شده باید دوام بیاورد. آمدن باغبان تا روز بعد طول میکشد. تازیانهی ارباب هنوز پوست تنش را میدَرد. اگر مباشر سراغ ارباب نیامده بود، اگر دل باغبان به زاری دخترک نسوخته بود، لابد..
_ تب کردی، برات یه چیزایی آوردم، لحاف بیشتر از همه لازمت میشه، اینم چند تا لباس، هیزُمَم آوردم...
و تا امروز که این کلبه برف و باران و آفتاب بسیار به خود دیده، این قصه با پیرزن و باغبان در دل جنگل هر روز تکرار میشود.
شکیبا اسکاف
و