جهان، چرخهایست معیوب؛ طلوع و غروبی بیپایان، گویی زمان، در حلقهای بسته گرفتار آمده و مدام خود را تکرار میکند. نه طلوعش بوی تولد میدهد، نه غروبش مجالی برای آرامش باقی میگذارد. هر سپیدهدم، شبیست که ماسک نور به چهره زده، و هر غروب، مرگیست که در آغوش هزاران جان خاموش، بیصدا قدم میزند.
و من، ایستاده در میان این آمد و رفت بیفرجام، حس میکنم که این طلوعِ رو به خاموشی، دیگر رمقی ندارد؛ نفسِ انسان، خستهتر از آن است که بایستد، بجنگد، یا حتی چشم بگشاید. ذهنها از فرط تکرار، پوسیدهاند، و دلها در سکوتِ خفقانآورِ عصرِ آهن و نور مصنوعی، آرام آرام از تپش افتادهاند.
شاید دیگر دیر شده باشد...
شاید این جهان، سالهاست که بیدار نمیشود و ما فقط خوابِ بیداریاش را دیدهایم.
اما با اینهمه، هنوز در من شعلهای هست، کوچک، لرزان، اما زنده. نوری که هرچند در طوفانِ بیرحمِ روزگار خم میشود، ولی خاموش نمیگردد. امیدی خاموشناشدنی که نه به نجاتِ جهان، که به بیدار کردن حتی یک دل بستهست.
شاید اگر فقط یک نفر، در دل این شب بیپایان، پلک بزند و نگاهی دیگر بیندازد...
اگر فقط یک چشم، در میان این خواب عمیق، رو به حقیقت باز شود...
آنگاه همین شعلهی کوچک، کافیست برای زاده شدنِ صبحی نو.
و من، حتی اگر هرگز خورشید را نبینم، حتی اگر خود در تاریکی بمانم،
باز هم این شعله را در جانم نگاه میدارم.
برای آن "یکی"،
برای آن بیداریِ گمشده،
برای آن لحظهی نجات
میم. مدرس