چرخهای شورلت SS قرمز خونی روی خاکی خشک و ترکخورده ایستادند، خاکی که از هر گام صدا میداد و بوی سوختگی و خاکستر در هوا پیچیده بود. سکوتی مطلق در اطرافشان حکمفرما بود؛ سکوتی که حتی صدای باد را نیز بلعیده بود، سکوتی که به نحوی قابل لمس بود، گویی خود جهان زیرین نفس میکشید و انتظار میکشید. مه غلیظ و خاکستری، از دهانهی دروازهی جهان مردگان بالا میرفت و هرچه در مسیر قرار داشت، را در پردهای از ابهام فرو میبرد.
پرومتئوس از ماشین پیاده شد، قدمهایش سنگها و خاکسترها را خرد میکرد و با هر گام، لرزش ضعیفی در زمین ایجاد میشد که گویی دنیا با حضور او همصدا شده باشد. شعلهی درونیاش، که همیشه در میان آتش و جاودانگی میدرخشید، اینجا با تاریکی ابدی رقابت میکرد و بازتابش بر زمین خاکستری، نوری نامتعارف و خیرهکننده ایجاد میکرد.
کنارش، شیطان آرام قدم برمیداشت، نگاه نافذ و یخزدهاش به هر گوشهای از مه و سایهها خیره شده بود. حضور او بیحرکت و سنگین بود، چنانکه گویی خود سکوت، جسم او را ساخته بود و حرکتش تنها خطی ناپیدا در تاریکی بود.
لیلیث کمی جلوتر حرکت کرد، دستش را بر تنهی سوختهی درختی کشید، گویی میخواست با لمس آن، شورشگری و زندگی را در دل مرگ احساس کند. موهای سیاهش روی شانههایش موج میزدند، و نگاهش سرشار از طغیان، سرکشی و شوقی بیمهار بود. هر جنبش او، حتی در سکوت، تندی و انرژی فراوانی داشت؛ گویی هیچ قدرتی نتوانسته باشد او را مهار کند یا از شورش باز دارد.
در عقب، پاندورا با دستهای کوچک و معصوم خود جعبهاش را نزدیک سینهاش نگه داشته بود. چهرهاش همچنان پاک و کودکانه بود، اما نگاهش به عمق تاریکی دوخته شده بود، به این امید که شاید چیزی از امید از دست رفته در این جهان مرده را بازیابد. نگاه او مثل بازتاب آخرین روشنایی در دل سیاهی بود، نوری شکننده که هنوز بر پا و جاری است.
دهانهی جهان زیرین پیش رویشان گسترده شد. زمین ترکخورده و سیاه، پر از سنگها و صخرههای برنده و پنهان بود؛ گویی هر لحظه ممکن بود پایشان در شکافی فرو رود و در تاریکی بیانتها ناپدید شود. حتی صداهای طبیعت نیز، اگر وجود داشت، در این سکوت محض و ترسناک گم شده بودند. هیچ رودی، هیچ درختی، هیچ نور طبیعیای دیده نمیشد. تنها انعکاس نقرهای مه و سایههای پیچیده از مه، چهرههای چهار مسافر را روشن میکرد.
پرومتئوس قدم برداشت و با نگاهش مسیر پیش رو را مرور کرد؛ نه از روی ترس، بلکه از روی درک سنگینی مسئولیت و پدر بودن آتش. اینجا هیچ خدایی جز مرگ انتظارشان را نمیکشید. هیچ عدالتی، هیچ رحم و بخششی، هیچ نشانی از مهلت نبود؛ تنها حضور خاموش و بیرحم مرگ بود که با هر نفس، زمین و هوا را در قبضه خود داشت.
مه ضخیم به آرامی حرکت میکرد، و با هر لرزشش، سایهها در آن ناپدید میشدند و دوباره زنده میشدند، گویی خود جهان زیرین میخواست گذر چهار نفر را ثبت و ضبط کند، تا شاید شهادتی بر عبور از مرز زندگی و مرگ باشد. هر صدای پا، هر صدای خرد شدن خاک و سنگ، طنین مه را میشکافت و در سکوتی که همچون پردهای سنگین روی جهان افتاده بود، میپیچید.
پرومتئوس لحظهای ایستاد و به چهار نفر نگاه کرد. شیطان همچنان بیحرکت و سنگین، لیلیث با شورشگری در نگاه و حرکتش، و پاندورا با معصومیت و امیدی که در چشمانش زنده بود. همهی آنها در سکوت، حضور خود را به جهان مردگان اعلام میکردند.
در دوردست، پرتگاههایی بیپایان پدیدار شد؛ لبههایی که زمین به درههای تاریک و مهآلود میافتاد، جایی که هیچ چشم زندهای توان دیدن آن را نداشت. در این فضا، هیچ نشانهای از زندگی نبود، حتی رنگ و نور زندگی. تنها خاکستر و سیاهی، و انعکاس نور مه، که چهرهها و سایههای چهار مسافر را در خطوطی غیرواقعی و گاه خیرهکننده بر زمین پراکنده میکرد.
پرومتئوس نفس عمیقی کشید. شعلهی درونی او که همیشه نماد هدایت، زندگی و آتش بود، حالا به تنها راه روشنایی تبدیل شده بود. هر گام او نه تنها حرکت در دل جهان زیرین، بلکه نمادی از مقاومت، امید و شورش علیه فنا و مرگ بود.
مه همچنان غلیظ و سنگین جریان داشت، و هر چه جلوتر میرفتند، دروازهی عظیم و مردهی جهان زیرین پدیدار شد. ساختاری عظیم و سنگی، با نقشهایی که گویی داستانهای فراموششدهی انسانها و خدایان در آن حک شده بود. هیچ درِ باز یا راه فراری نبود؛ ورود به جهان زیرین، ورود به قلمرو بیپایان مرگ بود.
و در این سکوت مطلق، امید گم شده بود، اما حضور آن در قلب هر چهار نفر حس میشد؛ شعلهای کوچک که در دل تاریکی زنده مانده بود و نیرو میداد تا ادامه دهند، تا از مرز زندگی عبور کنند و در دل جهان مرده، دست به کاوش بزنند. امیدی که هنوز خاموش نشده بود، اما باید دوباره کشف و زنده میشد.