جاده چون ماری از فولاد و خاکستر، زیر نور مهتاب میدرخشید. شورلت SS قرمز، با بدنهای خیس از غبار ستارگان، در دل بیابان میغرید ــ گویی خود زمان را زیر چرخهایش میفشرد.
آسمان، مهی از دود و نقره بود، و هر از گاهی رعدی بیصدا در عمق ابرها میلرزید، مثل یادِ گناهی قدیمی که هنوز از بخشش میترسد.
پرومتئوس پشت فرمان نشسته بود. نگاهش بر افقِ سیاه دوخته شده بود، جایی که زمین و آسمان چون دو دشمن قدیمی در مه گم میشدند. چشمانش همان شعلهی خاموشی بود که دیگر از سوز نمیسوزاند، بلکه از دانستن.
در کنارش، شیطان نشسته بود؛ کتوشلوار سهتکهی سفیدش زیر نور مهتاب میدرخشید و عصای نقرهایاش میان پاهایش آرام میلرزید. در دهانش سیگاری نیمسوخته بود، که دودش درون کابین میپیچید و بوی گوگرد را با عطر چرم و باران خشک میآمیخت.
در صندلی عقب، لیلیث سیب دیگری را گاز میزد. صدای ترد شکستن پوست میوه، چون تیک تاک ساعتی پنهان در زمان، سکوت را میبرید.
پاندورا سرش را بر شیشه تکیه داده بود و در آسمان، دنبال ستارههایی میگشت که دیگر وجود نداشتند.
جاده ادامه داشت؛ بیپایان، سرد، زیبا، و بیرحم.
شیطان گفت:
«میدانی پرومتئوس، همیشه برایم عجیب بوده... تو آتش را به انسان دادی، اما هیچگاه ندیدی چطور از آن استفاده کرد.
آنها همان شعله را گرفتند و از آن جهنم ساختند. حالا که دوباره میخواهی آتش را ببخشی... واقعاً هنوز بهشان ایمان داری؟»
پرومتئوس آهی کشید، آهی از جنس فلز و اندوه.
«من هرگز به انسان ایمان نداشتم، لوسیفر. من به میل او ایمان داشتم. به آن عطش جاودانهاش برای دانستن.
آنها از آتش من جهنم ساختند، بله، اما همین جهنم هم نشانهی زنده بودنشان است.
فقط زندهها میسوزند.»
شیطان خندید، خندهای آرام و کشدار، مانند ترک برداشتن آینهای در تاریکی.
«و مردهها در سایهی نور تو راه میروند.
من سقوط کردم چون میخواستم حقیقت را بدانم، و تو زنجیر شدی چون خواستی حقیقت را ببخشی.
به نظرت، کدامیک از ما گناهکارتر بود؟»
پرومتئوس نگاهی کوتاه به او انداخت، شعلهی خشم و احترام در نگاهش درآمیخت.
«هیچکدام. ما هر دو حامل یک اشتباه مقدس بودیم.
تو میخواستی برابری را بیابی، من میخواستم روشنی را ببخشم.
اما انسان... او فقط تقلید کرد. نه از عشق تو آموخت و نه از درد من.
او خدا را درون خود ساخت، اما آتش را از دلش بیرون کرد.»
شیطان سرش را تکیه داد، دود را بیرون داد و در تاریکی ناپدید شد.
«شاید به همین دلیل است که امید از میان رفت. امید، دروغی بود که خدایان برای نگه داشتن انسان در زانوهایش ساختند.
وقتی انسان ایستاد، امید مرد.»
پرومتئوس لبخند اندکی زد؛ لبخندی بیگرما، اما زنده.
«امید نمرده، لوسیفر. فقط در جایی پنهان شده که هیچ خدا، هیچ شیطان، و حتی من هم جرأت نگاه کردنش را نداریم: در دلِ بیمعنایی.
و ما، حالا در جستجوی همان بیمعنا هستیم.»
شیطان با نگاهی براق به افق خیره شد.
«و آن غار؟ لوکی؟ چرا او؟»
پرومتئوس صدایش را پایین آورد، گویی با خود سخن میگفت.
«لوکی همان است که من و تو هرگز نتوانستیم باشیم: جنونِ بیهدف.
او نه خداست، نه شیطان، نه تایتان. او فقط میلِ خالص است ــ آتشی که نه برای گرما میسوزد و نه برای نور، بلکه برای سوزاندن.
شاید در زنجیرهای او، ما ردِ امید را بیابیم.»
ماشین از دل طوفانی از غبار گذشت. باد شنها را چون ارواح در هوا میچرخاند.
پاندورا آهسته گفت: «لوکی... او خندید وقتی جهان سوخت. شاید فقط او بداند چرا انسان هنوز به نور نگاه میکند، حتی وقتی میسوزد.»
لیلیث لبخندی زد، سیب را کنار انداخت و زیر لب گفت:
«شاید چون نور زیباتر از حقیقت است.»
جاده باریکتر شد. در افق، کوهی تاریک و عظیم چون شبحی از سنگ سر برمیکشید.
پرومتئوس پدال را فشرد. موتور غرید.
شعلهی سیگار شیطان در تاریکی لرزید، و صدای او آرام و سنگین بر فضا نشست:
«پرومتئوس، اگر امید را بیابی... آیا دوباره آتش را میبخشی؟»
تیتان نگاهش را به افق دوخت.
در چشمانش انعکاس هزار خورشید خاموش میدرخشید.
«نه برای آنکه ببخشایم، لوسیفر...
برای آنکه اینبار، خودِ انسان انتخاب کند که بسوزد یا نه.»
و شورلت قرمز، در دلِ شب، بهسوی کوه خاموش میرفت؛
جایی که لوکی، خدای فریب و آزادی، در زنجیرهای نور و جنون انتظارشان را میکشید.