ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۶ دقیقه·۱۷ روز پیش

نامه‌های خودکشی یک دلقک- نامه اول

من دلقکم.

نه آن دلقکی که کودکان را می‌خنداند و سکه‌ای در کلاهش می‌اندازند، نه آن موجود رنگارنگی که در سیرک میان شیرها و طناب‌ها می‌دود و زمین می‌خورد تا جمعیت از فرط خنده اشک بریزد. من دلقکی هستم که سال‌هاست پشت گریم سفید چهره‌اش، چین‌های عمیق اندوه را پنهان کرده است. دلقکی که آموخته هر خنده، سایه‌ای دارد و هر شادی، قبری را در دل خود حمل می‌کند.

هر شب پیش از آنکه وارد صحنه شوم، مقابل آینه می‌ایستم. قلم‌مو را بر صورتم می‌کشم و مرد دیگری خلق می‌کنم. مردی که مردم دوستش دارند. مردی که سقوط می‌کند، تحقیر می‌شود، به او سیلی می‌زنند، آب روی سرش می‌ریزند و باز لبخند می‌زند. اما زیر آن لایه‌های رنگ، انسانی ایستاده است که بیش از هر چیز به مرگ اندیشیده است.

نه از سر نومیدی.

از سر ستایش.

زیرا مرگ، تنها موجودی بود که هرگز به من دروغ نگفت.

زندگی پر از فریب است. آینه‌ها دروغ می‌گویند. عشق گاهی دروغ می‌گوید. آرزوها اغلب دروغ می‌گویند. حتی حافظه نیز با گذر زمان حقیقت را تحریف می‌کند. اما مرگ از نخستین لحظه تولد کنار ما می‌ایستد و بی‌هیاهو نجوا می‌کند: «من خواهم آمد.»

چه صداقت باشکوهی.

در جهانی که همه چیز در حال تظاهر است، مرگ تنها حقیقتی است که نقاب نمی‌زند.

من سال‌ها مردم را خنداندم. چهره‌های بسیاری را دیدم. کودکی که از ته دل می‌خندید، پیرمردی که با لبخندی لرزان دست نوه‌اش را گرفته بود، عاشقانی که در تاریکی سیرک دست‌های هم را می‌فشردند. اما چیزی مشترک در همه آن‌ها وجود داشت؛ همه می‌خواستند فراموش کنند.

فراموش کنند که زمان در حال عبور است.

فراموش کنند که پوستشان پیر می‌شود.

فراموش کنند که روزی نامشان از زبان آخرین کسی که به خاطرشان می‌آورد نیز خواهد افتاد.

من اما هرگز نتوانستم فراموش کنم.

شاید چون دلقک‌ها بیش از دیگران حقیقت را می‌بینند.

ما درست در مرز میان خنده و گریه زندگی می‌کنیم؛ جایی که هر دو چهره یک حقیقت‌اند.

و حقیقت این است که اگر مرگی وجود نداشت، زندگی تحمل‌ناپذیر می‌شد.

تصور کنید جاودانه بودید.

تصور کنید هیچ پایانی در کار نبود.

قرن‌ها می‌گذشت. دوستانتان می‌رفتند. ستارگان خاموش می‌شدند. زبان‌ها تغییر می‌کردند. شهرها فرو می‌ریختند و دوباره ساخته می‌شدند. عشق‌ها هزار بار می‌آمدند و هزار بار می‌مردند. و شما همچنان باقی می‌ماندید.

در آغاز، جاودانگی شبیه هدیه‌ای بزرگ به نظر می‌رسد. اما اندکی بعد به زندانی بی‌انتها بدل می‌شود.

زیرا معنا از محدودیت زاده می‌شود.

گل زیباست چون پژمرده می‌شود.

غروب دل‌انگیز است چون دوام نمی‌آورد.

بوسه ارزشمند است چون ابدی نیست.

و زندگی عزیز است، زیرا مرگ در انتهای آن ایستاده است.

مرگ دشمن زندگی نیست.

مرگ، افق زندگی است.

همان‌گونه که افق، آسمان را معنا می‌بخشد.

من این را شبی فهمیدم که پسربچه‌ای پس از نمایش نزد من آمد. بینی قرمز پلاستیکی‌ام را لمس کرد و گفت:

«آقای دلقک، هیچ‌وقت پیر نشو.»

من خندیدم.

اما درونم چیزی شکست.

زیرا فهمیدم تمام کودکان جهان آرزوی ناممکنی دارند. آن‌ها می‌خواهند زمان را متوقف کنند. می‌خواهند مادرشان همیشه جوان بماند. می‌خواهند سگشان هرگز نمیرد. می‌خواهند تابستان پایان نگیرد.

اما جهان با مهربانی بی‌رحمانه‌ای پاسخ می‌دهد: نه.

و همین «نه» است که ما را انسان می‌کند.

اگر همه چیز باقی می‌ماند، هیچ چیز ارزش باقی ماندن نداشت.

سال‌ها بعد، وقتی موهایم زیر گریم سفید شدند، به این نتیجه رسیدم که مرگ نه دزد زندگی، بلکه باغبان آن است.

باغبان شاخه‌های خشک را می‌برد.

فصل را تغییر می‌دهد.

برگ‌ها را فرو می‌ریزد.

اما این ویرانی، شرط تولد دوباره است.

مرگ نیز چنین می‌کند.

او راه را برای نسل‌های بعد باز می‌کند. برای خنده‌های تازه. برای عشق‌های تازه. برای داستان‌هایی که هنوز نوشته نشده‌اند.

ما خود را مرکز جهان می‌پنداریم. گمان می‌کنیم با رفتن ما چیزی عظیم فروخواهد ریخت. اما حقیقت متواضع‌کننده‌تر است.

جهان پیش از ما بود.

و پس از ما نیز خواهد بود.

رودخانه به جریان خود ادامه خواهد داد.

باد از میان درختان خواهد گذشت.

کودکی دیگر در جایی دیگر خواهد خندید.

و این، برخلاف آنچه بسیاری می‌پندارند، غم‌انگیز نیست.

زیباست.

زیرا نشان می‌دهد هستی به هیچ فردی وابسته نیست. ما نت‌هایی کوتاه در سمفونی عظیمی هستیم که پیش از تولد ما آغاز شده و پس از مرگ ما ادامه خواهد یافت.

چه آرامش عجیبی در این اندیشه نهفته است.

دیگر لازم نیست جهان را بر دوش بکشیم.

دیگر لازم نیست جاودانه شویم.

کافی است سهم کوچک خود را زندگی کنیم.

من دلقکم. تمام عمرم سقوط کرده‌ام تا دیگران بخندند. اما هر سقوط درسی داشت. هر بار که روی صحنه زمین می‌خوردم، مردم قهقهه می‌زدند، زیرا می‌دانستند دوباره بلند خواهم شد.

اما روزی خواهد رسید که بلند نشوم.

و آن روز نیز بخشی از نمایش است.

شاید آخرین شوخی کیهان همین باشد.

اینکه ما را با اشتیاق زیستن خلق می‌کند و سپس ناگزیرمان می‌کند بمیریم.

اما آیا این واقعاً شوخی است؟

یا نوعی رحمت؟

من گمان می‌کنم رحمت باشد.

زیرا خستگی نیز وجود دارد.

روح نیز فرسوده می‌شود.

حافظه سنگین می‌شود.

آدمی همه اندوه‌هایش را تا ابد نمی‌تواند حمل کند.

مرگ، گاه شبیه دستی مهربان است که بر شانه جهان گذاشته می‌شود و می‌گوید: «کافی است. استراحت کن.»

ما از مرگ می‌ترسیم، زیرا آن را نمی‌شناسیم. اما آیا تولد را می‌شناختیم؟

پیش از آنکه به دنیا بیاییم، چیزی از نور، صدا، عشق یا رنج نمی‌دانستیم. با این حال آمدیم.

شاید مرگ نیز دری دیگر باشد.

و حتی اگر هیچ دری نباشد، حتی اگر پس از آن تنها سکوت مطلق انتظارمان را بکشد، باز هم چه جای هراس؟

پیش از تولد میلیاردها سال در همین سکوت بوده‌ایم و آزرده نشده‌ایم.

این اندیشه گاه برایم تسلی‌بخش است.

وقتی شب‌ها چراغ‌های سیرک خاموش می‌شوند و صندلی‌ها خالی می‌مانند، روی صحنه می‌نشینم و به تاریکی نگاه می‌کنم. آنجا، در سکوت پس از خنده‌ها، حضور مرگ را حس می‌کنم.

نه به شکل هیولایی سیاه.

نه به شکل جلادی بی‌رحم.

بلکه همچون تماشاگری آرام که از ابتدا در ردیف آخر نشسته است.

او هرگز نمایش را قطع نمی‌کند.

هرگز فریاد نمی‌زند.

فقط صبورانه منتظر می‌ماند تا پرده آخر فرود آید.

و وقتی آن لحظه برسد، گمان نمی‌کنم خشمگین باشم.

شاید تنها تعظیم کنم.

همان‌گونه که بازیگری پس از پایان اجرا تعظیم می‌کند.

نه از سر شکست.

از سر قدردانی.

زیرا فرصت حضور داشته است.

فرصت خندیدن، گریستن، دوست داشتن، اشتباه کردن و رؤیا دیدن.

مرگ ارزش زندگی را نابود نمی‌کند.

آن را تکمیل می‌کند.

همان‌گونه که نقطه، جمله را کامل می‌کند.

همان‌گونه که سکوت، موسیقی را کامل می‌کند.

همان‌گونه که شب، معنای روز را آشکار می‌سازد.

اکنون که این سخنان را می‌گویم، رنگ‌های صورتم اندک‌اندک ترک برداشته‌اند. گریم دلقک فرسوده شده است. مردی پیر از زیر آن بیرون آمده؛ مردی که دیگر چندان علاقه‌ای به پنهان شدن ندارد.

و اگر از من بپرسند بزرگ‌ترین نعمتی که هستی به انسان بخشیده چیست، شاید پاسخ دهم: مرگ.

نه چون زندگی بی‌ارزش است.

دقیقاً برعکس.

چون زندگی آن‌قدر ارزشمند است که نباید بی‌پایان شود.

زیرا هر شاهکاری اگر تا ابد ادامه پیدا کند، به ملال تبدیل می‌شود.

هر آواز اگر هرگز پایان نگیرد، به سروصدا بدل می‌شود.

و هر نمایش، حتی باشکوه‌ترین نمایش جهان، سرانجام باید پرده‌اش را فرو اندازد.

پس بگذار مرگ بیاید، آنگاه که زمانش فرا رسد.

بگذار آرام از میان صندلی‌های خالی عبور کند.

بگذار دستش را به سوی دلقک پیر دراز کند.

و بگذار دلقک، برای نخستین بار، بی‌آنکه مجبور باشد کسی را بخنداند، لبخندی واقعی بزند.

لبخندی برای آخرین راز.

برای آخرین سفر.

برای آن تاریکی ناشناخته‌ای که شاید در ژرفای خود، روشنایی دیگری پنهان کرده باشد.

و اگر هیچ روشنایی‌ای هم در کار نباشد، باز چه باک؟

نمایش اجرا شده است.

خنده‌ها شنیده شده‌اند.

اشک‌ها ریخته شده‌اند.

و این قلب کوچک انسانی، برای مدتی کوتاه، در میان بی‌کرانگی جهان تپیده است.

آیا همین، معجزه‌ای کافی نیست؟

مرگزندگیامیدفلسفه
۰
۰
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید