باد گرم و سنگین، شنها را مثل ارواحی سرگردان میان ویرانهها میچرخاند. شورلت SS قرمز در میان گردبادی از غبار ایستاد؛ موتور با صدایی خفه خاموش شد و سکوت، چون پردهای ضخیم، بر صحرا افتاد.
پرومتئوس پیاده شد. خاک زیر کفشهای چرمیش صدایی خفیف داد، مثل زمزمهی استخوانهای قدیمی. او سرش را بالا آورد و در برابرش، دروازههای بابل را دید، دو ستون عظیم، پوشیده از کاشیهای آبی لاجوردی، ترکخورده و نیمسوخته، با نقوشی از شیرها، گاوها و خدایان فراموششده. از میان ترکها نور غروبی نارنجی میتابید؛ نوری که گویی از دل زمان نشت میکرد.
شیطان در را بست و با آرامش عصایش را بر شن زد.
«بابل؛ شهری که انسان فکر کرد میتواند به آسمان برسد. هنوز هم بوی غرور میدهد.»
لیلیث درحالیکه سیبی دیگر در دست داشت، از ماشین پیاده شد و گفت:
«غرور؟ نه... اینجا بوی سقوط میدهد. بوی خاطراتی که پوسیدهاند.»
پاندورا از سمت دیگر پایین پرید، کف دستهایش را از غبار پوشاند و با چشمانی درخشان به دروازهها خیره ماند.
«زیباست؛ حتی در ویرانیاش. انگار هنوز زنده است.»
پرومتئوس آرام گفت:
«زنده است، چون در هر ذرهاش روح انسانی مانده. اینجا جاییست که انسان، خدایان را فراموش کرد و خودش را پرستید.»
آنها از دروازه عبور کردند. صدای قدمهایشان در میان تالارهای ویران میپیچید. دیوارها پوشیده از نقشهایی بودند که در غبار و زمان محو شده بودند: سربازانی با بال، کاهنانی با جامهای پر از نور، و خورشیدهایی که دیگر نمیدرخشیدند.
در وسط میدان بزرگ، تندیس نیمهفروریختهای از خورشید ایستاده بود. چهرهاش ساییده، اما چشمانش هنوز میدرخشیدند، نوری آرام و زرد، گویی از درون سنگ زنده مانده بود.
پاندورا گفت:
«اون نگاه میکنه، انگار داره بیدار میشه.»
شیطان زیر لب زمزمه کرد:
«یا شاید هیچوقت نخوابیده بود.»
پرومتئوس قدمی جلو رفت. شعلهی سیگارش در باد لرزید.
«شَمَش، خدای خورشید، خدای عدالت. نوری که بر انسان میتابید تا مسیرش را بیابد.»
در همان لحظه، صدایی از درون تندیس برخاست. نه صدا، بلکه لرزشی از جنس حضور. نوری از میان ترکهای سنگی بیرون زد، گرم و سنگین. صدایی کهنه و آرام، مانند صدای طلوع گفت:
«و تو بازگشتهای، دزدِ آتش. همان که روشنایی را از خدایان ربود و به دستِ انسان داد. چه میجویی در خاکسترِ بابل؟»
پرومتئوس سر بلند کرد. نگاهش با نور درون تندیس گره خورد.
«میجویم آنچه گم شد، معنای آتش. انسان دیگر نمیداند برای چه میسوزد.»
شَمَش پاسخ داد:
«زیرا دیگر نمیداند که نور، قضاوت است. زمانی که انسان، روشنایی را بدون حقیقت خواست، تاریکی درونش زاده شد.»
لیلیث آرام گفت:
«و تو، خدای عدالت، چه کردی وقتی عدالت مرد؟»
نوری از درون تندیس بیرون جهید، چنان که شنها لرزیدند.
«من خاموش شدم، چون انسان دیگر نخواست دیده شود. او ترجیح داد در سایههای خودش زندگی کند. عدالت بدون نگاهی برای دیدن، نابود میشود.»
شیطان لبخندی زد و عصایش را به زمین کوبید.
«پس تو هم قربانی انسان شدی، شَمَش. همهی ما شدیم. خدایان، شیاطین، حتی پرومتئوس.»
شَمَش سکوت کرد. نورش فرو نشست، مثل خورشیدی در غروب.
سپس گفت:
«اما شاید، هنوز فرصتی هست. آتش، اگر بازگردد با نیتِ فهم، نه قدرت، شاید جهان دوباره طلوع کند.»
پرومتئوس در سکوت ایستاده بود. در چشمانش انعکاس تندیس دیده میشد، گویی خورشید درون او بیدار میشد.
او زیر لب گفت:
«شاید زمان آن رسیده که روشنایی را نه به بشر، بلکه به انسانیت بازگردانم.»
باد، آرام از میان خرابهها گذشت. صدای طبلهای کهن، شاید از گذشته، شاید از حافظه، در دوردست طنین انداخت.
و در همان لحظه، شَمَش گفت:
«پس بگذار راه را به تو نشان دهم، ای پدرِ آتش. هنوز در زیر این خاک، شعلهای جاوید مانده — شعلهای که هیچ بادی خاموشش نکرده است.»
نور در اطرافشان پیچید، سنگها لرزیدند و آسمان بابل بار دیگر برای لحظهای روشن شد.