باد از میان ستونهای شکسته عبور میکرد و صدای آن، همچون نالهای از اعماق زمان میپیچید.
نور خورشید بر تندیس شَمَش میتابید، اما در آن غروبِ بیانتها، چیزی تغییر کرد؛ سنگ ترک برداشت، نه از فشار، بلکه از درون.
از میان ترکها نوری طلایی و سنگین تراوید، نه روشن، بلکه درخشان همچون حقیقتی که انسان از آن میترسد.
تندیس لرزید. کاشیها فرو ریختند. و از میان غبار، هیبتی بیرون آمد — انسانی، اما نهچندان شبیه به انسان.
قدی بلند، پوستی به رنگ خاکستر خورشید، و چشمانی که درونشان دو خورشید خاموش میدرخشید. ردا بر تن داشت، نه از پارچه، بلکه از نورِ فراموششده.
او چند قدم برداشت و زمین زیر پایش آه کشید. صدایش چون نوری در تاریکی پیچید:
«بابل را نمیتوان با چشم دید، چون بابل درون انسان است. هر آجر این خرابه، تکهای از غرور اوست که فرو ریخته.»
پرومتئوس سیگارش را روشن کرد. شعله برای لحظهای در نگاه شَمَش بازتاب یافت.
«غرور، شَمَش… آنچه جهان را ساخت و در همان دم ویرانش کرد.»
شَمَش آهسته گفت:
«غرور، نخستین آتشی بود که بدون فهم افروخته شد. تو آتش را دادی تا انسان روشن شود، اما او آن را به آینه بدل کرد. اکنون در پرتوِ خود میسوزد.»
لیلیث سیبش را گاز زد، صدای خفیفِ شکستن گوشتِ میوه میان گفتوگوها طنین انداخت.
«و چه فرقی دارد؟ انسان همیشه خود را میبلعد تا جاودان شود. شاید غرور تنها راهِ فرار از فنا باشد.»
شَمَش به او نگاه کرد، چنان عمیق که انگار درون او را میخوانَد.
«غرور، فرار از فنا نیست، فرار از حقیقت است. فنا بخششیست برای درک معنا، اما غرور، دروغی است که جاودانگی را تقلید میکند.»
پاندورا به آرامی میان آنها قدم زد. چشمانش در میان نورهای فروزان و سایهها میدرخشید.
«اما مگر خودِ خدایان مغرور نبودند؟ مگر نه اینکه آتش را از انسان دریغ کردند، چون نمیخواستند او هم ببیند؟»
شَمَش لبخند محوی زد، لبخندی از جنس اندوه و دانایی.
«خدایان مغرور بودند، چون از فهم میترسیدند. انسان مغرور شد، چون خیال کرد فهمیده است. تفاوت در ترس نیست، در یقین است. هر که یقین دارد، از خود دور میشود.»
پرومتئوس گفت:
«و من… من میان این دو ایستادهام. میان ترس و یقین. میان نور و آتش. میان خدا و انسان.»
شَمَش به سوی او آمد. سایهاش بر زمین افتاد و شکل خورشیدی را ساخت که بر شنها میچرخید.
«و به همین دلیل هنوز زندهای. چون تو هرگز مطمئن نبودی. تو شک کردی، و شک، همان آتشیست که هنوز جهان را گرم نگه میدارد.»
باد از سمت دروازه وزید. گرد و غبار همچون مهی زرد و خاکی در اطرافشان چرخید. از دور، صدای زنگهایی آمد، شاید از معبدی که دیگر وجود نداشت.
شَمَش ادامه داد:
«بیا… باید چیزی را ببینی. زیر این شهر، زیر لایههای سنگ و گناه، آتشی هست که نه برای پرستش، بلکه برای قضاوت میسوزد. آتشی که میپرسد: آیا انسان هنوز شایستهی روشنایی است؟»
او به سمت جنوب خرابهها حرکت کرد. گامهایش سنگین، اما آرام بود؛ مثل زمان که راه میرود و جهان را پیر میکند.
چهار همراه، در پی او، از میان کوچههای فروپاشیدهی بابل گذشتند.
دیوارها پوشیده از نقشهایی بودند که با نوری ناپیدا میدرخشیدند: فرشتگانی با بالهای شکسته، مردانی که در حال ساخت برجاند، و چشمانی که از میان سنگ به ایشان مینگریستند.
پاندورا آهسته گفت:
«احساس میکنم این شهر زنده است… انگار هنوز گوش میدهد.»
شیطان سیگار دیگری روشن کرد.
«بله، گوش میدهد… چون هنوز منتظر است کسی بگوید "متأسفم." اما هیچکس هرگز این را به بابل نگفته است.»
شَمَش بدون چرخیدن گفت:
«بابل نیازی به عذرخواهی ندارد، تنها به درک. انسان تا زمانی که خود را قربانی بداند، تکرار خواهد شد. و بابل، نامِ هر تکرار است.»
پرومتئوس نگاهش را به برج نیمهفروریختهی دوردست دوخت — جایی که سایهی آن در افقِ سرخ غروب گم میشد.
«شاید زمانش رسیده که آتش را بازگردانم… اما نه برای قدرت. برای تطهیر.»
شَمَش مکثی کرد. نوری از چشمانش تراوید، نه خشم، نه امید، بلکه نوعی تسلیم آگاهانه.
«اگر چنین کنی، جهان باید دوباره بیدار شود — و بیداری، همیشه با رنج آغاز میشود.»
پرومتئوس زیر لب گفت:
«من از رنج زادهام، شَمَش. رنج، زبان من است.»
آن پنج سایه در میان غبار، در امتداد خیابان سنگی بابل پیش رفتند.
بالای سرشان، آسمان بیحرکت بود — نه شب، نه روز — فقط حالتی میان ابدیت و زوال.
و از دور، در جایی نامعلوم، صدای شعلهای شنیده میشد که هنوز نفس میکشید.