ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

پوکر خدایان _ قسمت اول

شورلت قرمز با غرشی سنگین جلوی عمارت باشکوه گرند لاس‌وگاس MGM ایستاد. چراغ‌های نئون، همچون رگه‌های خون در شب کویر، از نمای هتل بالا می‌رفتند و آسمان را می‌شکافتند. شیطان سیگار نیمه‌سوخته‌اش را از پنجره به بیرون پرتاب کرد؛ خطی سرخ در تاریکی محو شد. با صدایی آرام اما مطمئن گفت:

«رسیدیم.»

پرومتئوس همان لحظه لرز خفیفی در سینه‌اش حس کرد؛ حضوری آشنا، بویی از گذشته، سایه‌ای که نمی‌خواست دوباره با آن روبه‌رو شود. همه از ماشین پیاده شدند. هوای خنکِ مصنوعی هتل، آمیخته با عطر تند ادکلن‌ها و صدای زنگ سکه‌ها، مثل موجی سرد به استقبالشان آمد. اتاقی گرفتند؛ جایی پر از مخمل قرمز و آینه‌های قدی، همچون دامگاهی براق. شیطان با لبخندی مطمئن گفت:

«لباس‌های امشب با من. تو فقط آماده شو.»

پرومتئوس سری تکان داد و بی‌هیچ حرفی به سمت تالار کازینو رفت؛ جایی که هزاران چراغ مثل ستاره‌هایی دروغین سقف را روشن می‌کردند. بوی مشروب ارزان، عطر زن‌ها و دود سیگار فضا را اشباع کرده بود. زمین با فرش‌های پرنقش می‌تپید، شبیه رگ‌هایی که قماربازها را به سمت میزها و نورها می‌کشاندند. صدای سکه‌ها و فریادهای کوتاه برد و باخت، مثل موجی الکتریکی همه‌جا جریان داشت.

اما هنوز قدم اولش را برنداشته بود که قلبش ایستاد. درست آنجا، میان دریای میزها و قماربازها، چهره‌ای ظاهر شد که سال‌ها از آن گریخته بود: اپی‌متئوس، برادر فراموش‌نشده‌اش. چشمانشان در هم قفل شد؛ لحظه‌ای که میان هیاهو سکوتی سنگین آفرید. اپی‌متئوس کنار میزی بلورین ایستاده بود. کت مشکی‌اش خط‌های کهنه داشت، مثل کسی که بارها تصمیم دیگران را تاوان داده. نور نئون روی گونه‌هایش می‌لغزید، اخم‌هایش در هم بود.

پرومتئوس جلو رفت. قدم‌هایش نرم، اما پر از وزن بودند. چشم‌هایشان بی‌کلام گفت‌وگو می‌کردند.

پرومتئوس آهسته گفت: «اپی… اینجا چکار می‌کنی؟ قرار نبود همدیگه رو دوباره ببینیم.»

اپی‌متئوس لبخند نزد، تنها گوشه لبش کج شد، مثل یادآوری یک خاطره: «دنیا کوچیک‌تر از اونیه که فکر می‌کنی. یا شاید ما دوتا پیرتر شدیم. تو همیشه دنبال آتشی، برای برداشتنش، برای روشن کردنش. من؟ من همیشه دنبال خاکسترم.»

پرومتئوس دست در جیب فرو برد؛ انگار چیزی پنهان آنجا می‌جوشید — خاطره‌ی داغی که روزی به انسان‌ها بخشیده بود. «تو همون اپی‌متئوسی، که همیشه بعد از عمل، دنبال نتیجه می‌گرده. باز هم اومدی منو محکوم کنی یا فقط می‌خوای از عواقب بگی؟»

اپی‌متئوس پک عمیقی به سیگار زد و دودش را با خستگی بیرون داد: «محکوم؟ نه. فقط خسته‌ام. تو آتش دادی، مردم گرم شدن، درخشیدن، بعد هم سوختن. و من بودم که خاکسترها رو جمع کردم. من همیشه ته قصه‌ام؛ کسی که باید جمع‌وجور کنه. حسود هم نیستم، نه… کارتو کردی. ولی یه سوال می‌مونه: می‌تونی کاری کنی برای اونایی که زیر شعله‌ات سوختن؟»

پرومتئوس نفسی کشید؛ صدای نفسش مثل زبانه‌ای کوتاه در میان نور. «من آتیشو برداشتم چون دنیا تاریک بود. تو بهش می‌گی عاقبت، من می‌گم قیمت. اگه همیشه بخوایم از نتیجه بترسیم، مگه چیزی تغییر می‌کنه؟»

اپی‌متئوس نگاهش را تیز کرد: «این‌که باید یا نباید، سوال فلسفیه. اما زندگی حسابگره. دفترچه‌اشو دیر یا زود باز می‌کنه. تو آتش آوردی، بعضیا باهاش خونه روشن کردن، بعضیا باهاش خودشونو سوزوندن. من اونایی رو دیدم که توی روشنایی تو گم شدن. من حامل عواقبتم، پرومتئوس.»

میز کناری ناگهان با فریاد پیروزی منفجر شد — صدای شادی مصنوعی دوباره هیاهو را پر کرد. اما گفت‌وگویشان مثل دود سیگار در هوا معلق ماند. نور نئون خطوط چهره‌شان را برجسته کرده بود؛ دو برادر، دو راه: یکی شعله به دست، دیگری خاکستر به کف.

پرومتئوس آرام‌تر گفت: «من آتشو آوردم تا آدم‌ها از سرما نمیرن، می‌خوای خاموشش کنم چون ممکنه بسوزونه؟»

اپی‌متئوس پاسخ داد: «نه. فقط می‌خوام یاد بگیری توی روشنایی‌ت ببینی چه چیزایی دارن می‌سوزن. تو همیشه نور می‌دی، اما به چه قیمتی؟»

حرف‌ها میانشان معلق ماند. نه آشتی بود، نه جنگ؛ چیزی شبیه آتش‌بسی نانوشته میان دو حقیقت. پرومتئوس دستش را بالا آورد، انگار می‌خواست صورت برادرش را لمس کند یا فقط نشان بدهد هنوز قدرت انتخاب دارد. «من همیشه انتخاب می‌کنم، اپی. اما انتخاب‌های من تنها نیستن؛ عواقبش جمعیه.»

اپی‌متئوس سر تکان داد. لبخند خسته‌ای زد؛ نه شادی بود و نه پذیرش — فقط خستگی دوش‌به‌دوش. «بذار ببینیم آخر این انتخاب‌ها به کجا می‌کشه.»

هر دو قدمی عقب رفتند. صدای کازینو دوباره بلعشان کرد. نورها، میزها و قماربازها مثل امواجی بی‌رحم رازها را می‌بلعیدند. و آن‌جا، در دل نئون و دود، دو برادر ایستاده بودند: یکی با شعله، دیگری با خاکستر.

در همان لحظه نسیمی نامرئی پرده‌های سنگین تالار را تکان داد. صدای زنگی لطیف شنیده شد، و جمعیت به‌طور ناخودآگاه سرها را برگرداند. زنی وارد شد؛ ردایی قرمز بر تن، با چشمانی که در نور مثل سکه‌های تازه ضرب‌شده می‌درخشیدند. لبخندش، لبخند بانو‌ی شانس بود — مرموز، غیرقابل پیش‌بینی، همان که همه در دل‌شان می‌پرستیدند و از او می‌ترسیدند.

او به آرامی میان جمعیت پیش آمد، نگاهی به پرومتئوس، اپی‌متئوس و حتی به شیطان که در دوردست ایستاده بود انداخت. با صدایی آرام اما نافذ گفت:

«بحث‌هاتون زیبا بود… اما سرنوشت، همیشه پشت یک میز نوشته می‌شه. بیاید، همه‌تون. امشب با هم پوکر بازی می‌کنیم.»

نورهای نئون لرزیدند، مثل اینکه خود شهر هم قمار را پذیرفته باشد. دو نگاه — شعله و خاکستر — همزمان به بانوی شانس دوخته شد. و تالار، در سکوتی سنگین، نفسش را حبس کرد.

فلسفهداستانقمارشانسپوکر
۱۳
۰
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید