ویرگول
ورودثبت نام
Mim. Modares
Mim. Modaresمدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
Mim. Modares
Mim. Modares
خواندن ۳ دقیقه·۵ ماه پیش

پوکر خدایان قسمت ششم

نور زرد چراغ بالای میز لرزید، مثل قلبی خسته که در آستانه‌ی ایستادن است. هر برگ که بر میز فرود می‌آمد، در هوا می‌چرخید و همچون تکه‌ای از حقیقتی ناگزیر، پرده‌ای از آینده را کنار می‌زد. مخمل سبز میز زیر فشار ژتون‌های انباشته شده می‌لرزید؛ برجی ساخته‌شده از طمع، امید و جنون. چشم‌ها، چون پرندگان شکاری، تنها بر یک نقطه متمرکز بودند: دستان پرومتئوس.

او دست برنده را داشت. اما آنچه در نگاهش می‌سوخت، فراتر از یک پیروزی ساده بود. شعله‌ای در چشمانش زبانه می‌کشید؛ شعله‌ای که نه از پول، که از عصیان علیه خودِ خدایان سرچشمه می‌گرفت. آتشی که به هر کسی نزدیک می‌شد، بوی آزادی و خطر می‌داد.

بانوی شانس اندکی عقب نشست. لحظه‌ای لرزش در چهره‌اش افتاد، چون شکافی در سنگ مرمر. اما خیلی زود دوباره آرامشی مصنوعی به صورتش بازگشت؛ لبخندی باریک، همچون تیغی سرد.

«هیچ‌کس همیشه نمی‌برد، پرومتئوس.» صدایش آرام بود، اما در عمق آن، خشم پنهانی می‌لرزید. این شکست لکه‌ای بود بر ردای سلطنتی‌اش؛ لکه‌ای که هرگز به آن اعتراف نمی‌کرد.

شیطان، با آن خنده‌ی خش‌دارش که مثل زنجیری کشیده بر سنگ بود، سرش را اندکی خم کرد. دود نیمه‌خاموش سیگار از لب‌هایش بالا خزید و با سایه‌ها در هم آمیخت.

«دیدی؟ حتی ملکه‌ی شانس هم لغزید. تو باختی، بانوی عزیز. و او—» اشاره‌ای به پرومتئوس کرد، «—هنوز در شعله‌های خودش ایستاده است.»

چشمانش درخشان شدند، چونان شاهدی که می‌داند هر پیروزی انسانی، میخی تازه بر تابوت قوانین آسمانی‌ست.

لیلیث آرام به جلو خم شد. انگشتانش بر سطح میز لغزیدند، رد باریکی از رطوبت بر جای گذاشتند. نگاهش به پرومتئوس خیره ماند؛ سنگین، عمیق و مرموز.

«تو بردی...» صدایش نرم بود، اما تیغی در آستین داشت. «اما آیا توان پرداخت هزینه‌اش را داری؟ آتش، همان‌قدر که روشنایی می‌دهد، خاکستر هم به جا می‌گذارد. شاید هنوز نمی‌دانی شعله‌ها چه بهایی می‌طلبند.» لبخندش شبیه هشداری بود که در لباس ستایش پنهان شده باشد.

پاندورا جعبه‌اش را محکم‌تر در آغوش فشرد. ضربان قلبش در گوش‌هایش می‌کوبید، چون طبل جنگی در میدان خالی.

«هر بار که می‌بری، قفلی دیگر می‌شکند، پرومتئوس.» نگاهش لرزان، اما صدایش لرزش زنجیر را داشت. «و وقتی همه باز شوند... هیچ‌چیز سر جای خودش باقی نخواهد ماند.»

اپی‌متئوس، خاموش و متزلزل، برای نخستین بار صدایش را بالا آورد. چشم‌هایش از حیرت برق می‌زد، و در اعماقش، شعله‌ی کوچکی از غرور تازه دیده می‌شد.

«همیشه فکر می‌کردم دیوانه‌ای، برادر. اما حالا... شاید حق با تو باشد. شاید زندگی همان شعله‌ای‌ست که فقط با سوختن روشن می‌شود. و اگر قرار است همه بسوزیم، پس چه بهتر که خودمان انتخاب کنیم کجا و چگونه.»

اتاق لرزید، نه از زلزله، بلکه از سکوتی که همچون انفجاری بی‌صدا همه‌جا را گرفت. ژتون‌ها در برابر دستان پرومتئوس تسلیم شدند. او آن‌ها را آرام جلو کشید، اما حتی نگاهشان نکرد. نگاهش تنها بر چراغ بالای میز ماند؛ همان چراغی که هنوز لرزان و بیمار می‌سوخت.

پرومتئوس زیر لب زمزمه کرد:

«شانس را شکست دادم... چون آماده بودم همه‌چیزم را بسوزانم.»

سایه‌ها بر دیوارها لرزیدند، مثل شاهدانی خاموش. و همه فهمیدند که آتش پرومتئوس دیگر فقط علیه خدایان زبانه نمی‌کشد؛ بلکه خودِ قوانین هستی را به مبارزه خوانده است. بانوی شانس، شیطان، لیلیث، پاندورا و اپی‌متئوس، هر یک در سکوت، وزن این حقیقت را حس کردند.

ژتون‌ها دیگر تنها تکه‌های رنگی قمار نبودند؛ بلکه نشانه‌ای از تغییری عظیم بودند. نماد شعله‌ای که اگرچه می‌سوزاند، اما خاموش‌شدنی نبود.

خدایانپوکربازیداستانداستانک
۱۲
۱
Mim. Modares
Mim. Modares
مدرس هستم، میم مدرس. یه دانشجوی ادبیات و نویسنده که پول چاپ کتاب نداره، با نگاهی زیرچشمی به کامو و ذهنیت رواقی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید