کازینو حالا در سکوتی نیمهمرده غوطهور بود. چراغهای زرد مثل شمعهای در حال احتضار لرزان میسوختند و دود سیگار همچون ملحفهای سنگین بر هوا پهن شده بود. صندلیها خالی بودند و تنها دو سایه در دل تاریکی ایستاده بودند: بانوی شانس، با قامتی همچون مجسمهای از عاج و سایه، و پرومتئوس، که چشمانش مانند شعلهای سرخ از اعماق شب میدرخشید.
بانوی شانس آرام به جلو آمد، قدمهایش چون تیکتاک ساعتی قدیمی روی سنگ مرمر کوبیده میشد. او نزدیک شد، آنقدر که عطر تلخ و شیرینش همچون وعدهای ممنوعه در مشام پرومتئوس نشست. با صدایی که لایهای از خنده و تهدید در آن پنهان بود گفت:
«تو فکر میکنی با حساب و آتش میتوانی مرا بسوزانی؟ من هر بار که سکهای بر هوا میچرخد، دوباره متولد میشوم. شانهها، لبها، نگاههای لرزان انسانها همه به من پناه میآورند. من نه یک زن، که ضربانِ نامرئی جهانم. بدون من، بازی خشک میشود، زندگی به زنجیر منطق فرو میمیرد.»
پرومتئوس لبخند زد، لبخندی که مثل بریدن طنابی در تاریکی بود. آرام به سمت او خم شد، تا جایی که گرمای نفسهایشان در هم پیچید. صدایش بم و بیرحم بود:
«تو پردهای هستی که روی ترسهایشان میکشند، بوی وسوسهای که در رگهایشان میدوانی. بله، تو نرم و فریبندهای؛ لمس نگاهت میتواند مردان را به زانو درآورد. اما حقیقت تو چیزی جز تاس نیست، جز سقوط یک سکه روی میز. و من آمدهام تا بگویم این فریب، این اغواگری، دیگر کار نمیکند. من در آتش خود میسوزم، نه در لمس تو.»
چشمان بانوی شانس تنگ شد، اما لبهایش به لبخندی نیمهباز خمید. آهسته سرش را نزدیک آورد، آنقدر که موهایش گونهی پرومتئوس را لمس کرد؛ صدایش مثل زمزمهای در گوش او لغزید:
«و اگر آتش تو تنها بخشی از بازی من باشد چه؟ اگر سوختنت همان رقصی باشد که من طراحی کردهام؟ تو خودت را آزاد میدانی، اما شاید تنها یکی از تاسهایی باشی که من انداختهام. حسابگریات، ریاضیاتت، حتی جسارتت... همه شاید بخشی از نقشهای باشند که تو هیچوقت نمیبینی.»
پرومتئوس چشمانش را بست و برای لحظهای سکوت کرد. سپس آرام، همچون آتشی که زیر خاکستر جان بگیرد، زمزمه کرد:
«حتی اگر درست بگویی... حتی اگر این شعله بخشی از نمایش تو باشد... باز هم من آن را انتخاب کردهام. آتش، لمس تو را میسوزاند. و من، برخلاف دیگران، به لذت این سوختن ایمان دارم. چون در خاکستر، حقیقتی هست که هیچ شانس و هیچ اغواگری نمیتواند از من بگیرد.»
بانوی شانس خندید؛ خندهای آرام، کوتاه، اما همچون بوسهای بر لبهی تیغ. نگاهش را به چشمان پرومتئوس دوخت، نگاهی پر از برق و شکاف:
«شاید همین سرکشی توست که مرا وسوسه میکند. شاید برای همین هنوز نمیتوانم تو را رها کنم. تو اولین بازیکنی هستی که در میان دود و سایه، به چشمهایم نگاه میکنی، بیآنکه بلرزی. اما یادت باشد، پرومتئوس... حتی شعلهای که عاشق سوزاندن است، در نهایت به خاموشی میرسد.»
پرومتئوس به آرامی عقب رفت، اما نگاهش مثل تیغی در چشمان او ماند. لبخند زد، لبخندی که شبیه زخمی تازه بود:
«خاموشی من پایان توست. و تا آن روز، هر بوسهای که به خاکستر من بزنی، تنها شعله را بزرگتر خواهد کرد.»