ویرگول
ورودثبت نام
غزل میر
غزل میرهیچکی تنهایی مارو نداره..
غزل میر
غزل میر
خواندن ۸ دقیقه·۱ ماه پیش

صدایی از طبقه سوم

«برای آرین عزیزم که ۱۱۶ روز است در میان ما نیست اما همواره در یاد ما حضور دارد.»

از تراس، باریکه نوری بر میز چوبی کوچکی که کنار پرده قرار داشت، می‌تابید. فنجان چایم روی میز گذاشتم و مانند هر بعدازظهر، در افکار دردناک خودم فرو رفتم. مدتی بود با خودم کلنجار می‌رفتم. هر از گاهی گوشی را چک می‌کردم که نکند مادرم تماس گرفته باشد. در بیمارستان بستری بود؛ دو روز پیش خودکشی‌ای نافرجام داشت. هرچند حال من از همه‌شان دلگیرتر بود و در حس ناتوانی خودم فرو می‌رفتم.

کاری از دستم برنمی‌آمد؛ نه برای پدرم، نه برای مادرم و نه حتی برای خودم. حال من حتی از گذشته‌ام هم بدتر شده بود و افسردگی مانند یک باتلاق بی‌انتها مرا به داخل خود فرا می‌خواند. در همین فکرها بودم که زنگ در به‌صدا در آمد. نمی‌دانستم چه‌کسی ممکن بود با من کاری داشته باشد؟

منتظر کسی نبودم، کسی را هم نداشتم که سراغم را بگیرد. تنها همسایه‌ای هم که داشتم؛ پیرزن اخمو و بداخلاقی بود که حتی سلام‌هایم را هم به‌سختی پاسخ می‌داد. در آپارتمانی که زندگی می‌کنم، قبلا چند نفر دیگر نیز زندگی می‌کردند؛ همسایه طبقه دوم و همسایه طبقه چهارم. اما هرکدام در بازه‌های زمانی متفاوت از اینجا رفته بودند و فقط من و پیرزن ساکن طبقه اول مانده بودیم.

پشت در ایستادم و در را نیمه‌باز کردم. خشکم زد، فرو ریختم. برادرم پشت در ایستاده بود. برادری که دو ماه پیش او را از دست داده بودم. برای لحظه‌ای گیج شدم و با شتاب در را بهم زدم. با خود فکر کردم که به خیالم می‌آید. قطعا خیالاتی شده بودم. چطور ممکن بود او آن‌جا باشد؟ برادری که خودم وقتی خاک را روی جسم بی‌جانش می‌ریختیم نظاره‌گر بودم و با اشک‌هایم به دانه وجودش آب داده بودم؟

وحشت کرده بودم. گنگ، مات و مبهوت از چشمی در بیرون را نگاه کردم. همان‌جا ایستاده بود و با همان نگاه آشنا اما غمگین به در زل زده بود. قطعا دیوانه شده بودم. از ترس به‌خود می‌لرزیدم و با خود فکر می‌کردم که می‌دانستم رفتنش یک کابوس است اما حالا نمی‌دانستم خواب بودم یا بیدار! سرم را که گیج می‌رفت بین دستانم گرفتم و کنار در زانو زدم. وحشت سراسیمه مرا در آغوش می‌کشید و فقط اشک می‌ریختم. نمی‌دانستم باید در را باز کنم و بعد از این همه دلتنگی او را در آغوش بکشم یا پشت در بمانم و به این فکر کنم که برادرم آن‌شب واقعا رفته است. بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ نشانه‌ای و بی‌هیچ منطقی. یک شب خوابیده و صبح بیدار نشده است. همین. به همین سادگی ما را تنها گذاشته است.

از پشت چشمی دیدم که برادرم یا هر کس که شبیه‌اش بود، رفته است. سراسیمه از لرز پلیور طوسی‌ام را برداشتم و از پله‌ها پایین دویدم. تصمیم گرفته بودم برخلاف میل باطنی‌ام سراغ پیرزن همسایه بروم و تنها نمانم. به در خانه پیرزن که رسیدم چند بار پشت هم در را کوبیدم. ابتدا صدای سگ بزرگ پیرزن آمد که واق می‌زد و از جا پریده بود تا سپس صدای خفه‌ای از پیرزن بلند شد که با غرولند می‌گفت: «پاشنه در را از جا درآوردی! صبر کن دیگر.»

کمی صبر کردم و پیرزن با عصبانیت در را باز کرد. سگش دنبالش راه افتاده بود و صدای بلند تلویزیون از پشت سرش به گوش می‌رسید. من من کنان پرسیدم: «می‌شود بیایم داخل؟» و با صدای بلند زیر گریه زدم. پیرزن هر چند اخم کرده بود اما دلش سوخت، از پشت در کنار رفت و مرا به داخل خانه راه داد. بوی چای کهنه فضا را پر کرده بود. هیچ‌چیز نپرسید که چرا به این روز افتاده‌ام و من هم هیچ‌چیز نگفتم. لابد فکر می‌کرد دختر جوانی که تنها زندگی می‌کند، برادرش را به‌تازگی از دست داده و خانواده‌اش در حال فروپاشی است، امری کاملا عادی است.

وقتی به خانه بازگشته بودم، غروب شده بود. خودم را قانع کرده بودم که از سوگ از دست دادن برادرم دچار خیالات و وهم شده‌ام. تمام مدتی که در خانه پیرزن بودم، برایم چای آورده بود و با صدای بلند به تماشای تلویزیون با سگش ادامه داده بود. در ظاهر بی‌تفاوت به‌نظر می‌رسید اما در حقیقت نگاهش پر از سوال‌های ناگفته بود. مطمئن بودم پیرزن می‌داند که چرا همسایگان دیگر از آپارتمان رفته‌اند اما اصلا به‌روی خودش نمی‌آورد. با اینکه همواره خود را ساکت و بدون تمایل به ارتباط با دیگران نشان می‌داد اما سعی داشت سر از کار این و آن دربیاورد. در این تلاش بسیار هم موفق بود.

شب مادرم تماس گرفت. گفت که از بیمارستان مرخص شده است اما حال و روزش تعریف چندانی ندارد. دست‌بندی که برادرم برایم درست کرده بود را کنار تختم گذاشتم و با فکر روزهایی که بعد از رفتنش می‌گذشت شب را سر می‌کردم؛ روزهایی که انگار هر چقدر عادی جلوه‌اش می‌دادیم، اصلا عادی نبودند. روزهایی که همه‌چیز از بنیان فروپاشیده بود و شب‌هایی که هرکدام منتظر مرگ غیرمنتظره دیگری بودیم. روزهایی که خاطرات خنده‌دار و یادگاری‌ها دیگر خنده‌دار و جالب نبودند و قلب من را همچون ضربات متعدد چاقو، به‌درد می‌آوردند.

در همین خیالات بودم که به‌خواب رفتم اما با صدای بلندی از خواب پریدم. صدا از بالا بود، طبقه چهارم. صدای اینور و آن‌ور کردن وسایل و صحبت‌های دو نفر که با خود گفتم حتما همسایه‌های جدید هستند که دارند شبانه اسباب‌کشی می‌کنند. ولی چرا شبانه اسباب‌کشی می‌کردند؟

با عصبانیت و اعتراض به این بی‌احترامی، لباسم را پوشیدم و قفل در را باز کردم. پله‌ها را دو تا یکی بالا رفتم پشت در بسته طبقه چهارم رسیدم. صدای مشاجره‌ای از داخل به‌گوش می‌رسید. شباهت صدای پسر جوان به برادرم مرا پشت در نگه داشت و جلوتر نرفتم. هر دو صدایی آشنا بودند. با خودم گفتم دوباره دچار وهم شده‌ام. لابد دیگر عقلم را کامل از دست داده‌ام! همان لحظه صدای دستگیره در آمد و در تاریکی پله‌ها ایستادم. وقتی نور به زنی که بیرون می‌آمد برخورد کرد، دیدمش! به‌وضوح دیدمش. او، من بود. دقیقا خود خودم بود. با همان چهره، بدن و با همان پلیور طوسی. حتی طرز ایستادنش، همان خم خفیف شانه‌ها، همان بود. با صدای من به پسری که پشت در ایستاده بود گفت: «باشه می‌روم برایت سیگار می‌گیرم. با آن‌که می‌دانی من سیگار نمی‌کشم اما هر شب من را می‌فرستی برایت سیگار بگیرم!»

این لحن، لحن من بود. لحنی بود که من با برادرم صحبت می‌کردم. پسر پشت در بیرون آمد و گفت: «همین یک‌شب دیگر. قول می‌دم فردا شب خودم بروم.»

خشکم زد. احساس گم‌گشتگی و گیجی سر تا پایم را فرا گرفت. چه‌اتفاقی در حال رخ دادن بود؟ آیا به آپارتمانم در جهانی موازی رفته بودم یا خواب می‌دیدم؟ دیوانه شده بودم؟ با خیال این‌که همه این‌ها خواب است به سمت خانه دویدم و در را پشت سرم قفل کردم. پتو را روی سرم کشیدم و شروع به اشک ریختن کردم. نفهمیدم کی دوباره خوابم برد اما یادم است تا ساعت‌ها صدای بحث و جدل خودم را با برادرم از طبقه چهارم می‌شنیدم.

صبح با خستگی از خواب بیدار شدم. صبح‌ها برایم دردناک‌تر از هر زمانی بودند چرا که صبح بود که فهمیده بودم برادرم مرده است. با مادرم تلفنی صحبت کردم و برایش تعریف کردم دیشب چه شده است. هر دو پشت تلفن گریستیم و او در نهایت پیشنهاد کرد بهتر است دکترم را ببینم. آرام با سنگ‌های دست‌بند برادرم بازی می‌کردم و تصمیم گرفتم برای ناهار امروز کمی بیشتر غذا درست کنم و لطف دیروز پیرزن را جبران کنم. هرچند که او اهمیتی نمی‌داد.

در حین آشپزی به این فکر کردم که چه می‌شد اگر این‌ها واقعی بود. برادرم زنده بود و همه‌چیز را برایش تعریف می‌کردم. در آغوش می‌گرفتمش و مثل بچگی‌هایش دست‌هایش را می‌گرفتم. آیا مثل من و برادرم در طبقه چهارم باز هم هر شب بحث می‌کردیم اما می‌خندیدیم، یک‌شبی بالاخره خودش می‌رفت سیگار می‌گرفت، وقتی در آغوشم می‌گرفت کنار می‌کشیدم یا همه‌چیز فرق می‌کرد؟ اگر او از مرگ برگشته بود چی؟ دوباره همه‌چیز عادی می‌شد و یادم می‌رفت چقدر دوستش دارم؟ اگر من آن خواهر بزرگ‌تری که در پیری زودتر می‌مرد، بودم چطور؟ من هنوز منتظر بودم از این کابوس وحشتناک بیدار شوم.

ناهار را آماده کردم و رفتم که برای پیرزن ببرم. اما به طبقه دوم که رسیدم چیزی روی در توجهم را جلب کرد. یک آگهی ترحیم بود که اسم و عکس من را رویش چاپ کرده بود. جا خوردم و ظرف غذا روی زمین پخش و پلا شد و تکه شیشه‌هاش هر کدام به‌طرفی رفتند. نکند من مرده بودم؟ چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ طبقه دوم ساختمان ما که ماه‌ها بود که خالی بود!

از داخل خانه طبقه دوم صدای شیون و زاری می‌آمد. صدای برادرم بود. گوشم را به در چسباندم و گوش دادم. «خودم را می‌کشم. باید خودم را بکشم. من باید به‌جای خواهرم می‌مردم.» شوکه شده بودم و فقط به خود  می‌لرزیدم. صدایش گونه‌ای بود که گویا از انتهای سینه‌اش کنده می‌شد. تصمیم گرفتم در بزنم و حتی اگر همه این‌ها خواب باشد، نگذارم برادرم از سوگ من، خودش را بکشد.

می‌خواستم به او بگویم من زنده‌ام! من اینجا هستم و حالم خوب است. در را که زدم، در را باز کرد و بعد با صدای محکمی در روی صورت من بسته شد.

بعدازظهر پاییزی، از تراس باریکه نوری بر میز چوبی کوچک کنار پرده می‌تابید و فنجان چای روی میز نصفه و نیمه بود. آرام بیدار شدم و فهمیدم برای چند دقیقه خوابم برده است. عجب کابوس‌های بدی می‌دیدم. چقدر عجیب بود. انگار در سه طبقه موازی بین مرگ و زندگی معلق شده بودم. دلتنگ برادرم بودم اما حسم گویا پیچیده شده بود. زنگ در خانه به‌صدا درآمد و سراسیمه با ترس به‌سمت در دویدم. پیرزن بود و داشت گله می‌کرد که جدیدا خیلی سر و صدا می‌کنم، چرا که صدایم از هر طبقه به‌گوش می‌رسد.

مرگ زندگیطبقهآپارتمانمرگدنیای موازی
۴
۲
غزل میر
غزل میر
هیچکی تنهایی مارو نداره..
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید