ویرگول
ورودثبت نام
رسول کامبیزی
رسول کامبیزیاز مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

خواب راحت

عکس تولیدی هوش،مصنوعی
عکس تولیدی هوش،مصنوعی

دست از کار کشیدم و پشت پنجره رفتم. باران شدیدتر از صبح، در حال بارش است. بوی بهار زودتر از خودش، خودش را از لای پنجره به داخل اتاقم سر می‌دهد. سرشاخه‌های درخت روبروی اتاقم به سبزی متمایل شده است. هنوز به نیمه‌ی اسفند نرسیده چقدر زمین برای تازگی و زنده شدن عجله دارد.

به ساعتم نگاه می‌کنم. نباید پیش مهندس بختیاری بد قول شوم. آن هم برای بار اول. باید تمام احتمال‌ها را در نظر بگیرم. مسافت، ترافیک بارندگی و حتی لذت پیاده‌روی خودم در زیر قطرات باران؛ همه را از ذهنم گذراندم.

دسته کلیدم را از روی پیشخوان برداشتم و کت را پوشیده و نپوشیده به راه افتادم. در راهرو هنوز درگیر آستین کت بودم و مشغول کشتی گرفتن با آن. صدای ناز و ادا دار منشی شرکت، صورتم را برگرداند.

- مهندس! کیفتون رو جا گذاشتین.

عادت داشت آخر کلمات را کش بدهد. انگار چسب داخل دهانش ریخته باشند. حداقل داخل شرکت که کشدار حرف می‌زند.

انگشت اشاره‌اش را زده بود زیر دسته‌ی کیف چرمی‌ام. کیف مثل پاندول به راست و چپ متمایل می‌شد. دست چپش را به کمر سنجاق کرده است.

تشکری از سر ناچاری تحویلش دادم و به راه افتادم.

این یکی‌اش را دیگر نخوانده بودم. لگد محکمی به لاستیک ماشین پنجرم زدم. به نظرم باید به منشی حواس جمع شرکت بگویم به زندگی شخصی‌ام هم نظارتی داشته باشد.

دست بلند کردم برای تاکسی.

- دربست؟

- کجا؟

- شمرون میرم حاجی!

لبخندش به صورت گرد و توپولش می‌آمد. صدای آرام بخش‌اش جان می‌داد برای برنامه‌های رادیو. گوش رادیو را پیچاند و صدایش را درآورد.

- بله شنوندگان رادیو ایران! امیدوارم گزارش امروزمون رو در هوای بارانی شهرمون شنیده باشین. حالا از اتاق فرمان یک وقتی بگیریم و دوباره برمیگردیم سراغ پیامک‌های شما.

صدای آهنگ لری "بارون بارون بارونه هی"‌اش خنده‌ای روی لبم نشاند.

- بله اولین پیامک رو از جناب آقای بختیاری داریم نوشته که "مهندس! این رسمش نبود. شمرون سیل اومده و تو هنوز نرسیدی. خیس آب شدم".

چشمانم گرد شد و ساعتم را نگاه کردم و دادی سر دادم.

ساعتم بد موقع به عقربه‌هایش استراحت داده است.

🖌 رسول کامبیزی

🗓 ۱۴۰۴/۱۱/۲۲

رادیوبارانکیفقولکلید
۳
۰
رسول کامبیزی
رسول کامبیزی
از مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید