
سرک میکشیدم تا ببینم چه موقع سر و کلهی این غول آهنی از پشت کوه آخری پیدا میشود. انگار همان نیم متر مشکل من را حل میکند. هوای خنک فصل بهار، به خوبی از زیر لباسم، پوستم را نوازش میدهد. باران صبحگاهی، عطر اردیبهشتی را دوچندان کرده است.
خورشید به تندی خودش را پشت کوه میکشاند و من باید فانوس را روشن کنم.
- مشتی! تو دست و بالت کبریت داری؟
- آره پسرم! بیا برو خودت از تو اشکاف بردار.
بی خیال آوردن کبریت میشوم. باز هم سرک میکشم و چیزی جز سیاهی نصیبم نمیشود. خورشید با رفتنش گرما را هم میبرد.
- فریدون! بیا تو بابا! خسته میشی. وایسادنت که قطار رو زودتر نمیاره. بیرون سرد شده.
- آخه مشتی! قرارمون این بوده که من با فانوس تو ایستگاه منتظر باشم. همو که ندیدیم.
- نیست اینجا هم شلوغه!
هر دو پوقی میزنیم زیر خنده. مجاب میشوم که به درخواست مش رجب تن بدهم و داخل اتاقک سوزنبان ایستگاه بروم.
نمیدانم آقای خراسانی راز بینمان را گفته یا باید فقط به فرد غریبه جا و مکان بدهم. سید که میگفت خودیست و فراری شده. حتما او هم مثل من سرش درد میکند برای دردسر.
عکس آقا روحالله را از جیبم در میاورم و نگاهش میکنم. نمیدانم چرا؛ ولی چهرهی با ابهتش بدجور پاگیرم کرده است.
- چیه پسر؟! تو هم نمیتونی دل بکنی؟
- آخه مشتی هر چی میگه به خدا راس میگه. همه حرفش استقلال و عزت و شرفه. همش ناموس پرستیه. خیلی میخوامش به مولا. کاش زودتر بیاد. حکومتیا میگن هر کسی رو که عکس و اعلامیه تو خونش پیدا کنیم جنازشو هم دست ننه باباش نمیدیم.
آهی سر میکشد و دستش را زیر عرقچینش سُر میدهد.
- چقد جوون کشتن. تو میدون ژالهی تهرون میگن اینقدر مردم رو کشتن که کوچه خیابونها سرخ شده.
در اشکاف را باز میکنم و کبریت را از لای قوطیها بیرون میکشم.
صدای سوت قطار من را از اتاق بیرون میکشد.
🖌 رسول کامبیزی
🗓 ۱۴۰۴/۱۱/۲۹