
- میدانی؟!
گرمی دستان و فروغ چشمانت تمام زمستان سرد مرا کفایت میکند.
- بازم هوایی شدی و شاعر؟!
- نه جون تو! آخه خسته نمیشم از نگاه کردن به تو.
- چرا تو هم خسته میشی. تو هم مثل خیلیهای دیگه وقتی تاریخ مصرفم برات تموم میشه؛ میذاری و میری.
- نه اکرم جون! باور کن اینطور نیست. چطور بهت ثابت کنم که جونم بسته به جونت شده؟
- واقعا میخوای ثابت کنی؟
- آره! هر چی تو بگی.
- برو بذار به زندگیم برسم.
صاف توی چشمانش نگاه میکنم. تصویر آتشِ منقل را از چشمانش بیرون میکشم.
نگاهش را میدزدَد. لیوان چای را به لبان پرگوشتش نزدیک میکند. از لیوان سریع فاصله میگیرد. هنوز داغ است. لب سوز و لب دوز. لب دوزِ لب دوز.
چند دقیقهای فقط صدای جیرجیرک باغچه شنیده میشود. پتو را بیشتر دورش میگیرد. مثل گلی که خودش را میان گلبرگهایش پنهان میکند.
چشمانش گرم و خمار میشود. سرش به راست میافتد. دست راستم را زیر زانوها و دست چپم را زیر سرش میاندازم و بلندش میکنم. ولیچرش روی زمین میافتد.
خودش را در بغلم جمع میکند. مانند بچهای که خودش را به خواب زده باشد. سرش را به سینهام میساید.
به داخل کلبه میبرم و روی تختش میگذارم.
صدای خمارش گوشم را نوازش میکند.
- نرو امیر! بیا کنارم.
خندهی آهستهای میکنم. صدای خوابآلودش هر دوی ما را گول میزند. رویش خیمه میزنم و لپ گرمش را میان انگشت شست و اشارهام میگیرم...
- شیطون بگیر بخواب. تخت یه نفره برای من جا نیست.
- همهی تختهای یه نفره اگه دل بخواد دو نفره میشه. اگه میخوای بمون و ثابت کن.
🖌 رسول کامبیزی
شاید ادامه داشته باشد...